عقیق | پایگاه اطلاع رسانی هیئت ها و محافل مذهبی

کد خبر : ۱۲۲۲۵۶
تاریخ انتشار : ۲۶ فروردين ۱۴۰۱ - ۱۲:۱۸
عقیق به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت منتشر می کند
به مناسبت فرارسیدن سالروز ولادت کریم اهل بیت حضرت امام حسن مجتبی علیه‌السلام عقیق تعدادی از اشعار آیینی را به منظور استفاده ذاکرین اال بیت منتشر می کند

 

اشعار ولادت امام حسن مجتبی علیه‌السلام

 

سید محمد مهدی شفیعی:

"کیست او؟ آن‌که بین خانۀ خود، مکر دشمن مجاورش بوده‌ست
او که انگار در تمام قرون، هرچه غربت معاصرش بوده‌ست

او که از روزهای کودکی‌اش، شعله در خانۀ دلش افتاد
دم‌ به‌ دم داغ ظهر عاشورا، در نفس‌های آخرش بوده‌ست

نه فقط شد مدینه مدیونش، کربلا میوه داد از خونش
آن شهیدی که سیدالشهدا، هر شب جمعه زائرش بوده‌ست

صلح او تیغ در نیام علی‌ست، کربلا جلوۀ قیام علی‌ست
باطن تیغ مرتضاست یکی، فرق قصه به ظاهرش بوده‌ست

آن زمان که مسافری خسته، لب گشوده به طعنه و توهین
میزبان در عوض فقط فکرِ آب و نان مسافرش بوده‌ست

«دوستان را کجا کند محروم، او که با دشمنان نظر دارد»
دشمنش میهمان سفرۀ اوست، چه‌ رسد آن‌که شاعرش بوده‌ست"

 

سید حمید رضا برقعی:

هنوز راه ندارد کسی به عالم تو
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو
نسیم پنجرۀ وحی! صبح زود بهشت!
«اذا تنفسِ» باران هوای شبنم تو
تو در نمازی و چون گوشواره می‌لرزد
شکوه عرش خدا، شانه‌های محکم تو
به رمز و راز سلیمان چگونه پی ببرم؟
به راز «عِزّةُ للّه» نقش خاتم تو
من از تو هیچ به غیر از همین نفهمیدم
که میهمان همه ماییم و میزبان همه تو
تو کربلای سکوتی و چارده قرن است
نشسته‌ایم سر سفرۀ مُحرم تو
هوای روضه ندارم ولی کسی انگار
میان دفتر من می‌نویسد از غم تو
گریز می‌زند از ماتمت به عاشورا
گریز می‌زند از کربلا به ماتم تو
::
فقط نه دست زمین دور مانده از حرمت
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو

 

حیدر منصوری:

چشمت به پرنده‌ها بهاری بخشید
شورِ دل تازه‌ای، قراری بخشید
قربان صبوری و سکوتت مولا
نام تو به صبر اعتباری بخشید

 

 

حسین خدایار:

با ذكر یا كریم همه یاكریم‌ها
خواندند با تو یا علی و یا عظیم‌ها
تا بوده‌ام همیشه فقیر تو بوده‌ام
باشد حكایت من و تو از قدیم‌ها
باید تمام مردم دنیا گدا شوند
وقتی تویی كریم‌ترین كریم‌ها
هم سرخوش‌اند از کلماتت فقیه‌ها
هم جرعه‌نوش بادهٔ فضلت حكیم‌ها
هم زنده‌اند از دم گرمت مسیح‌ها
هم در تكلم‌اند به لطفت كلیم‌ها
ای حاء و سین و نون شما ریشهٔ حسین
ای مقصد خدا ز الف لام میم‌ها...
حتی نوادگان حسن هم حسینی‌اند
كرب‌و‌بلاست مرقد عبدالعظیم‌ها
ما عاشقان قاسم و عبداللَه توایم
بر ما نگاه كن پدر این یتیم‌ها
من در بقیع حاجت خود را گرفته‌ام
آن گوشه کز نگاه تو دارد شمیم‌ها

 

غلامرضا سازگار:

"جنّت نشانی از حرم توست یا حسن
فردوس سائل کرم توست یا حسن

تنها نه آسمان و زمین، عالم وجود
در زیر سایۀ علم توست یا حسن

عرش خدا مدینه، دل انبیا بقیع
جان شمع روشن حرم توست یا حسن

عالم اگر ثنای تو گویند صبح و شام
تا صبح روز حشر کمِ توست یا حسن

سرتا به پات حسن خداوند سرمد است
آیینۀ تمام‌نمای محمّد است...


