عقیق |‌ aghigh.ir

عقیق به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت منتشر می کند
به مناسبت فرا رسیدن ماه عزای سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) عقیق هر روز تعدادی از اشعار آیینی را به منظور استفاده ذاکران و شاعران اهل بیت (ع) منتشر می کند

 

اشعار شب پنجم محرم - حضرت عبدالله بن حسن ع

 

حامد اهور:
وقتی عدو به روی تو شمشیر می‌کشد
از درد تو تمام تنم تیر می‌کشد

طاقت ندارم این همه تنها ببینمت
وقتی که چلّه چلّه کمان تیر می‌کشد

این بغضِ جان‌ستان که تو بی‌کس‌ترین شدی
پای مرا به بازی تقدیر می‌کشد

ای قاری همیشهٔ قرآن آسمان
کار تو جزء جزء به تفسیر می‌کشد

این‌که زِ هر طرف نفست را گرفته‌اند
آن کوچه را به مسلخ تصویر می‌کشد

برخیز! ای امام نماز فرشته‌ها
لشکر برای قتل تو تکبیر می‌کشد

 

سید رضا موید:
روح والای عبادت به ظهور آمده بود
یا که عبدالله در جبههٔ نور آمده بود؟

کربلا بود تماشاگر ماهی کز مهر
یازده لیلهٔ قدرش به حضور آمده بود

یازده برگ، گل یاسِ حسن بیش نداشت
که به گلزار شهادت به ظهور آمده بود

یوسف دیگری از آل علی، کز رخ او
چشم یعقوب زمان باز به نور آمده بود

باغبان در ورق چهرهٔ گرمازده‌اش
گلشن حُسن حَسن را به مرور آمده بود

صورتش صفحهٔ برجستهٔ قرآن کریم
صحبتش ناسخ تورات و زبور آمده بود

بی‌کلاه و کمر از خیمه چو قاسم بشتافت
بس که از تاب تجلّی به سرور آمده بود

قتلگه طور و حسین بن علی، چون موسی
به تماشای کلیم اللَّه و طور آمده بود

به طواف حرم عشق ز آغوش حرم
دل ز جان شُسته به شیدایی و شور آمده بود

عجب از این همه مستی چو برادر را دید
که چه‌ها بر سرش از سمِّ ستور آمده بود

طفل نوخاسته برخاسته از جان و جهان
آسمان زین همه غیرت به غرور آمده بود

بر دل و پهلوی این عاشق و معشوق، دریغ
نیزه و تیر ز نزدیک و ز دور آمده بود

دست شد قطع ولی دل ز عمو، قطع نکرد
طفل این طایفه یا رب چه صبور آمده بود

گرچه لب‌تشنه به دامان امامت جان داد
بر سرش فاطمه با ماء طهور آمده بود...

 

عبدالحسین رحمانیان:

این كیست از خورشید، مولا، ماه‌روتر
بی‌تاب‌تر، عاشق‌تر، عبدالله‌روتر

می‌گفت من دست از حسینم برندارم
اِلا شود بازویم از خون وضو، تر

می‌گفت ای شمشیرها دستم مگیرید
مرگ ار جگر دارد بیاید روبه‌روتر!

می‌گفت و با دست عمویش عهد می‌بست
چشم زمین از حسرت این گفتگو، تر

وای آن گلوی ناز، سیراب عطش بود
شد عاقبت از دست آن صاحب سبو، تر

آنجا حسین افتاد و اینجا كودكی ناز
افتاد در دست یزیدی تندخوتر...

در عالم ای شمشیرها پیدا نكردید
آیا كسی نزد خدا با آبروتر؟!

