
یک خاطره ای از این صحن انقلاب دارم. جوان بودم، تقریباً چهل سال پیش با خانواده به مشهد آمده بودم، تازه داماد شده بودم، ماه عسلم بود. پدرم گفت: برو، من برایت پول میفرستم، پول دست ما نرسید، حالا یا پدر یادش رفته بود یا دیر پول را فرستاد یا دیر دستمان رسید، به هر حال ما هیچی پول نداشتیم، حتی پول یک نان هم نداشتیم!
خانه آمدم و تازه داماد بودم، خانواده گفت: برو یک نان بگیر! من در دلم گفتم: نسیه میکنیم، توی صف نانوایی رفتم، در صف نانوایی دیدم که اگر نانوا بگوید قبولت ندارم، من روبروی مردم خجالت میکشم.
گفتم: چه کنم؟ به ذهنم رسید که در خانه یک سجاده مخمل است، گفتم: سجاده را یواشکی بیرون میبرم و میفروشم!
خانه آمدم، سجاده حاج خانم را تا کردم و زیر عبا گرفتم تا خواستم بیرون بیایم حاج خانم گفت: سجاده را کجا می بری؟! من هم چون نمی خواستم حاج خانم بفهمد بی پولم، سجاده را روی لب طاقچه گذاشتم.
گفتم می روم و در صحن زیارتنامه میخوانم، چرا که افرادی هستند که سواد ندارند. در صحن آمدم و به زوارها گفتم: زیارتنامه بخوانم. گفتند: نه، به هر کسی که گفتم: زیارت نامه بخوانم، گفتند: نه!
دیگه هر کاری که به نظرم می رسید، انجام داده بودم. در همین صحن ایستادم به امام رضا(ع) گفتم: یا امام رضا(ع) جد شما در خانه فقرا شب ها چیزی میدادند، حالا من امشب فقیر شدم، من نمیخواهم در ماه عسل حاج خانم بفهمد، حالا من پول ندارم، اینجا میایستم، کسی اینجا بیاید و به من پول بدهد! بعد گفتم: یا امام رضا(ع) نانوایی میبندد، اگر میخواهی پول بدهی، یک مقدار زودتر بده وگرنه نانوایی ها میبندند!!
یکی از علما که جوان بود، ده سالی هم امام جماعت بود، پیش من آمد و گفت: حاج آقا قرائتی من مدتی است که دنبال شما میگردم! (چون چند شب قبل من را دیده بود)
گفت: فردا میخواهیم برویم، پول زیادی داریم، چون چند روز پیش گفتی میخواهی تا آخر تابستان بمانی، من پول زیادی دارم، ممکن است بزنند! بعد مبلغی پول به ما داد و ما هم از امام رضا(ع) تشکر کردیم!
منبع: فارس
212113