تو مظهر خدایی و جان پیمبری
قرآن مصطفی به سر دست حیدری

هم دومین وصیِ رسول مکرمی
هم اولین سلالۀ زهرای اطهری

باید سرود مدح تو را با زبان وحی
از وصف جن و انس و ملائک فراتری

حُسن خدا به حُسن تو دیدار می‌شود
چون حُسن بی‌حدود خدا را تو مظهری

هم صبر توست حکم خدا هم قیام تو
در هر دو حال بر همه مولا و رهبری

چون و چرا به کار تو خود کفر دیگر است
چون و چرا به کار خداوند اکبر است


ای دین حق به صبر تو پاینده یا حسن
صبرت حدیث نهضت آینده یا حسن

صبر تو بود تیغ خداوند در غلاف
صلحت به خصم، ضربۀ کوبنده یا حسن

صلح تو و معاویه؟ باور نمی‌کنم
دشمن ز کار توست سرافکنده یا حسن

تو خود تمام دینی و او خود تمام کفر
او تیرگی، تو مهر فروزنده یا حسن

تا بود، بود حق به وجود تو پایدار
تا هست، هست دین ز دمت زنده یا حسن

شمشیر شیر حق همه جا در نیام توست
«میثم» هماره پیرو صلح و قیام توست

رضا یزدانی:

"همیشه سفره‌اش وا بود با ما مهربانی کرد
هزاران بار آزردیمش اما مهربانی کرد

دلش اندازۀ ریگ بیابان بی‌وفایی دید
ولی اندازۀ آغوش دریا مهربانی کرد

نگاهش شرح نابی بود از «الجار ثمّ الدار»
اگر با این و آن مانند زهرا مهربانی کرد

چه خواهد کرد با مهمان کوی خویش آن مردی
که با دشنام‌گوی خویش حتی مهربانی کرد

چرا دنیا به کامش ریخت زهر غصّه و غم را؟
چرا با مهربانی‌های او نامهربانی کرد؟

«الا ای تیرهایی که پی تشییع می‌آیید
نبوده یارِ او جز غم به یارانش بفرمایید»


دل او می‌گرفت از آن همه زخم‌زبان هرگاه
نظر می‌کرد بر انگشترش: اَلعِزَةُ لِله

کسی که در پناه شانۀ او کوهسار و دشت
کسی که ریزه‌خوار سفرۀ او آفتاب و ماه

مگر تاریخ غربت‌زا! چه رخ داده‌ست در ساباط
که سجاده کشیده زیر پای خستۀ او آه

قیامش مستتر گشته‌ست در غم‌نامۀ صلحش
و صلحش می‌شناساند به مردم راه را از چاه

خجالت می‌کشد حتی زره زیر عبای او
از آن یاران ناهمراه، آن یاران ناهمراه

«الا ای تیرهایی که پی تشییع می‌آیید
نبوده یارِ او جز غم به یارانش بفرمایید»...


مدینه کوفه شد، کوفه دوباره از صدا افتاد
و اما بعد... یاد خطبه‌های مرتضی افتاد

و اما بعد... «این مردم خدایا خسته‌اند از من»
و پژواک صدایی مهربان در گوش‌ها افتاد

مدینه کوفه شد کوفی‌تر از آنی که بنویسم
خدایا این چه آتش بود در دامان ما افتاد

به‌پیش غیرت چشم برادرهای بی‌تابش
تنی - انگار کن پیراهن یوسف - رها افتاد

و امّا بعد... تابوت از هجوم تیرها گل داد
و باران شد، تو گویی اشک از چشم خدا افتاد

«الا ای تیرهایی که پی تشییع می‌آیید
نبوده یارِ او جز غم به یارانش بفرمایید»"

 

فیّاض لاهیجی:

"بیا که شیشه قسم می‌دهد به عهد کهن
که توبه بشکن، این‌بار هم به گردن من...

