روایت سید مهدی میرداماد از دیدارش با عارفی گمنام
اصول مداحی در یک دیدار
گفت: «سعی کن خودتو خرج آقا کنی، نه آقا رو خرج خودت! خودتو خرج کن ببین چه جوری برات خرج میکنه؟!» جملات او سالهاست یکی پس از دیگری در ذهن من حک شده و حرفهایش واژه به واژه آویزهٔ گوشم گشته است؛ و من در بزنگاههای حساس به کمک آن به راحتی از سدّ مشکلات عبور کردهام.
سالها پیش وقتی که میخواستم تازه راه و رسم مداحی را بیاموزم و قدم در این عرصهٔ پرهیاهو وجذاب بگذارم، با سری پراز شوق ودلی مملو از امید وآرزو به واسطهٔ یکی از آشنایان به خانهٔ شخصی راه پیدا کردم که یکی از عارفان و سالکان گمنام آن زمان به حساب میآمد و شاید کمتر کسی نام آن مرد را شنیده بود.
در نگاه اول جذبهٔ الهیاش دلم را ربود و همان چند لحظه، مرا تا آخر عمر با نگاه آن مرد مانوس کرد. گرچه بعداز این دیدار، خورشید عمرش خیلی زود غروب کرد و او به دیار حق شتافت ولی آن روز جملات نغز و عمیقش مرا بر آن داشت که نگاهم به مداحی نگاه دیگری باشد. آن روز نقطه عطف مداحی من بود وجملات او همیشه در قاب دلم محفوظ است.
پرسید: «بلدی گریه کنی؟» حسابی جا خورده بودم ونمی دانستم چه جوابی باید بدهم. اصلا انتظار این سوال را نداشتم. به محض اینکه دید در جواب ماندهام ونمی توانم کاری کنم، گفت: «آره پسر جون، هر وقت گریه کردن بلد شدی خود به خود روضه خون میشی!»
بعد کمی از پشت آن ابروان پرپشتش نگاهم کرد وگفت: «سعی کن خودتو خرج آقا کنی، نه آقا رو خرج خودت! خودتو خرج کن ببین چه جوری برات خرج میکنه؟!» ومن هاج و واج به او نگاه میکردم. زبانم در دهانم خشک شده بود. دوباره گفت: «اگه یه روز خوننده شدی برا دلت بخون، برا مردم نخون! به خوندن عادت نکن، شیطون میشه برات! از شهرت فرار کن، بذار بعد مرگت بفهمن تو کی بودی، ادب داشته باش به همه جا میرسی و...»
جملات او سالهاست یکی پس از دیگری در ذهن من حک شده و حرفهایش واژه به واژه آویزهٔ گوشم گشته است؛ و من در بزنگاههای حساس به کمک آن به راحتی از سدّ مشکلات عبور کردهام.
آن روز و حرفهای آن پیرمرد چنان با تارو پودم گره خورده است که هنوز که هنوز است اورا درخیلی از مجالسم حاضر میبینم وحرفهایش آویزهٔ گوشم شده است. او کسی نبود جز «میرزا اسماعیل دولابی». روحش شادمنبع: خیمه
۲۱۱۰۰۴/