عقیق |‌ aghigh.ir

عقیق به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت منتشر می کند
به مناسبت فرا رسیدن ماه عزای سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) عقیق هر روز تعدادی از اشعار آیینی را به منظور استفاده ذاکران و شاعران اهل بیت (ع) منتشر می کند

اشعار شب تاسوعا

محمد ریاضی یزدی:

ای حرمت قبلۀ حاجات ما
یاد تو تسبیح و مناجات ما

تاج شهیدان همه عالمی
دست علی، ماه بنی هاشمی

ماه کجا، روی دل‌آرای تو؟
سرو کجا، قامت رعنای تو؟...

هم‌قدم قافله سالار عشق
ساقی عشاق و علمدار عشق

سرور و سالار سپاه حسین
داده سر و دست به راه حسین

عَمّ امام و اَخ و اِبن امام
حضرت عباس علیه‌السلام

ای علم کفر، نگون ساخته
پرچم اسلام، برافراخته

مکتب تو مکتب عشق و وفاست
درس الفبای تو صدق و صفاست

مکتب جان‌بازی و سربازی است
بی‌سری آنگاه سرافرازی است

شمع شده، آب شده سوخته
روح ادب را ادب آموخته

آب فرات از ادب توست، مات
موج زند اشک به چشم فرات

یاد حسین و لب عطشان او
وان لب خشکیدۀ طفلان او...

مشک پر از آب حیاتت به دوش
طفل حقیقت ز کفت آبنوش

درگه والای تو در نشأتین
هست در رحمت و باب حسین

هر که به دردی و غمی شد دچار
گوید اگر یک صد و سی و سه بار

ای علم افراشته در عالمین
اکشف یا کاشف کرب الحسین

از کرم و لطف جوابش دهی
تشنه اگر آمده آبش دهی

چون نهم ماه محرم رسید
کار بدان‌جا که نباید کشید

از عقب خیمۀ صدر جهان
شاه فلک‌جاه ملک‌پاسبان

شمر به آواز، تو را زد صدا
گفت کجایند بَنُو اُختنا؟

تا برهانند ز هنگامه‌ات
داد نشان خطّ امان نامه‌ات

رنگ پرید از رخ زیبای تو
لرزه بیفتاد بر اعضای تو

من به امان باشم و جان جهان
از دم شمشیر و سنان بی‌امان

دست تو نگرفت امان‌نامه را
تا که شد از پیکر پاکت جدا

مزد تو زین سوختن و ساختن
دست سپر کردن و سر باختن

دست تو شد دست شه لافتی
خطّ تو شد خطّ امان خدا

پنج امامی که تو را دیده‌اند
دست علمگیر تو بوسیده‌اند...

مطلع شعبان همایون اثر
بر ادب توست دلیلی دگر

سوم این ماه چو نور امید
شعشعۀ صبح حسینی دمید

چارم این مه که پر از عطر و بوست
نوبت میلاد علمدار اوست

شد به هم آمیخته از مشرقین
نور ابوالفضل و شعاع حسین

وقت ولادت قدمی پشت سر
وقت شهادت قدمی پیشتر

ای به فدای سر و جان و تنت
وین ادب آمدن و رفتنت

مدح تو این بس که شه ملک جان
شاه شهیدان و امام زمان

گفت به تو گوهر والانژاد
جان برادر به فدای تو باد...

 

مجید تال:

روزی شعر من امشب دو برابر شده است
چون که سرگرم نگاه دو برادر شده است

شاه‌بانوی کلابیه پسر آورده
چشم وا کن، پدر خاک قمر آورده

هر که از قافلۀ فطرسیان جا مانده
نظرش خیره به گهوارۀ سقا مانده

مورها هم سر این سفره سلیمان شده‌اند
ارمنی‌ها دو سه روزی‌ست مسلمان شده‌اند

جادۀ گیسوی این مرد پر از پیچ و خم است
هر چه از حضرت عباس بگوییم کم است

ماه ذی‌الحجه که عباس به حج عازم شد
همه بر کعبه ولی کعبه بر او محرم شد

در طوافش سخن از عقل فراتر می‌گفت
در حقیقت «لک لبیک برادر» می‌گفت!

این اباالفضل که از قبله فراتر می‌رفت
مرتضی بود که بر دوش پیمبر می‌رفت

علی اکبر به ثنا گویی او می‌آید:
چقدر منبر کعبه به عمو می‌آید...

از در خانۀ او پا نکشیدم هرگز
چون حسینی‌تر از عباس ندیدم هرگز

«کاشف الکرب» تویی؛ خندۀ ارباب تویی
«پدر خاک» علی و «پدر آب» تویی!

با وجود تو زمین حیدر دیگر دارد
کعبه جا دارد اگر باز ترک بردارد

روی چشم تو بُوَد جای حسن جای حسین
هست مابین دو ابروی تو بین الحرمین...

وسط جنگ زمین را به زمان دوخته‌ای
فن شمشیرزنی را ز که آموخته‌ای؟!

ای جوان! پیر رهت کیست از آن شاه بگو؟
«أشهد أن علیاً ولی الله» بگو

او علمدار حسین است ببخشید مرا
مدح او کار حسین است ببخشید مرا


علی اکبر لطیفیان:
ای بزرگ خاندان آب‌ها
آشنای مهربان آب‌ها

در مقام شامخ سقایی‌ات
بند می‌آید زبان آب‌ها...

بر ضریح دست تو پیچیده‌اند
التماس گیسوان آب‌ها

می‌رسید از دور بر اهل حرم
جملۀ «سقّا بمان» آب‌ها...

مشک و ختم فاتحه هرگز نبود
این تصوّر در گمان آب‌ها

بعد لب‌های تبسم‌ریز تو
گریه افتاده به جان آب‌ها

از وداع تو حکایت می‌کند
دست‌های پرتکانِ آب‌ها...


حسن دلبری:
دستان تو مثل دو کبوتر رفتند
سیراب‌تر از زمزم و کوثر رفتند
دیدند که آغوش خدا منتظر است
دستان تو از خودت جلوتر رفتند

 


رضا نیکوکار:
داشت می‌رفت لب چشمه سواری با دست
دشت لبریز عطش بود، عطش... اما دست...

دست در آب فرو برد، فرو پاشید آب
ریخت دریای سخاوت به دل دریا، دست

مشک سیراب شد از آب و فرات از عباس
تا کجا می‌کشد این بار امانت را دست؟

تیغ‌ها پشت هم آهسته صدایش کردند
کم شده فاصلۀ سینۀ صحرا تا دست

کیست یاری بکند یک‌تنه خورشیدش را؟
نیست دیگر به سرِ شانۀ این سقا دست

داشت می‌رفت سر چشمه سواری با دست
داشت می‌آمد از آن دور سواری بی‌دست

 


حسین دارند:

دستی كه طرح چشم تو را مست می‌كشید
صد آسمان ستاره از آن دست می‌كشید

بُرد بلند شرقی پیشانی‌ات به روز
خورشید را به كوچۀ بن بست می‌كشید

دست هزار عاطفه در كارگاه عشق
هر جلوه را به نام تو دربست می‌كشید

عاشق‌ترین، قشنگ‌ترین، باوفاترین
انگار هر چه درخور عشق است می‌كشید

امّا...كنار علقمه دستان روزگار
تصویر یک شجاعت بی‌دست می‌كشید...

خون می‌گرفت صورت عباس و او، هنوز
شرمنده، كز برادر خود دست می‌كشید

مرتضی حیدری آل کثیر:

باد، مثل خبرِ آب به صحرا رفته !

ماه می تازد و دریا به تماشا رفته

خبرِ ماه که در سینه ی شب ،تیر کشید

پرده افتاد: قیامت به تماشا رفته

آنکه باهلهله ی تیغ به جنگ آمده است

به «علی »رفته چنان رود ِ به دریا رفته!

عمقِ بی آبی ِ جهل آمده استقبالش

کاسه های ِسرِ قوم است که بالا رفته

هر که پرورده ی زهراست،دراین عرصه ی سرخ

سر به همراه نیاورده به هر جا رفته

زیرِ بازوی فلک را چه کسی می گیرد؟

تنِ نورا نی خورشید به یغما رفته

خبرِ ماه ؛، که کم کم به دل ِ خیمه رسید

عطش از یاد لب کودکِ تنها رفته!