که گرد عقل بشوییم از دل و از جان
غبار هوش فشانیم از سر و از تن

خوشا شراب تماشا که جام جامش را
ز راه دیده توان خورد، نه ز راه دهن

کسی که مستی دیدار دیده می‌داند
که باده بادۀ عشق است و غیر آن همه فن...

حدیث باده به قول و غزل کشید آخر
مقرر است که خیزد سخن همی ز سخن...

بیان قدر تو مستغنی است از تقریر
صفای ذات تو بالاتر است از گفتن

ز خط حکم تو حکم قضا نپیچد سر
ز طوق امر تو گردون نمی‌کشد گردن...

شکستِ شیشه درستی نمی‌پذیرد لیک
دل شکسته ز لطف تو می‌توان بستن...

به سنگریزۀ شهر جلال و شوکت تو
هزار رشک برد لؤلوی دیار عدن

ز ضبط عدل جهان‌پرور تو خوبان را
ستیزه از مژه دور است و تلخی از گفتن

به عهد عدل تو از بیم قهر نتواند
که بی‌اجازت دربان رود صبا به چمن...

اگر تصور لطفت کند عجب نبود
که همچو کوه ببالد به خویشتن ارزن

نسیم لطف تو بر دوزخ ار وزد شاید
که دوزخی ز عذاب ابد شود ایمن...

اگر به دشمن خود صلح کرده‌ای چه عجب
که عادت است به لقمه دهان سگ بستن...

مرا چو لطف تو باشد شکایت از که کنم؟
مرا چو کوی تو باشد کجا کنم مسکن؟...

مرا که مهر تو آواره دارد از دو جهان
چه شکوه‌ام دگر از غربت است یا که وطن...

رسید وقت دعا ختم کن سخن «فیاض»!
که نیست شیوۀ اخلاص درد دل کردن...

معاندان تو را باد تیر در دیده
ملازمان تو را در بر از دعا جوشن"

 

غلامرضا شکوهی:

"آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچه‌ای نشست که سر منزل تو بود

امشب صدای سبز تو جاری‌ست در فضا
پا در رکاب آمدنت مانده صبح زود

دست نسیم، پنجره‌ها را گشود و رفت
در خانه‌ای که چشم خدا دیده می‌گشود

ما پردۀ نگاه، به یک‌سو زدیم باز
ماندیم، مات خندۀ آیینۀ ودود

این برقِ چشم کیست که در من ترانه ریخت؟
از مشرق کجاست که با من غزل سرود؟

از آن همه شکوه، که در باغ حُسن توست
یک ساغرِ نگاه، عنان از دلم ربود

ای بر بلند سبز شرافت نهاده پا!
چون ذرّه سر به پای تو می‌آورم فرود

از بس به روی صخرۀ صبر ایستاده‌ای!
گیتی تو را به صبر حسن تا ابد ستود

آن قدر، نازک است دل تو که می‌توان
غم را به چشم دید و در آن، ناله را شنود

جز کعبۀ نگاه تو را ای نماز سبز!
بر هیچ قبله‌ای نگذارم سر سجود!

وقتی که اشک فرصت بدرود را گرفت
بر قامت صبور تو صد آسمان درود"

 

محمد سعید میرزایی:

"این کیست که آقای جوانان بهشت است؟
نامی‌ست که بر کنگرۀ عرش نوشته‌ست
از نور محمّد تن این پاک سرشت است
عطر نفسش رایحۀ بال فرشته‌ست

امشب شب رویش، شب میلاد بهار است
از جذبۀ این جلوه، فلک آینه‌زار است

امشب نظر ساقی این میکده عام است
آیینه بیارید که این جلوه مدام است
نور است و نوید است و درود است و سلام است
ماه است و تمام است و امیر است و امام است

ای گمشدگان! جلوۀ خورشید هدایت!
ای سوختگان! چشمۀ جوشان ولایت!

