عقیق: سیدمهدی شجاعی در رمان " کمی دیرتر" خاطرۀ جشن نیمۀ
شعبانی را تعریف میکند که در ادامه آورده ایم.
در اوج مجلس:
«... از میان صدای مداح که با بیشترین ولوم از بلندگو پخش میشود و صدای حدود صد نفر سینهزن که همه یک صدا و هماهنگ با مداح، شعار آقا بیا! سر دادهاند، صدای یک جوان که با حس و حالی شبیه بقیه سینه میزند و به جای شعار آقا بیا! پیوسته شعار آقا نیا! را با فریاد تکرار میکند، ابتدا به گوش اطرافیانش میرسد. یعنی چند نفری که در نزدیکی جوان مشغول دمگرفتن و سینهزدن هستند، ابتدا یک شعار ناسازگار آقا نیا! به گوششان میخورد. با تعجب و ناباوری سر میگردانند تا منشأ صدا را پیدا کنند. متوجه میشوند که گویندۀ این شعار مخالف، جوانی است ناآشنا، حدوداً بیست و شش-هفت ساله، با چهرهای نسبتاً زیبا اما پریشان و آشفته. از شدت تعجب، دچار بهت و در نتیجه سکوت میشوند، سکوت این حلقۀ اولیۀ دور جوان، سبب میشود که صدایش روشنتر و مفهومتر به حلقۀ بعدی جمعیت برسد و حلقۀ بعدی هم دچار عکسالعمل شبیه حلقۀ اول میشود یعنی دستهایشان از سینهزدن باز میماند و زبان در دهانشان، از حرف زدن و دم گرفتن و شعار دادن و این ماجرا همینطور به حلقههای بعدی تسرّی پیدا میکند تا جایی که همۀ مردان حاضر در مجلس کاملاً ساکت و بیحرکت میمانند و بر زمین مینشینند.
در این فاصله، مداح هم که از رفتار جوان و سکوت دیگران، حسابی عصبی و کلافه شده، از منبر دو پلهای که تا به حال روی پلۀ دوم آن ایستاده بوده، پایین میآید و بلندگوی بیسیمش را روی همان پلۀ دوم منبر میگذارد و کنار منبر به زمین مینشیند و مثل بقیه، چشم و گوش به رفتار و گفتار جوان میسپارد.
حدود یک دقیقه طول میکشد تا جوان به خود بیاید و متوجه موقعیت خود و وضعیت پیرامون خود شود و شعار دادن و سینهزدنش را با انفعال و شرمندگی قطع کند و نگاهش را با خجالت به زمین بدوزد و سکوتی سرد و سنگین بر مجلس سایه بیندازد.
اکنون تنها فرد ایستاده در مجلس همین جوان است و بقیۀ حضار همچنانکه بر زمین وارفتهاند، نگاه تحقیرآمیز و شماتتبار خود را به جوان دوختهاند تا شاید از او توضیح یا توجیهی در مورد شعار و رفتار نامعقولش بشنوند.»
این رمان، هرچند تا حدودی خام به نظر میرسد و به قول نویسنده: «قدری عریان از کار درآمده است»، اما موضوعی را دستمایه قرار داده که برای مخاطباش «مسأله» است. مخاطباش یعنی که؟ یعنی من و شمای مذهبی و هیأتی و دلبستۀ امام عصر(عجلالله فرجه). مسأله یعنی چه؟ یعنی پشت فرمان، به محض دیدناش جفتپا میزنی روی ترمز. ببینید چطور نوشته است:
«... جوان تا پایان مجلس هم روزۀ سکوت را نشکسته و در نهایت هم بدون کمترین حرف و سخنی سرش را به زیر انداخته و مجلس را ترک کرده است.
خب. با این توضیح و توجیه، شاید سؤال بیمقدمۀ من از جوان، چندان هم غیرمنطقی یا خلاف ادب تلقی نشود:
- قبل از هر چیز ازت خواهش میکنم جواب این سؤال مرا بده که چرا در مقابل آن هجوم گسترده و متنوع، یک کلام حرف نزدی؟ یک جمله جواب ندادی؟ از خودت دفاع نکردی؟ اصلاً به عرصۀ توضیح و توجیه و تقابل و تعامل وارد نشدی؟
مسلماً تو آن موضع مخالف و ساز ناساز را بر اساس حکمت و فلسفهای، اتخاذ کرده بودی؛ چرا سعی در تبیین و تشریح مواضعت نکردی؟»
و پس از قدری سؤال و جواب، جوان به نویسنده میگوید:
«- حال و حوصلهاش را داری که دوباره سری به همان مجلس بزنیم؟
... - حواست به ساعت هست؟ از زمان اتمام مجلس لااقل پنج ساعت گذشته. یعنی به سراغ مجلسی برویم که هیچ اثری از آثارش باقی نمانده!؟
با تعجب میپرسد:
- یعنی تو قائل به این حقیقت نیستی که در جهان هیچ چیز محو و نابود نمیشود!؟
با همان لحن از او میپرسم:
- یعنی تو قائل به این حقیقت نیستی که در جهان چیزی به نام زمان وجود دارد؟
میگوید:
- چرا. ولی نه با این تعریف و تعبیری که تو قائلی!
... آمرانه میگوید:
- بپوش برویم.
میگویم: چشم.
بخش اول گفت و گوی عقیق با استاد حسین انصاریان: