حجتالاسلاممؤمنی مطرح کرد:
حامد شاکرنژاد:
در حالات مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء که از بزرگان علماء در قرن سیزدهم و ساکن نجف اشرف بوده، آمده است:
در یکی از شبها که برای «تهجّد» برخاست، فرزند جوانش را از خواب بیدار کرد و فرمود: «برخیز به حرم مطهّر مشرّف شده در آنجا نماز بخوانیم. فرزند جوان که برخاستن از خواب در آن ساعت شب برایش دشوار بود، در مقام اعتذار برآمد و گفت: من فعلاً مهیا نیستم، شما منتظر من نشوید، بعد مشرّف می شوم.»
فرمود: «نه، من اینجا ایستاده ام؛ برخیز، مهیا شو که با هم برویم.»
آقازاده، به ناچار از جا برخاست و وضو ساخت و با هم به راه افتادند. کنار درب صحن مطهّر که رسیدند، آنجا مرد فقیری را دیدند، نشسته و دست سؤال برای گرفتن پول از مردم باز کرده است.
آن عالم بزرگوار ایستاده و رو به فرزندش فرمود: «این شخص در این وقت شب برای چه اینجا نشسته است؟» گفت: «برای تکدّی از مردم.» فرمود: «آیا چه مقدار ممکن است از رهگذران، عاید او گردد؟»
گفت: «احتمالاً مقداری ناچیز.»
فرمود: «درست فکر کن ببین، این آدم برای یک مقدار بسیار اندک کم ارزش دنیا آن هم محتمل، در این وقت شب از خواب و آسایش خود دست برداشته و آمده در این گوشه نشسته و دست تذلّل به سوی مردم دراز کرده است! آیا تو، به اندازه این شخص، اعتماد به وعده های خدا درباره شب خیزان و متهجّدان نداری که فرموده است: "احدی نمی داند که به پاداش عملشان چه چشم روشنی ها برای آنان، ذخیره گردیده است."(114)»
گفته اند آن فرزند جوان از شنیدن این گفتار از آن مرد دل زنده و بیدار، آن چنان تکان خورد و تنبّه یافت که تا آخر عمر از شرف و سعادت بیداری آخر شب برخوردار بود و نماز شبش ترک نشد!
114 . سوره سجده، آیه 17.