پایگاه اطلاع رسانی هیات‌ها و محافل مذهبی
۱۴:۵۰

۱۴۰۴/۱۰/۱۳

وقتی «جنرال سلیمانی» در کربلا به کمکم آمد

بعضی آدم‌ها با رفتن‌شان تازه شروع می‌شوند؛ نه در تاریخ، که در دلِ لحظه‌هایی که بیش از همیشه به تکیه‌گاه نیاز داریم. حاج قاسم از همان نام‌هاست که یادش هم آرامش می‌آورد؛ اینجا، چند پرده از هم‌نفسی‌ها و پدرانگی‌های او را مرور می‌کنم.
کد خبر : ۱۳۵۵۹۲

عقیق: برخی بعد از رفتن، ماندگارترند؛ نه فقط در قاب عکس‌ و تیتر، که در دل روزمرگی‌ها؛ در لحظه‌هایی که دل ناآرام است و امنیت، بیشتر از یک واژه، به یک تکیه‌گاه شبیه می‌شود. حاج قاسم از همان آدم‌هاست.خاطراتش از روزهای سخت و تصمیم‌های بزرگ تا لحظه‌های ساده زنده‌اند؛ خاطراتی که نشان می‌دهند چگونه می‌شود قوی بود و در عین حال، انسان ماند. و من امروز همزمان با میلاد حضرت علی، با مرور خاطره‌هایم و پدرانگی های سردار، یک بار دیگر او را به قلب روایت هایم برمی‌گردانم.

پرده اول: نامش در کربلا به من عزت داد
تابستان ۹۳ خبر می‌رسد که داعش پیشروی کرده. همان روزها کلیپی منتشر می‌شود که کربلای خلوت و ساکت را نشان می‌دهد؛ درهای حرم اباعبدالله بسته است و باز داعش تهدید کرده که برای هتک حرمت حرمین وارد عمل می‌شود.به فرماندهی سردار سلیمانی، مردانی از ایران در کنار مردانی از عراق با این قوم سرکش می‌جنگند و داعش را عقب می‌رانند.دی‌ماه همان سال، به وقت اربعین، سردار و مدافعان حرم گفته‌اند که مراقب زائران امام حسین‌ (ع) هستند و ما لبیک‌گویان از هر نقطه ایران راهی می‌شویم؛ سوز و سرما هم بر کسی اثر ندارد.بعد از چند روز پیاده‌روی که خودش روایتی جداست ، به کربلا می‌رسیم. بار و بنه خودم و مادرم که تب‌دار و ناخوش‌احوال است، بر شانه‌ام سنگینی می‌کند. هم‌کاروانی‌هایمان را هم گم کرده‌ایم. نمی‌دانم از کجا باید بروم؛ مضطرب و دست‌وپابسته‌ام.بین جمعیت عزادار، با مادری بیمار در میان موج آدم‌ها گیر کرده‌ام که ناگهان مردی قوی‌هیکل با لباس نظامی و درجه‌هایی بر سردوشش که نمی‌شناسم، روبه‌رویمان ظاهر می‌شود. با فارسی و عربی شکسته، با هم حرف می‌زنیم و می‌گویم که گم شده‌ایم و اینکه من فقط اسم هتل را می‌دانم و بس.
کوله‌ها را می‌گیرد، می‌اندازد روی دوشش و با اشاره‌اش به دنبالش راهی می‌شویم. مردان را با دست کنار می‌زند تا ما راحت‌تر عبور کنیم. در مسیر، نظامی‌های دیگری را می‌بینم که با احترام به او سلام نظامی می‌دهند.بعد از کلی پیاده‌روی و گذر از کوچه‌پس‌کوچه‌های کربلا، به درِ هتل می‌رسیم. با احترام کوله‌ها را به دستمان می‌دهد، خبردار می‌ایستد، دست‌هایش را بالا می‌برد، سلام نظامی می‌دهد و با لبخندی به پهنای صورتش می‌گوید: «جنرال سلیمانی.»و من پر از شعف می‌شوم… پر از غرور و شوق. وقتی اینجا نامش را می‌شنوم؛ وقتی نامش به من عزت می‌دهد و غرور ایرانی بودنم را یادآور می‌شود.
 
