عقیق |‌ aghigh.ir

عقیق به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت (ع) منتشر می کند
به مناسبت فرا رسیدن ۲۸ صفر سالروز شهارت امام حسن مجتبی (ع) به روایتی ، عقیق تعدادی از اشعار آیینی را به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت منتشر می کند

 

اشعار شهادت امام حسن مجتبی (ع)

 

سید محمد مهدی شفیعی:


کیست او؟ آن‌که بین خانۀ خود، مکر دشمن مجاورش بوده‌ست
او که انگار در تمام قرون، هرچه غربت معاصرش بوده‌ست

او که از روزهای کودکی‌اش، شعله در خانۀ دلش افتاد
دم‌ به‌ دم داغ ظهر عاشورا، در نفس‌های آخرش بوده‌ست

نه فقط شد مدینه مدیونش، کربلا میوه داد از خونش
آن شهیدی که سیدالشهدا، هر شب جمعه زائرش بوده‌ست

صلح او تیغ در نیام علی‌ست، کربلا جلوۀ قیام علی‌ست
باطن تیغ مرتضاست یکی، فرق قصه به ظاهرش بوده‌ست

آن زمان که مسافری خسته، لب گشوده به طعنه و توهین
میزبان در عوض فقط فکرِ آب و نان مسافرش بوده‌ست

«دوستان را کجا کند محروم، او که با دشمنان نظر دارد»
دشمنش میهمان سفرۀ اوست، چه‌ رسد آن‌که شاعرش بوده‌ست

 

سید محمد رضا شرافت:


...من زائر نگاه توام از دیار دور
آن ذره‌ام که آمده تا پیشگاه نور

در نام تو چه حس غریبی نهفته است
در نام تو چه خاطره‌ها می‌شود مرور

آقا غریب هستی و وقت سرودنت
حسی غریب در دل من می‌کند ظهور

من هم غریب مثل تو یا أيها الغریب
من کی صبور مثل تو یا أيها الصّبور

با تو چقدر ماهیتم فرق می‌کند
مانند ایستادن شب در حضور نور

در پیشگاه آینه مرد مقربی
تو بضعة الرسولی و ریحانة النبی

ای نور روشنای دل و خانهٔ نبی
ای جایگاه عرشی تو شانهٔ نبی

روح تو آسمان نه که هفت آسمان کم است
نور تو ابتدای جهان، روح عالم است

از قلب تو ندیده‌ام آقا رحیم‌تر
از بخشش و کرامت دستت کریم‌تر

حاتم به دست بخشش تو بوسه‌ها زده است
نزد فقیر بر لب تو نه نیامده است...

سنگ صبور، مأمن غم‌ها و دردها
ای خانه‌ات پناه همه کوچه‌گردها

صلحت حماسه‌ای‌ست که با روضه توام است
صلحت چقدر آینه‌دار محرم است

باید شناخت صبر و شکیبایی تو را
باید گریست یک دهه تنهایی تو را

در لحظه لحظه زندگی تو غم است، آه
غربت همیشه با دل تو توام است، آه

هر لحظهٔ تو بوده نشان از غریبی‌ات
وای از غم دل تو، امان از غریبی‌ات

هر روز شهر بر غمت افزود وای من
دشنام بود و نام علی بود وای من

عمری غریب بوده ولی صبر کرده‌ای
مانند لحظه‌های علی صبر کرده‌ای

شیعه همیشه داشته داغی وسیع را
داغ وسیع غربت تلخ بقیع را

یک قطعه خاک وسعت یک غربت مدام
یک قطعه خاک مدفن چار آسمان امام

یک قطعه که شنیدن آن گریه‌آور است
آن قطعه‌ای که مدفن مخفی مادر است

شیعه همیشه داشته داغی وسیع را
داغ وسیع غربت تلخ بقیع را

در این هجوم درد و غم و داغ بی‌امان
صبری دهد خدا به دل صاحب‌الزمان

 

مژگان محمدی :

هم صحبت نانجیب بودن سخت است
در شهر پر از فریب بودن سخت است
آن روز به گوش کوچه می‌گفت حسن
در خانۀ خود غریب بودن سخت است

 

غلامر ضا کافی:


نفسی به خون جگر زدم، که لبی به مرثیه وا کنم
به ضریحِ گمشده سر نهم، شبِ خویش وقف دعا کنم

نه ملازمی و نه همدمی، مگر آنکه در شبِ بی‌کسی
چو شهید کوفه به چاه غم، پر و بال گریه رها کنم

به خدا که شمع شکسته‌ای، به بقیع جان من آورید
که به آستانهٔ مجتبی، همه زخم کهنه دوا کنم

