عقیق: رخت سیاه میپوشی و قدم برمیداری به آنجایی که بالای سردر ورودیاش نوشته شده: «به مجلس عزای حضرت فاطمه خوش آمدید.» از زیر کتیبهٔ سیاه رد میشوی و بیآنکه بفهمی، بغضت میشکند و آتشی درون دلت شعله میگیرد و جگر تو را میسوزاند.
از بین جمعیت عزادار، خودت را میرسانی به خلوتی دور از چشم همه تا فقط تو باشی و مادر. تا تو باشی و مادر و اشکهایت. و درست از این خلوتِ غریبانه است که با صدای روضهخوان، دلت بیاختیار راهِ رفتن پیش میگیرد و میرود. میرود و میرود، آنقدر که تو را میکشاند به کوچهپسکوچههایی که با دری سوخته و آشنا، زخمهای دلت بیشتر سرباز میکنند.
کوچهپسکوچههایی که خیلی چیزها را به یاد تو میآورند؛ از مظلومیت دختر پیامبر تا اقتدار ایشان.
در آتش بیمهری آدمها سوخت
خودت را به پشت در میرسانی و پهلوبهپهلوی دیواری سیاه شده مینشینی. مینشینی تا سوختههای در، بار دیگر از مادر برایت بگوید؛ بگوید که آن مادر مهربانترین بود و آدمها را محترم میداشت و به خاطرشان رنجها بر دوش میکشید. و بگوید آن مادر جز خیر فراوان و مهری بیاندازه، هیچ نصیب آدمها نکرد و جز هدایت به صراط المستقیم و رستگاری جاودان، هیچ برایشان نخواست. مادری که «اَلجارُ ثُمَّ الدّارُ» گفتنش هنوز در حافظهٔ تاریخ مانده است.اما بااینهمه در آتش بیمهری آدمها سوخت تا آتش جهالت نسوزاند حبلالمتین محکمی را که تاریخ گواه است بر یگانگیاش.
دست علی را در غدیرِ خانهاش به بلندا برد
و سوخت تا آتش غفلت نسوزاند حقیقتی را که تاریخ میداند اگر میسوخت، بشریت غرق میشد در منجلاب سرگردانی و راه گریزی نداشت. و سوخت تا نخل تنومند اسلام در آتشِ کفر نسوزد و روشنایی دهد به مسیر آدمهایی که تشنهٔ وصال به معبود حقیقی بوده و هستند.
و سوخت تا نسوزد طریق حق، در آتشِ باطلی که میخواست برای همیشه حق را به پستوی اذهان بشریت بکشاند.و سوخت تا علی را به دنیا بشناساند و دست علی را این بار در غدیرِ خانهاش به بلندا ببرد و بگوید: «آی مردم! علی را قدر بدانید که اگر علی نباشد دنیا دیگر روی خوش به شما نشان نمیدهد.»
اگر نمیسوخت، ولایت علی دیگر نبود!
و سوخت تا ولایت علی را فریاد بکشد در گوش جهانیان و به آنها بفهماند که علی کیست و جز علی ولی نیست!و سوخت در آتش و رضا داد به قربانی شدن فرزندانش در قتلگاهها تا ولایت علی در قربانگاه، سر بُریده نشود و تکهتکه بر زمین نیفتد.که اگر نمیسوخت، ولایت علی در آتش میسوخت و دیگر رد و نشانی از علی و ولایتش نبود. که اگر نمیسوخت، ولایت علی دیگر نبود!
از روز ازل، اوّل و آخر زهراست!
صدای روضهخوان بلند و بلندتر میشود و از دانشآموزانی میگوید که میخواستند در مدرسهشان، درودیوار خانهٔ آقا امیرالمؤمنین را بسازند؛ اما همین که نیمی از در را به دست شعلههای آتش سوزاندند و خواستند آن را در جایگاهش قرار دهند، دستشان لرزید و اَشکشان دیگر بند نیامد.
دانشآموزانی که تصمیمشان عوض شد و حاضر نشدند حتی در میانهٔ نقشبازیِ تاریخ هم، آن جانسوزترین بلا، سر دُردانهٔ پیامبر و دلیل آفرینش خلقت بیاید. برای همین دیگران آمدند و آن صحنه را کامل کردند تا آن روایت بازسازی شده، نیمه نماند.«از روز ازل، اوّل و آخر زهراستسرچشمهٔ مهر و ماه و اختر زهراستخلقت بی او که ابتری بیش نبود! قرآنِ علی _سورهٔ کوثر_ زهراست»
عشق علی در دل داشتن، فقط به سخن نیست!
مجلس که تمام میشود، نگاهم خیره میماند روی کتیبههای سیاه مجلس. میگویم مادرم سوخت و از نگاهها پنهان ماند تا اینگونه در گوش تاریخ فریاد بزند: «آی آدمها! در راه دفاع از حق، باید از خویش گذشت و در راه اثبات حقانیت امام خویش به تاریخ، گاهی باید بینامونشان شد.» و اینگونه شد که فرزند رسولالله سوخت و پنهان ماند تا قرنها در گوش آدمها بگوید: «آی بشریت! عشق علی در دل داشتن فقط به سخن نیست که اگر به سخن بود حسین هیچگاه سرش بر فراز نیزهها نمیرفت و آن همه درد و رنج بر فرزندانش و آخرینِ آنها که ذخیرهٔ خداست، تحمیل نمیشد.»
منبع:فارس