چهارمین شماره از کتابمجله همشهری آیه منتشر شد:
از بام و درِ کعبه به گردون رسد آواز/کامشب درِ رحمت به سماوات شده باز
بت های حرم در حرم افتاده به سجده/ارواح رسل راست هزاران پرِ پرواز
کعبه زده بر عرش خدا کوس تفاخر/مکه شده زیبا و دل افروز و سرافراز
جا دارد اگر در شرف و مجد و جلالت/امشب به سماوات کند خاک زمین ناز
از ریگ روان گشته روان چشمة توحید/یا کوه و چمن باز چو من نغمه کند ساز
دشت و دَر و بحر و بَر و جنّ و بشر و حور/همه گشتند هم آواز در مدح محمد
هر ذرة کوچک شده یک مهر جهان تاب/هر قطرة ناچیز چو دریا کند اعجاز
جبریل سر شاخة طوبی چو قناری/در وصف محمد لب خود باز کند باز
جبریل چه آرد؟ چه بخواند؟ چه بگوید؟/جایی که خداوند به قرآن کند آغاز
خوبان دو عالم همه حیران محمد/یک حرف ز مدحش شده:"ما کانَ محمد"
***
این است که برتر بود از وهم، کمالش/جز ذات الهی همه مبهوت جلالش
رضوان شده دلدادة مقداد و ابوذر/فردوس بود سائل درگاه بلالش
والله قسم نیست عجب گر لب دشمن/چون دوست ز هم بشکفد از خُلق و خصالش
هرگز به نمازی نخورد مهر قبولی/هرگز، صلوات ار نفرستند به آلش
بی رهبریش خواهد اگر اوج بگیرد/حتی ملک العرش بسوزد پر و بالش
یوسف ببرد حسن خود از یاد، گر او را/یک منظره در خاطره افتد ز خیالش
این است همان مهر درخشنده که تا حشر/یک لحظه به دامن نرسد گرد زوالش
گل سبز شود از جگر شعلة آتش/در وادی دوزخ فتد ار عکس جمالش
چون ذات خدای ازلی لیس کمثله/باید که بخوانیم فراتر زمثالش
ایجاد بود قبضه ای از خاک محمد/افلاک بود بسته به لولاک محمد
***
ای جان جهان بسته به یک نیم نگاهت/دل گشته چو گل سبز به خاک سر راهت
هم بام فلک پایگه قدر و جلالت/هم چشم ملک خاک قدم¬های سپاهت
عیسی به شمیم نفست روح گرفته/دل بسته دو صد یوسف صدّیق به چاهت
دلهای خدایی همه چون گوی به چوگان/ارواح مکرّم همه درماندة جاهت
از عرش خداوند الی فرش، به هر آن/هستند همه عالم خلقت به پناهت
دائم صلوات از طرف خالق و خلقت/بر روی سفید تو و بر خال سیاهت
زیباتر و بالاتری از آنکه به بیتی/تشبیه به خورشید کنم یا که به ماهت
سوگند به چشمت که رسولان الهی/هستند به محشر همه مشتاق نگاهت
زیبد که کند ناز به گلخانة جنت/خاری که شود سبز در اطراف گیاهت
این نیست مقام تو که آدم به تو نازد/والله که خلّاق دو عالم به تو نازد
***
صد شکر که عمری ز تو گفتیم و شنیدیم/هر سو نگریدیم گل روی تو دیدیم
هرجا که نشستیم به خاک تو نشستیم/هر سو که پریدیم به بام تو پریدیم
عطر تو پراکنده شد از هر نفس ما/هر گه به سر زلف سخن شانه کشیدیم
زآن روز که گشتیم ز مادر متولد/از مأذنه ها روز و شب اسم تو شنیدیم
مرگی که به پای تو بود زندگی ماست/ماییم که در موج عزا عید سعیدیم
تا بودن ما نام محمد به لب ماست/روزی که نبودیم به احمد گرویدیم
آب و گل ما را که سرشتند ز آغاز/آغوش گشودیم، وصالش طلبیدیم
زآن باده که در سورة زیبای محمد/اوصاف ورا گفته خداوند چشیدیم
***
آن باده که از ساغر فیض ازلی بود/سرچشمة آن کوثر و ساقیش علی بود
روزی که عدم بود و عدم بود و عدم بود/نه ارض و سما بود، نه لوح و نه قلم بود
تسبیح خدا در نفس پاک محمد/لبهای علی هم سخن ذات قِدَم بود
روزی که گلِ آدم خاکی بسرشتند/آدم به تولای علی صاحبِ دم بود
از خاک قدم¬های علی کعبه بنا شد/او را نتوان گفت که نوزاد حرم بود
روزی که کرم بود دُری در صدف غیب/والله علی قبلة ارباب کرم بود
بر قلب علی علم خدا از دل احمد/چون سیل خروشنده روان در دلم بود
در بین رسولان که به عالم عَلَم استند/نام نبی و نام علی هر دو عَلَم بود
در جوف نبی دید نبی حمد خداوند/با نعت وی و مدح علی ذکر صنم بود
بالله تجلای نبی مطلع الانوار/والله تولای علی فوق نعم بود
خلقت چو خدا خالق بخشنده ندارد/خالق چو نبی و چو علی بنده ندارد
منبع:جمکران313
211005