 


محسن عربخالقی:

اگر شبی ز جمالش نقاب بردارد

فلك نگاه خود از آفتاب بردارد

اگر كه قطره ای از آب مشك او برسد

خدا ز اهل جهنم عذاب بردارد

به غیر نام ابالفضل هیچ نامی نیست

كه اینچنین ز دلم اضطراب بردارد

كسی كه نقش نگینش حسین شد بی شك

ز خاك علقمه باید ركاب بردارد

به سنگفرش حریمش هر آنكه معتقد است

اگر كه آب بریزد،گلاب بردارد

قلم شده است دو بازوی او كه در محشر

بیاید و ز محبان حساب بردارد

**

زمان زیاد نمانده برای شش ماهه

خدا كند بتواند كه آب بردارد

برای بوسه ز چشمان ساقی سرمست

ببین سه شعبه چگونه شتاب بردارد


سید شهاب الدین موسوی :
چشمم از اشک پر و مشک من از آب تهی ست

جگرم غرقه به خون و تنم از تاب تهی ست

گفتم از اشک کنم آتش دل را خاموش

پر ز خوناب بُوَد چشم من، از آب تهی ست

به روی اسب قیامم، به روی خاک سجود

این نماز ره عشق است ز آداب تهی ست

جان من می بَرَد آبی که از این مشک چکد

کشتی ام غرق در آبی که ز گرداب تهی ست

هر چه بخت من سرگشته به خواب است؛ حسین!

دیده ی اصغر لب تشنه ات از خواب تهی ست

دست و مشک و علمم لازمه ی هر سقاست

دست عباس تو از این همه اسباب تهی ست

مشک هم اشک به بی دستی من می ریزد

بی سبب نیست اگر مشک من از آب تهی ست

شعر آن است "شهابا" که ز دل برخیزد

گیرم از قافیه و صنعت و القاب تهی ست

 

سید حمید رضا برقعی:


نه در توصیف شاعر ها نه در آواز عشاقی

تو افزون تر از اندیشه فراوان تر از اغراقی

وفاداری و شیدایی علمداری و سقایی

ندارند این صفت ها جز تو دیگر هیچ مصداقی

به خوبی تو حتی معترف بودند بدخواهان

یزید آنجا که می گوید الایاایها الساقی

تمام کودکان معراج را توصیف می کردند

مگر پیداست از بالای دوش تو چه آفاقی

چنان رفتی که حتی سایه ات از رفتنت جا ماند

رکاب از هم گسست از بس برای مرگ مشتاقی

فرار از تو فراری می شود در عرصهء میدان

چنان رفتی که بعد ازآن بخوانندت هوالباقی

بدون دست می آیی و از دستت گریزانند

پراز زخمی هنوز اما برای جنگ قبراقی

به سوی خیمه ها یا (عدتی فی شدتی) برگرد

که تو بی مشک سقایی که تو بی دست رزاقی

شنیدم بغض بی گریه به آتش می کشد جان را

بماند باقی روضه درون سینه ام باقی


محمد علی مجاهدی:

دیده ام در کربلای دست تو

عالمی را مبتلای دست تو

کربلا اینقدر شیدایی نداشت

بی تو و بی ماجرای دست تو

علقمه در علقمه تکثیر شد

موج پژواک صدای دست تو

دیدم از آغاز پایانی نداشت

قصۀ خونگریه های دست تو

چشم من با گریه می بندد دخیل

بر ضریح با صفای دست تو

هر که با دست تو دارد عالمی

من که می میرم برای دست تو

تا همیشه دست تو مشکل گشاست

ای خدا مشکل گشای دست تو

اوفتاد از پا امام عاشقان

تا که خالی دید جای دست تو

خم شد و برداشت و با احترام

بوسه زد بر پاره های دست تو

آب پاکی روی دست آب ریخت

ای به قربان صفای دست تو

 

 

منبع : حسینیه ، شعر هیات

 

پربازدیدترین اخبار
مطالب مرتبط
پنجره
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: