22 مرداد 1401 16 محرم 1444 - 03 : 02
کد خبر : ۴۹۸۱۴
تاریخ انتشار : ۱۰ فروردين ۱۳۹۴ - ۰۵:۱۱
ازم خواست یه روز بهش مرخصی بدم. منم گفتم برو. وقتی شب برگشت، حسابی می لنگید. اول فکر کردم تصادف کرده؛ ولی هرچی ازش پرسیدم، نگفت چی شده!

عقیق:ازم خواست یه روز بهش مرخصی بدم. منم گفتم برو. وقتی شب برگشت، حسابی می لنگید. اول فکر کردم تصادف کرده؛ ولی هرچی ازش پرسیدم، نگفت چی شده!

بالاخره بعد از کلی اصرار گفت: «پابرهنه روی لوله های نفت راه رفتم!» گفتم: «تو این آفتاب داغ؟ مگه زده به سرت؟»

گفت: «این چند وقت خیلی از خودم غافل شده بودم، باید این کار رو می کردم تا یادم بیاد چه آتیشی منتظرمه!» گفتم: « تو و آتیش جهنم!؟ تو که جز خدمت کاری نمی کنی!».

گفت: «تو اینطور فکر می کنی، ولی من خیلی گناه دارم. بعضی از اشاره ها یا بعضی سکوت های نا به جا... اینا همه گناهان کوچیکی هستن که چون تکرار می کنیم برامون عادی میشه. واسه همین دائم باید حواسمون جمع باشه.»

شهیده مریم فرهانیان
تولد: 1342
شهادت: 1363
علت شهادت: شلیک خمپاره رژیم بعث عراق

منبع:جام
گزارش خطا

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر:
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
|
۱۴:۳۷ - ۱۳۹۴/۰۱/۱۵
شب تاریک وبیم موج وگردابی چنین حایل
کجا دانند حال ما سبک بالان ساحلها؟