پرده دوم:یک عکس، یک آزمون و یک تغییر
در مراسم تشییع سردار، یکی از پوسترهایی را که لبخند بر لب داشت برمی‌دارم و همان عصر، از داخل ماشین روی شیشه عقب می‌چسبانم. حس عجیبی بود… منی که مدت‌ها قبل، عکس پروفایلم تصویر سردار بود و چند سال پیش‌تر در اینستاگرام شخصی‌ام تولد این فرمانده قدرتمند خاورمیانه را تبریک گفته بودم و ارادتم به او قابل وصف نبود؛ حالا در فقدانش برایم سخت بود دوباره تصویرش را بگذارم…
اما تصویر بر شیشه خودرویم نشست و از همان روز، سایه سردار در تمام لحظات رانندگی با من بود. من عادت دیرینه‌ای داشتم؛ موقع رانندگی زودخشم می‌شدم، در مقابل بی‌قانونی رانندگان تاب نمی‌آوردم، از کوره در می‌رفتم و خشمگینانه با خاطیان برخورد می‌کردم. حالا اما در آزمونی قرار گرفته بودم؛ یا باید به احترام صاحب تصویر، سعه‌صدرم را بالا می‌بردم و محترمانه‌تر رفتار می‌کردم، یا باید عکس را برمی‌داشتم… چون می‌دانستم این تصویر حرمت دارد و هر بدرفتاری و خشونت من، به پای او که عکسش همراه من است نوشته می‌شود و من… در این آزمون قبول شدم.یک سال و نیم از آن روز گذشت. تصویر روی شیشه، دیگر زیر نور آفتاب رنگ باخته بود؛ درست مثل خشم من هنگام رانندگی. همسایگیِ تصویر سردار با منِ همیشه زودخشم پشت فرمان، مرا تغییر داد. دیگر آن راننده عصبی سابق نبودم؛ صبورانه می‌راندم. و این… هدیه‌ای بود از سوی سردار به من.
 
پرده سوم:رؤیایی که جای خالی سردار را مرهم شد
چند روزی بود که دیگر سردار را نداشتیم و من در این چند روز مرتب در صفحه شخصی اینستاگرامم تصویر و نوشته هایی را برای او منتشر میکردم و نفرتم را از قاتلانش به نمایش میگذاشتمچندین بار از اینستاگرام برایم پیام آمد و اخطار داد و من بی توجه ترین بودمیک شب از مراسم عزاداری اش برگشتم باز تصاویری را بارگذاری کردم و خوابیدمهمان شب خوابش را دیدم خودش بود سردار دلها، آمده بود به خانه ما و سر سفره مان نشسته بود میخندید و برایمان حرف میزد از غذای سفره تعارفمان میکرد گویی او میزبان بود مهربانی‌اش بوی بهشت میداد و من که تا آن لحظه غمگین‌ترین بودم به شوق و ذوق دیدارش در خواب میگریستم با صدای گریه خودم از خواب پریدم میان گریه می‌خندیدم و میخواستم این حس شیرین را به اشتراک بگذارم اما دیگر اثری از صفحه من نبود.اینستاگرام آن را بسته بود برای همیشه.
اینستاگرام صفحه ۷ ساله ام با کلی فالور با کلی عکس ناب "خودگرفت" به همراه دلنوشته‌هایی که دیگر هیچکدام را نداشتم حذف کرد و حتما اگر این اتفاق برای من قبل از این رویای شیرین می‌افتاد بسیار غمگین می‌شدم و حالا گویی هدیه ایی گرفته بودم شاید هم یک جایزه بود و من این رویا با همه عمرم عوض نمی‌کردم این محبت ناب و بهشتی را با هیچ یادگاری ۷ ساله که هیچ، با یادگاری های ۷۰ ساله هم جایگزین نمیکردم و من حالا آرامترین بودم. به لطف رویایش..
 
پرده چهارم:خریدی که سایه سردار آن را باارزش کرد
همین هفته گذشته بود که برای خرید به یکی از خیابان‌های مرکز شهر رفته بودم. دو طرف خیابان، مغازه‌های رنگ وارنگ صف کشیده و اقلام مورد نظرمان را با قیمت های مختلف عرضه بود. من و همراهم کل خیابان را گشتیم، اما جنس موردنظر گران‌تر از حد معمول بود و ما را از خرید ناامید کرده بود.ناگهان مغازه‌ای کوچک، که با دو سه پله از سطح پیاده‌رو بالاتر بود، جلب توجهمان کرد وارد که شدم. نگاه‌م به عکس سردار روی دیوار روبرو ، پشت دخل خورد و بی‌اختیار با خودم گفتم: «اینجاست، جایی که باید خرید کنی.»همراهم قیمت جنس مورد نظرمان را از پیرمرد مغازه دار پرسید؛ نزدیک به نصف قیمتی که قبلاً در جای دیگری شنیده بودیم قیمت گذاشته بود! قرارمان شد که از همان پیرمرد خرید کنیم. در آن لحظه، جوانمردی‌ و کسب روزی حلال او برایم نمود زیبایی پیدا کرد.
همان روز متوجه شدیم که کسبه محل هم او را به خوش‌نامی و کسب روزی حلال می‌شناسند و از او با احترام و نیکی یاد می‌کردند؛ مردی که نه تنها مشتریان، بلکه همکارانش و هم صنفانش هم به جوانمردی و صداقت او احترام می‌گذارند.او امانتدار خوبی برای عکس سردار بود...
 
منبع:فارس

گزارش خطا

ارسال نظر
  • پربازدیدها
  • تازه ها