
محمد بن قولویه قمی نقل کرده است که از مردی شنیدم که برای امام رضا(ع) این حکایت را از یونس بن ظبیان نقل کرد. یونس گفت: در یکی از شبها من در طواف بودم. ناگهان ندایی از بالای سرم شنیده شد که میگفت:
«ای یونس! من خداوند هستم، هیچ خدایی جز من نیست، من را عبادت کن و برای یاد من نماز بگزار.»
من سرم را بلند کردم، در همان حال جبرئیل را دیدم.
ناگهان امام رضا (ع) خشمگین شد، به طوری که نتوانست خود را نگاه دارد سپس به این مرد گفت: «از پیش من برو، خداوند تو را و کسی که این حکایت را برای تو نقل کرده، لعنت کند. خداوند یونس بن ظبیان را هم لعنت کند. هزار لعنت که بعد از هر کدام هزار لعنت دیگر باشد، لعنتی که هر کدام تو را تا قعر جهنم میرساند. بدان، آن که او را ندا داده، کسی جز شیطان نبوده است! اما یونس بن ظبیان هم با ابوالخطاب در بدترین عذاب ها با همدیگر هستند، به همراه دوستانشان، با همان شیطان، با فرعون و آل فرعون. این را من از پدرم در بارهی او شنیدم.»
یونس بن عبدالرحمان گوید: این مرد برخاسته بیرون رفت. هنوز ده قدم از در دور نشده بود که افتاد و غش کرد و جنازهاش را بردند!
این حکایت برخورد امام را با ادعاهای عجیب و غریب و مدعیان به خوبی نشان می دهد.
منبع: شبکه امام رضا(ع)
212113