
در گذشته
وسایل ارتباطی و اطلاع رسانی به وسعت و پیشرفتگی زمان حال وجود نداشته
است، اما در آن زمان نیز مردم از ابزارهایی متناسب با همان دوران برای
برقراری ارتباط استفاده میکردند.
یکی از این ابزارها شعر و شعر خوانی بوده است. در واقع در گذشته مردم از فن
بیان و سخن وری بیشترین بهره برداری را می کردند و با استفاده از اعجاز
کلمات سعی در رساندن مقصود خود به افراد جامعه داشتند. یکی از محسنّات شعر
این است که شاعر می تواند منظور خود را در هاله ای از استعاره ها و کنایه
ها و... سایر آرایه های ادبی به شنونده خود برساند؛ بدون ان که عمّال
حکومتی اشعار او را بر ضد حکومت تصور کنند.
برخی یاران اهل بیت از این زمینه برای اظهار ارادت به اهل بیت و عداوت به
دشمنان ایشان استفاده می کرده اند و در زمانی که حکومت از هیچ تلاشی برای
ایجاد خفقان و ترس فروگذار نمی کرد برخی شعرا سعی داشتند تا از این وسیله
یعنی سرودن شعر، بهترین بهره برداری را بکنند و تمام افکار حاکمان را برای
مردم نقش بر آب کنند.
آوازه دعبل در میان همه دوستداران اهل بیت پیچیده است
دعبل بسوى مرو با قافلهاى بيرون آمد، و چون به «ميان قوهان» رسيدندكه نام
موضعى است نزديك طوس، راهزنان قافله را ربودند و تمامى اموال را تصرّف
كردند، و اهل قافله را اسير كرده كتفهاى آنان را بستند، و دعبل خود از
كسانى بود كه دستگير شده و كتف او را بسته بودند، و حراميان مشغول تقسيم
اموال شدند. در ميان دزدان مردى به شعری از دعبل تمثّل جست.
وقتی راهزنان به خاطر دعبل قافله را آزاد میکنند
دعبل از وى شعر را شنيد، از آن مرد پرسيد اين شعر از كيست؟ مرد گفت: از يك
شخصى است كه از قبيله خزاعه ميباشد و او را دعبل بن علىّگويند، گفت آن
خزاعىّ من هستم و نامم دعبل است و اين قصيده را من سرودهام كه يك بيتش
اينست كه تو به ان تمثّل جستى، آن مرد فورى خود را به رئيسشان در حالى كه
بالاى تپّهاى مشغول نماز بود رسانيد و او از طرفداران اهل بيت بود و ماجرا
را به وى خبر داد، رئيسشان نيز شخصا به پاى خويش نزد دعبل آمد و ايستاد و
گفت: آيا تو دعبلى؟ گفت: آرى، مرد گفت: قصيده را برايم بخوان، دعبل قصيده
را به تمامه براى او خواند، مرد كتف او را باز كرد و دستور داد كتف تمامى
قافله را باز كردند و آزاد نمودند و از براى احترام دعبل تمامى اموال را به
آنان ردّ كردند. (5)
دعوا بر سر جبّه امام رضا علیه السلام
دعبل به راه افتاد و آمد تا به شهر قم رسيد، اهل آنجا از وى تقاضا كردند كه
قصيده خود را براى ايشان بخواند، دعبل گفت: همگى به مسجد جامع بيائيد! و
وقتى همه در مسجد جمع شدند آنگاه به منبر رفته و قصيده خود را براى اهل قم
خواند، و مردم براى او صله آوردند از مال و خلعت بسيار، و خبر از جبّه
يافتند.
از او درخواست كردند كه آن را به هزار دينار زر به آنان بفروشد، دعبل حاضر
نشد، از او خواستند كه قطعه و پارهاى از آن را به هزار دينار بديشان
بفروشد، باز حاضر نشد، و از قم رهسپار شهر و ديار خويش گشت، و چون از
آباديهاى قم بيرون شد، عدّهاى جوان عرب از پشت سر به اورسيدند، و جبّه را
از وى بستاندند.
