23 مهر 1400 9 (ربیع الاول 1443 - 26 : 15
کد خبر : ۱۰۴۳۴۰
تاریخ انتشار : ۰۵ اسفند ۱۳۹۷ - ۰۹:۳۹

رضا صیادی: در روزگار امروز، گاهي اوقات از زمين و زمان بحران مي بارد؛ ريز و درشت. درشتش هايش به كنار، ولي من معتقدم يكي از بدترين «ريز بحران» ها، چشمك زدن چراغ بنزين ماشين در يكي از بزرگراه هاي عريض و طويل حاشيه شهر است! از همان بزرگراه هايي كه اگر يك اشتباه مي كني تا جاده ساوه تو را مي كشاند. آن هم در نيمه شب سرد پاييزي كه هي شيشه ماشين بخار مي كند و كلا ميزانسن كمي دلهره آور مي شود. پيدا كردن پمپ بنزين در اين موقعيت، يك آرزوي دير و دور است و چاره اي نمي ماند جز آنكه زير لب صلوات بفرستي تا همان ته مانده باك، غيرت به خرج دهد و گوشه بزرگراه خلوت و تاريك، زمين گيرت نكند.
هفته پيش، درست در همين موقعيت خطير، وقتي ماشين به ريپ زدن افتاد، مطمئن شدم كه راه فراري نيست و بايد تسليم سرنوشت شوم. تلاش براي امداد تلفني هم بي نتيجه بود و من ماندم و اتوبان سردي كه هر از گاهي چراغ هاي ماشيني، سينه اش را مي شكافت و تا به خودم مي آمدم، صداي زوزه عبورش را مي شنيدم و بعد هم چراغ هاي قرمز رنگ پشت ماشين كه با سرعت در دل جاده محو مي شد.
پيدا كردم يك منجي در دل اين شب سياه، آرزويي محال تر از پمپ بنزين بود. اما درست چند دقيقه بعد، ناگهان يك آقاي ميانسال با هيكلي تنومند و سبيل هاي پرپشت چند متر جلوتر نگه داشت. دروغ چرا؟ ترسيدم. به قيافه اش مي آمد كه محض رضاي خدا ترمز نكرده، مخصوصا وقتي سيگار روشن كرد و به طرفم آمد. برايش شرح قصه دادم كه بنزين ندارم و ظرف ندارم و شيلنگ ندارم و همه بحران هاي بنزيني دنيا را يك جا دارم. لبخندي زد كه ترسم را بيشتر كرد. و اين ترس لحظه به لحظه بيشتر شد، وقتي شيلنگ لول شده را از صندوق عقبش در آورد، گفتم حتما نقشه اي دارد. وقتي يك سر شيلنگ را به دهان برد تا بنزين برايم بيرون بكشد، گفتم حتما نقشه اي دارد. وقتي ماشينم دوباره روشن شد، گفتم حتما نقشه اي دارد. حتي وقتي بهترين مسير رسيدن به پمپ بنزين را برايم شرح داد، گفتم حتما نقشه اي دارد. سرتان را درد نياورم، آقاي ميانسال قصه ما ماشين مرا راه انداخت و رفت و تا لحظه آخر من به او مشكوك بودم. آنقدر كه بعد از رفتنش، چك كردم موبايل و لپ تاپم سرجايشان باشد. دروغ چرا؟ من تا چند روز بعد هم به او مشكوك بودم.
امروز ولي عذاب وجدان دارم. اين بدبيني لعنتي از كجا به زندگي ما سرازير شده؟ چرا روزگار اين بلا را سر ما آورده كه به زمين و زمان بي اعتماديم. حتي اگر پيرزني با نسخه پزشكي اش بيايد و جلوي چشمانمان اشك بريزد، يقين داريم كه روش جديد اخاذي است.
منجي آن نيمه شب سرد، به من ياد داد كه گاهي اوقات بايد اين عينك لعنتي بد بيني را از چشم برداشت، حتي اگر بعدش جيبمان را بزنند. حتي اگر به كسي كمك كنيم و بعدش بفهميم نيازمند نبوده. مهم آن است كه كاري كنيم تا حالمان خوب شود، نه اينكه مثل اين روزهاي من عذاب وجدان داشته باشيم.

گزارش خطا

مطالب مرتبط
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر: