عقیق:الهام شاکری از فعالان حوزه مقاومت است که سالها در لبنان و در همسایگی سیدحسن نصرالله زندگی کرده است. ماجرای زندگی اش در لبنان برمی گردد به سالها قبل.
همسر شاکری از جوانان انقلابی بحرین بود که در جریان انقلاب 14 فوریه در بحرین، به جرم جاسوسی برای ایران محکوم به اعدام شد. نهایتا بعد از مدتها ، پادشاه بحرین به ایشان حکم تبعید داد. تبعیدی که برای خانواده شاکری سراسر خیر بود و به مدت 10 سال افتخار همسایگی سید مقاومت را پیدا کرد.

شاکری میگوید: از زمان فاجعه انفجار پیجرها، همه بهصورت علنی نگران حیات آقا سید بودند؛ هرچند کسی جرات نداشت به زبان بیاورد، اما این نگرانی از نگاهها، ضربان قلبها و اضطرابی که در چهره افراد مشخص بود، دیده میشد.
او درباره روز شهادت سیدحسن میگوید: روز قبل از شهادت، در خیابان بودم که صدای انفجار مهیبی آمد. مردم بهجای فرار، بلافاصله گوشیهایشان را چک کردند تا ببینند کدام منطقه مورد اصابت موشک قرار گرفته و دوباره به خرید و کارهایشان برگشتند. اصابت موشک برای مردم عادی شده بود و دیگر کسی نگران چیزی نبود، الا نگران سیدحسن.
دهمین تماس بیپاسخ؛ هیچکس از زینب خبر نداشت
به خانه که برگشتم، برای دهمین بار شماره زینب، دختر سیدحسن، را گرفتم، اما باز هم گوشیاش در دسترس نبود و دسترسیهای مجازیش هم خاموش بود. سومین روزی بود که نمیتوانستم زینب را پیدا کنم. با دیگر افراد اقوام سید تماس گرفتم، آنها هم ابراز بیاطلاعی کردند.
شاکری میگوید: آن شب انقدر انفجارها زیاد شد که زمین میلرزید. بیشتر مردم با هشدار حزبالله ضاحیه را ترک کرده بودند و تقریبا خالی بود. آن شب خیلی برای ما سخت گذشت و نمیخواستیم باور کنیم که زندگی سیدحسن به خطر افتاده باشد.
شبی که ضاحیه لرزید
خیلیها دعا میکردند که سیدحسن در لبنان نباشد، ولی قلبا میدانستیم که سید هیچوقت لبنان را ترک نمیکند. وقتی شدت انفجارها دودهای قرمز، قهوهای و سیاه را آسمان ضاحیه گرفت و زمین به حدی لرزید که شبیه یک زلزله چندین ریشتری بود، برای همه مسجل شد که مقر حزب مورد اصابت قرار گرفته، اما هیچکدام جرات نداشتیم حتی به زبان بیاوریم. با زینب تماس گرفتم و دوباره بیجواب بود. رسانههای رژیم صهیونیستی اعلام کردند که آقا سید به همراه زینب خانم به شهادت رسیدهاند. با اینکه هنوز رسانههای حزبالله اعلام قطعی نکرده بودند، همه شواهد نشان میداد که ما واقعا خاک بر سر شدیم.
زینب همان سیدحسن است در قامت یک بانو
شاکری میگوید: اصلا اینطور نبود. زینب نصرالله یک آقا سید است در قامت یک بانو. زینب هم از لحاظ شباهت ظاهری و هم از لحاظ بلاغت و شیوه گفتار، تمثیل آقا سید حسن نصرالله بود؛ در تواضع، در هیبت و در مدیریت. زینب خانم تا آخرین روزهای بمباران و اخطار تخلیه در حسینیه کلاس درس داشت، بدون اینکه هیچ محافظی همراهش باشد. برعکس چیزی که شایع شده بود که خانواده سیدحسن و فرماندهان حزبالله در تونلهای زیرزمینی زندگی میکنند و دائماً همراه محافظ هستند، اصلا اینطور نبود.
راز لبخندهای سیدحسن
شاکری از تواضع سیدحسن میگوید: ایشان هم فرمانده بودند، هم پدر، مدیر و آموزگار. سیدحسن در لباس عادی یا مبدل بین مردم رفتوآمد داشت و مستقیم کسب اطلاع میکرد. یکی از ویژگیهای کمتر مورد توجه ایشان، چهره خندانشان بود؛ تا جایی که یکی از دانشمندان مسیحی لبنانی، لبخندهای سید حسن نصرالله را دلیل جذب خود به تشیع دانسته بود.
سخنرانیهایی برای فردای بدون سید
ویژگی دوم سیدحسن نصرالله این بود که در سخنرانیهایش ضمن بلاغت و فصاحت در گفتار، همیشه امیدبخش بود و میگفت: مطمئن باشید که ما پیروزیم؛ چه شهید شویم و چه پیروزی میدانی پیدا کنیم. در سخنرانیهای آخر، مردم و حزبالله را برای بعد از شهادتش آماده میکرد و میگفت: «من باشم یا نباشم، این راه ادامه پیدا خواهد کرد.»
در واقع برای آینده مسیر مقاومت ریلگذاری میکرد و تأکید داشت حزبالله به وجود شخص سیدحسن وابسته نیست. روحیه شکستناپذیری و امید داشتن را همیشه تکرار میکرد.
منِ مردِ سال، سرباز سید علی خامنهای هستم
شاکری میگوید: برای ما ایرانیها باید بسیار جذاب باشد که آقا سید همیشه در سخنرانیهایش سعی میکرد از یک واژه یا اصطلاح فارسی استفاده کند که آخرینش «یواش یواش» بود. این مدل صحبت باعث میشد یک پیوند فرهنگی و عاطفی بین دو ملت ایران و لبنان به وجود بیاید.
سیدحسن در خاطرهای تعریف کردند که زمانی من به دیدار حضرت آیت الله خامنهای رفته بودم. ایشان به من فرمودند که از امروز به بعد وظیفه شما این است که بچههای حزب الله را به زبان فارسی مسلط کنید و ما هم باید بچههایمان را به زبان عربی مسلط کنیم.
سیدحسن همیشه خودش را سرباز سید علی خامنهای میدانست. این ابهت و این هیبتی که جلوی آمریکا و اسرائیل غاصب قد علم کرده بود و اسمش فقط در وجود فرماندهان رژیم صهیونیستی رعب و وحشت میانداخت همیشه میگفت من سرباز سید علی خامنهای هستم.
سیدحسن در یکی از خاطراتشان تعریف میکردند که در یک کنگرهای در ایران از آقا سید به عنوان «مرد سال مقاومت» تقدیر شده بود. در آن کنگره آقای شهیدمان هم حضور داشتند.
زمانی که سیدحسن نصرالله میخواست از مجلس خارج شود، در مقابل همه خم شده و دست رهبر شهیدمان را میبوسد. اطرافیان و محافظان سیدحسن میپرسند که چرا نگذاشتید خارج شویم و بعداً پشت پرده این کار را انجام بدهید و ادای احترام کنید؟ آقا سید گفته بودند: من میخواستم بگویم که منِ مردِ سال، سرباز سید علی خامنهای هستم و غرورم در مقابل ایشان بشکند.
منبع:فارس