وقتی دعبل از باز پس گرفتن جبّه ناامید می شود و به تکه ای از آن بسنده می کند
دعبل ناچار به قم بازگشت و از آنان به التماس جبّه را طلب كرد، جوانان از
دادن آن امتناع ورزيدند، و بزرگتران را كه نظر داشتند جبّه را به او باز پس
دهند نافرمانى كردند، به دعبل گفتند: راهى براى گرفتن آن جبّه ندارى،
قيمتش را از ما بستان، هزار دينار زر بگير و برو، دعبل قبول نميكرد، تا
اينكه از بازپس دادن آنان مأيوس گشت، ناچار درخواست كرد كه پارهاى از آن
را به وى دهند، جوانان اين پيشنهاد را پذيرفتند، و بعض آن را به وى تسليم
كردند و قيمت باقى آن را هزار دينار به او دادند.
«تو بدان دينارها محتاج خواهى شد»
دعبل عزيمت نموده روانه شهر خويش گشت، و چون به منزل رسيد ديد هر چه داشته
است دزدان ربودهاند، لذا آن يك صد دينارى كه امام به او داده بود هر
دينارى را به يك صد درهم فروخت، و ده هزار درهم بدست آورد، آنگاه به ياد
گفتار امام عليه السّلام افتاد كه فرموده بود: «تو بدان دينارها محتاج
خواهى شد».
زبان سرخ سر سبز می دهد به باد
دعبل این شاعر شور آفرین در راه معرفی اسلام راستین همچنان با ستمگران
عباسی مخالفت کرد و زندگیش را آنگونه به پایان برد که کمترین نرمش از خود
نشان نداد و مقدار زیادی از عمر خود را در میان بیابانها و مخفیگاهها به
حالت فرار سپری کرد.
بالاخره دعبل به آرزوی خود رسید و در راه آرمان بلندش شربت شهادت را نوشید
و علت شهادت او را چنین نوشتهاند: دعبل، عباسی را که فرمانروای شام در
دمشق بود مورد هجو قرار داد و اعمال ناپسند او را در اشعار خود گنجاند. چون
اشعار دعبل را به گوش «مالک» رساندند آنچنان ناراحت شد که فورا دستگیری و
کشتن او را صادر کرد.
چون دعبل جریان را فهمید به جانب بصره فرار نمود و هنگامیکه متوجه گردید
که در این شهر هم نمیتواند بماند بصره را به سوی اهواز ترک کرد ولی مالک
خطر دعبل را برای حکومت خود بیشتر از آن میدانست که دست از او بردارد و
لذا مردی را با ده هزار درهم خرید و او را به تعقیب دعبل فرستاد تا در هر
شرائطی آن شاعر را از پای درآورد، آن مزدور ناپاک همچنان در جستجوی دعبل
بود تا سرانجام در یکی از دهات شوش او را پیدا کرد و شب هنگام، بعد از
خواندن نماز عشاء با عصائی که ته آن با آهن بریده مسمومی ساختهشده بود بر
پشت پای دعبل فرو کرد و آن زبان گویا و حامی پویا در فردای آن شب بر اثر
جراحت وارده، بسال 246 هجری چشم از جهان بربست و نام پر افتخار خود را برای
همیشه در تاریخ بشریت ثبت کرد. (6)
پی نوشت ها:
1. تأسیس الشیعة لعلوم الاسلام ، سید حسن صدر، ص 193
2. دانشنامهى شعر عاشورايى، محمد زاده ج1 ص : 98
3. ترجمه روضة الواعظين ،ص:373
4. در كربلا چه گذشت ص : 713
5. إحقاق الحق، الشوشتري ،ج28،ص:665
6. شعرا من الشیعه ص 38
منبع: خبرگزاری دانشجو
/211001