بهر تن این طفل، ملک پیرهن آورد
چون فاطمه را خندۀ او در سخن آورد
پرسید چه نام از تو خدا نزد من آورد؟
جبریل ز عرش آمد و نام حسن آورد

تو حُسن خداوندی و نام تو حَسن شد
پس گفت پیمبر، حَسن آیینۀ من شد

نور از فلک و گل به زمین جوش گرفته
تا عرش، گل نام تو در گوش گرفته
زهرات به صد بوسه در آغوش گرفته
احمد به برت خوانده و بر دوش گرفته

کای نور دل و دیده‌ام ای جان و تن من!
جانم حسن من، حسن من، حسن من!

مردم! چو برآنید مرا دوست بدارید
در راه وفای حسنم کم مگذارید
نور دل من آمده، آیینه بیارید
گر اهل ولایید، به او دل بسپارید

عهد حسنم، نقش دل و جان شما باد
در روز شفاعت ز شفیعان شما باد

ای چشم بهشت از گل لبخند تو روشن
ای دیدۀ خورشید به پیوند تو روشن
خورشید فلک نیست به مانند تو روشن
عالم شده از صورت دلبند تو روشن

لبخند بزن غنچۀ تو تازه‌ترین است
چون حُسن تو در عرش پر آوازه‌ترین است

مولا که سر سفرۀ بانوی فدک بود
از ذکر حسین و حسنش نان و نمک بود
روشن ز حسین، آینۀ چشم فلک بود
دیدار حسن، روشنی چشم ملک بود

شادی پیمبر، همه جان و دل مولا
روشن ز دو آیینه شده خانۀ زهرا

این کیست که در عرش خدا، چشم و چراغ است
آری حسن است این که نخستین گل باغ است
ای آن که تو را مادرِ خورشید سراغ است
بازار دل‌‌افروزی عالم ز تو داغ است

تا باد جهان مست میِ جام حسن باد
تا باد، بهارِ دل ما نامِ حسن باد"

حبیب‌الله چایچیان حسان:

"رمضان آمد و دارم خبری بهتر از این
مژده‌ای دیگر و لطف دگری بهتر از این

گرچه باشد سپر آتش دوزخ، صومم
لیک با این همه دارم سپری بهتر از این

شب قدر رمضان، گرچه بسی پر قدر است
دارد این مه، شب قدر و سحری بهتر از این

مولد لؤلؤ پاک مَرَجَ البَحرَین است
نیست در رشتۀ خلقت گهری بهتر از این

مادرش فاطمه و باب گرامیش علی
چه کسی داشته اُمّ و پدری بهتر از این

رست پیغمبر از آن تهمت ابتر بودن
نیست بر شاخۀ طوبی ثمری بهتر از این

اسوۀ خلق زمین، فخر جوانان بهشت
مادر دهر نزاید پسری بهتر از این

گفت خالق فَتبارک به خود از خلقت او
کِلک ایجاد ندارد اثری بهتر از این

بگذر آهسته‌تر ای ماه حسن، ای رمضان!
عمر ما را نبود چون گذری بهتر از این

اثر صلح حسن نهضت عاشورا بود
اُمتی را نبود راهبری بهتر از این

زنده گشته‌ست به این صلح موقت اسلام
نیست در حُسن سیاست هنری بهتر از این

لطف کن اذن زیارت که خدا می‌داند
بهر عشاق نباشد سفری بهتر از این

گرچه مشمول عنایات تو بوده‌ست «حسان»
یا حسن! کن به محبان نظری بهتر از این"

 

امیر سلیمانی:

"از سمت مدینه خبر آورد نسیمی
تا مژده دهد آمده مولود عظیمی

آن‌قدر فرشته به زمین آمده انگار
در کل سماوات نمانده‌ست مقیمی

گل‌های بهشتی‌ست به دستان ملائک
در شهر از این واقعه پیچیده شمیمی

از طایفۀ نور خودش، نورٌ عَلی نور
با نور رسیده‌ست کریمی به کریمی

او آمده تا دل ببرد با دو سه لبخند
در بین زمین باب کند لحن صمیمی

او آمده دستی بکشد از سر لطفش
تا از سرمان پاک کند گرد یتیمی..."


ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدیدترین اخبار
مطالب مرتبط
پنجره
تازه ها
پربحث ها
پرطرفدارترین عناوین