پایگاه اطلاع رسانی هیات‌ها و محافل مذهبی
۲۲:۰۰

۱۳۹۱/۱۱/۱۲

وقتی یک نفر وسط مجلس امام زمان فریاد می زند «آقا نیا»!

قبل از هر چیز ازت خواهش می‌کنم جواب این سؤال مرا بده که چرا در مقابل آن هجوم گسترده و متنوع، یک کلام حرف نزدی؟ یک جمله جواب ندادی؟ از خودت دفاع نکردی؟ اصلاً به عرصۀ توضیح و توجیه و تقابل و تعامل وارد نشدی؟
کد خبر : ۳۸۵۵

عقیق:  سیدمهدی شجاعی در رمان " کمی دیرتر"   خاطرۀ جشن نیمۀ شعبانی را تعریف می‌کند که در ادامه آورده ایم.

در اوج مجلس:

«... از میان صدای مداح که با بیشترین ولوم از بلندگو پخش می‌شود و صدای حدود صد نفر سینه‌زن که همه یک صدا و هماهنگ با مداح، شعار آقا بیا! سر داده‌اند، صدای یک جوان که با حس و حالی شبیه بقیه سینه می‌زند و به جای شعار آقا بیا! پیوسته شعار آقا نیا! را با فریاد تکرار می‌کند، ابتدا به گوش اطرافیانش می‌رسد. یعنی چند نفری که در نزدیکی جوان مشغول دم‌گرفتن و سینه‌زدن هستند، ابتدا یک شعار ناسازگار آقا نیا! به گوششان می‌خورد. با تعجب و ناباوری سر می‌گردانند تا منشأ صدا را پیدا کنند. متوجه می‌شوند که گویندۀ این شعار مخالف، جوانی است ناآشنا، حدوداً بیست و شش-هفت ساله، با چهره‌ای نسبتاً زیبا اما پریشان و آشفته. از شدت تعجب، دچار بهت و در نتیجه سکوت می‌شوند، سکوت این حلقۀ اولیۀ دور جوان، سبب می‌شود که صدایش روشن‌تر و مفهوم‌تر به حلقۀ بعدی جمعیت برسد و حلقۀ بعدی هم دچار عکس‌العمل شبیه حلقۀ اول می‌شود یعنی دست‌هایشان از سینه‌زدن باز می‌ماند و زبان در دهانشان، از حرف زدن و دم گرفتن و شعار دادن و این ماجرا همین‌طور به حلقه‌های بعدی تسرّی پیدا می‌کند تا جایی که همۀ مردان حاضر در مجلس کاملاً ساکت و بی‌حرکت می‌مانند و بر زمین می‌نشینند.

در این فاصله، مداح هم که از رفتار جوان و سکوت دیگران، حسابی عصبی و کلافه شده، از منبر دو پله‌ای که تا به حال روی پلۀ دوم آن ایستاده بوده، پایین می‌آید و بلندگوی بی‌سیمش را روی همان پلۀ دوم منبر می‌گذارد و کنار منبر به زمین می‌نشیند و مثل بقیه، چشم و گوش به رفتار و گفتار جوان می‌سپارد.

حدود یک دقیقه طول می‌کشد تا جوان به خود بیاید و متوجه موقعیت خود و وضعیت پیرامون خود شود و شعار دادن و سینه‌زدنش را با انفعال و شرمندگی قطع کند و نگاهش را با خجالت به زمین بدوزد و سکوتی سرد و سنگین بر مجلس سایه بیندازد.

اکنون تنها فرد ایستاده در مجلس همین جوان است و بقیۀ حضار همچنان‌که بر زمین وارفته‌اند، نگاه تحقیرآمیز و شماتت‌بار خود را به جوان دوخته‌اند تا شاید از او توضیح یا توجیهی در مورد شعار و رفتار نامعقولش بشنوند.»

این رمان، هرچند تا حدودی خام به نظر می‌رسد و به قول نویسنده: «قدری عریان از کار درآمده است»، اما موضوعی را دست‌مایه قرار داده که برای مخاطب‌اش «مسأله» است. مخاطب‌اش یعنی که؟ یعنی من و شمای مذهبی و هیأتی و دل‌بستۀ امام عصر(عجل‌الله فرجه). مسأله یعنی چه؟ یعنی پشت فرمان، به محض دیدن‌اش جفت‌پا می‌زنی روی ترمز. ببینید چطور نوشته است:

«... جوان تا پایان مجلس هم روزۀ سکوت را نشکسته و در نهایت هم بدون کمترین حرف و سخنی سرش را به زیر انداخته و مجلس را ترک کرده است.

خب. با این توضیح و توجیه، شاید سؤال بی‌مقدمۀ من از جوان، چندان هم غیرمنطقی یا خلاف ادب تلقی نشود:

- قبل از هر چیز ازت خواهش می‌کنم جواب این سؤال مرا بده که چرا در مقابل آن هجوم گسترده و متنوع، یک کلام حرف نزدی؟ یک جمله جواب ندادی؟ از خودت دفاع نکردی؟ اصلاً به عرصۀ توضیح و توجیه و تقابل و تعامل وارد نشدی؟

مسلماً تو آن موضع مخالف و ساز ناساز را بر اساس حکمت و فلسفه‌ای، اتخاذ کرده بودی؛ چرا سعی در تبیین و تشریح مواضعت نکردی؟»

و پس از قدری سؤال و جواب، جوان به نویسنده می‌گوید:

«- حال و حوصله‌اش را داری که دوباره سری به همان مجلس بزنیم؟

... - حواست به ساعت هست؟ از زمان اتمام مجلس لااقل پنج ساعت گذشته. یعنی به سراغ مجلسی برویم که هیچ اثری از آثارش باقی نمانده!؟

با تعجب می‌پرسد:

- یعنی تو قائل به این حقیقت نیستی که در جهان هیچ چیز محو و نابود نمی‌شود!؟

با همان لحن از او می‌پرسم:

- یعنی تو قائل به این حقیقت نیستی که در جهان چیزی به نام زمان وجود دارد؟

می‌گوید:

- چرا. ولی نه با این تعریف و تعبیری که تو قائلی!

... آمرانه می‌گوید:

- بپوش برویم.

می‌گویم: چشم.

... و از در بیرون می‌رود و مرا هم به دنبال خود می‌دواند..


کدخبرنگار: 211001

گزارش خطا

ارسال نظر
captcha
  • پربازدیدها
  • تازه ها
  • پرطرفدارها
  • پربحث‌ها