 


سید مهدی حسینی:
دُرّ یتیمم و به صدف گوهرم ببین
در بحر عشق، گوهر جان‌پرورم ببین

هفتاد و دومین صدف ساحل توأم
ای روح آب، رشحه‌ای از کوثرم ببین

من سینه‌سرخ عشق عمویم، پرم بده
دست مرا رها کن و بال و پرم ببین

چشمم به قتلگاه و عمو مانده زیر تیغ
تصویر غربتی‌ست به چشم ترم، ببین

با بانگ استغاثهٔ او تیغ می‌شوم
برنده‌تر ز تیغ عدو خنجرم ببین

پروانه‌ام به پیله واماندنم مخواه
در هرم عشق، شعلهٔ خاکسترم ببین

دستم کبوتری‌ست که شوق پریدن است
چون نبض عمه ملتهب و مضطرم ببین

بر من عمو به چشم خریدار بنگر و
دست مرا بگیر و از این برترم ببین

کوچک‌ترم ز قاسم و دارم دلی بزرگ
همچون علی‌اصغر خود اکبرم ببین

من کودک برادر تو بودم و کنون
در هیأت دلاور و جنگاورم ببین

«هل من معین» شنیدم و تکلیف روشن است
در التهاب پاسخت اهل حرم ببین

هرچند دست یاری من‌ کوچک است و خرد
آن حس عاشقانه و جان‌پرورم ببین

احرام بسته‌ام که کنم دور تو طواف
خیل حرامیان همه دور و برم ببین

کوچکتر است قد من از تیغ دشمنان
اما سپر برابر‌شان پیکرم ببین

ته ماندهٔ شراب شهادت که مانده ‌ا‌ست
می‌نوشم و تو مستی از این ساغرم ببین

در دست عمه دست کشیدم ز جان خویش
حالا به روی سینه گل پرپرم ببین

دیشب سرم به شانهٔ آرامش تو بود
اکنون به روی سینهٔ خود بی‌سرم ببین

 

جواد محمد زمانی:
گفت رنجور دلش از اثر فاصله‌هاست
آن که دلتنگ رسیدن به همه یکدله‌هاست

از چه در خیمه بماند اگر او می‌داند
چشم در راه غزالان حرم آبله‌هاست؟

آفتاب است که از زین به زمین افتاده‌ست!
شیهۀ اسب یقیناً خبر از زلزله‌هاست

نه که هنگام نماز است، عمو در سجده‌ست
نکند وقت به پا داشتن نافله‌هاست؟

این طرف محفل پر اشک‌ترین زمزمه‌هاست
آن طرف مجلس پر شورترین هلهله‌هاست

به یتیمی ز نوک تیر، محبّت کردن
جلوۀ بارزی از خُلق خوش حرمله‌هاست!

خواستند آینۀ باغ شقایق باشد
سینه‌ای که پر آواز پر چلچله‌هاست

 

محمد حسن بیاتلو:
وقتی که از حال عمویش با خبر شد
آتش وجودش راگرفت وشعله ور شد

ازدستهای عمه دست خود کشید و
فریاد زد: عمه دگر وقت سفر شد

آمد میان گودی گودال و با دست
جان عموی نیمه جانش را سپر شد

تیزی تیغ حرمله بر او اثر کرد
دستش برید وطفلکی بی بال وپرشد

بادست آویزان شده بر پوست میگفت:
حالا زمان دیدن روی پدر شد

 

مهدی مقیمی:

دیدم که زمین خورده ای و ترسیدم
تنهایی و غربت تو را فهمیدم

از تل که به گودال سرازیر شدم
دعوا به سرِ عمامه ات را دیدم

 

دیدم که عمو عرصه به تو تنگ شده
موی سرت از خون سرت رنگ شده

یک عده می آمدند و می دیدم که
دامانِ لباسشان پر از سنگ شده

 

دیدم که چطور پشت پا میخوردی
تیغ از چپ و راست بی هوا میخوردی

چیزی که عمو دلِ مرا میسوزاند
این بود که ضربه با عصا میخوردی

 

در طولِ مسیر ای عمو غوغا بود
انگار سرِ کشتن تو دعوا بود

یک لحظه به پشت سر نگاهم افتاد
ای وای که عمه زینبم تنها بود

 

قربان نگاه تو که حُر را حُر کرد
سنگی به سرت خورد و مرا دلخور کرد

دستم که عمو به پوست آویزان شد
بوی حسنت کرببلا را پُر کرد

در راهِ تو سر به تیغ بُرّان بدهم
مانند تو جان با لب عطشان بدهم

مانند علیِ اصغرت قسمت شد
من هم به روی سینه ی تو جان بدهم

 

منبع: شعر هیات ، حسینیه

 

پربازدیدترین اخبار
مطالب مرتبط
پنجره
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: