
عبدالله بن سوقه مىگوید: امام رضا (ع) از کنار ما گذشت و با ما درباره امامت خویش بحث کرد. من و تمیم بن یعقوب سرّاج به امامت او قائل نبودیم و زیدى مذهب بودیم.
وقتى که با آن حضرت به صحرا رفتیم، چند آهو دیدیم و امام (ع) به یکى از بچه آهوها اشاره کرد و بچه آهو آمد و نزد حضرت ایستاد! ایشان دست مبارکش را به سر بچه آهو کشید و آن را به غلامش داد.
بچه آهو، مضطرب و ناراحت بود و مى خواست به چراگاه برگردد، حضرت با او طورى سخن گفت که ما نفهمیدیم و آهو ساکت شد. آنگاه فرمود: اى عبدالله! آیا باز هم ایمان نمىآورى؟ گفتم: چرا اى آقاى من! تو حجّت خدا بر خلقش هستی و توبه مىکنم.
سپس حضرت به بچه آهو فرمود: به چراگاهت برو!
بچه آهو در حالى که اشک از چشمانش سرازیر بود آمد و بدن خودش را به پاهاى امام (ع) مىکشید و صدا مىکرد.
حضرت فرمود: مىدانى چه مىگوید؟ گفتیم: خدا و پیامبر و فرزند پیامبرش داناترند. فرمود: این آهو مىگوید: اول که مرا خواندى، خوشحال شدم و خیال کردم گوشت مرا خواهى خورد و دعوتت را پذیرفتم، ولى اکنون که مرا امر به رفتن کردی، مرا غمگین کردى...
منبع : شیعه نیوز
212113