غم مجتبی کِشَدم به خون، که غریب خانهٔ خویش بود
و من این ترانهٔ غرق خون، به کدام واژه ادا کنم

من و حضرتِ تو شکسته دل، که اگر عدو زندت به تیر
به فدای پیکر پاک تو، دل خویش نذر بلا کنم

اگر از غم تو نفس زنم، همه اشک و آتش و خون شوم
بکشم به خون همه را چنان، که مدینه کرببلا کنم

تو به خُلق و خِلقت احمدی، تو صبور آل محمدی
غم کربلای دگر شود، چو زبان به زخم تو وا کنم

تو جگر دریده و من غمین، من و داغ لحظهٔ آخرین
به چه روی زینب خسته را، به عیادت تو صدا کنم؟...

سید محمد جواد شرافت:

دو جلوۀ ابدی از درخششی ازلی
به خُلق و خو، دو محمد؛ به رنگ و بو دو علی

دو آسمان که زمین مملو از ارادتشان
دوشنبه‌های جهان تشنۀ زیارتشان

چگونه باید از این وصف جاودانه نوشت
دو سرو باغ بهشت‌اند خوش به حال بهشت

دو سرگذاشته بر شانه‌های پیغمبر
و در مباهله اَبنائنای پیغمبر

به عزت و عظمت داده‌اند نام و نشان
دو باوقار که خون علی‌ست در رگشان

نگاه روشنشان آیه آیه اَلرَّحمان
و در تلاقی بحرین لؤلؤ و مرجان

چگونه سر نگذارد جهان به محضرشان
که مهربانِ خدا، فاطمه‌ست مادرشان

به یک نگاه هزاران کمیت می‌سازند
دو مصرع‌اند که یک شاه‌بیت می‌سازند

سلوک هر دو برادر میان یک راه است
مسیر روشنشان قُربةً اِلی الله است

اگر شتاب کنند و اگر درنگ کنند
اگر که صلح کنند و اگر که جنگ کنند

به یک نماز شبیه است عمر این دو امام
که گاه وقت قعود است و گاه وقت قیام

در اوج غربت و غیرت یکی‌ست یاورشان
دو مقتدا دو برادر، که صبر خواهرشان

برای خواهر حیرت‌زده چه سخت گذشت
غمی که خورده گره با دو تشت، آه دو تشت

یکی که خون جگر داده است زینب را
میان غربت خانه شکست زینب را

یکی که... آه چه می‌گویم، آه... بزم شراب
و خیزران و دل زینب و نگاه رباب

 

وصال شیرازی:

شرط محبت است به‌جز غم نداشتن
آرام جان و خاطر خرم نداشتن

از غیر دوست روی نمودن به سوی دوست
الا خدای در همه عالم نداشتن...

گر سر به یک اشارۀ ابرو طلب کند
سر دادن و در ابروی خود خم نداشتن

معشوق اگر دو دیده پر از خون پسنددش
عاشق به‌جز سرشک دمادم نداشتن

گر کام تلخ و لخت جگر خواهد از کسی
در کاسه جای شهد به‌جز سم نداشتن...

زان‌سان که خورد سودۀ الماس مجتبی
درهم نکرد روی خود، اهلاً و مرحبا...


در تاب رفت و تشت به بر خواند و ناله کرد
آن تشت را ز خون جگر دشت لاله کرد

خونی که خورد در همه عمر از گلو بریخت
خود را تهی ز خون دل چند ساله کرد

نبود عجب که خون جگر ریخت در قدح
عمریش روزگار همین در پیاله کرد...

نتوان نوشت قصۀ درد دلش تمام
ورنه توان ز غصه هزاران رساله کرد...

آه از دل مدینه به هفت آسمان گذشت
آن روز شد عیان که رسول از جهان گذشت


از چیست یا رسول که بر خوان ابتلا
گردون تو را و آل تو را می‌زند صلا؟...

ای عرش! گوشواره مگر گم نموده‌ای
زیرا که گه به یثربی و گه به کربلا

طوفان نوح پیش وی از قطره کمتر است
گو کائنات جمله بگریند برملا

ذکر مصیبت شهدا چند می‌کنی؟
آتش زدی به جان و دل مرد و زن، دلا!

بس کن دمی ز تعزیه، مدح نبی سرای
چون اصل این طریقه بکا باشد و ولا

مدح نبی سرای که بی‌مدحت رسول
خدمت نشد ستوده و طاعت نشد قبول...

 

 

منبع : شعر هیات

پربازدیدترین اخبار
مطالب مرتبط
پنجره
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: