عقیق |‌ aghigh.ir

عقیق به منظور استفاده ذاکرین و شاعران اهل بیت (ع) منتشر می کند
به مناسبت ماه محرم الحرام فرا رسیدن ماه عزای حضرت سیدالشهدا (ع) عقیق هر روز تعدادی از اشعار شاعران آیینی را به منظور استفاده ذاکرین وشاعران اهل بیت (ع) منتشر می کند

سرویس شعر آیینی عقیق: به مناسبت ماه محرم الحرام فرا رسیدن ماه عزای حضرت سیدالشهدا (ع) عقیق هر روز تعدادی از اشعار شاعران آیینی را به منظور استفاده ذاکرین وشاعران اهل بیت (ع) منتشر می کند:

اشعار روز عاشورا

سید رضا جعفری:

بادها عطر خوش سیب تنش را بردند
سوختند و خبر سوختنش را بردند

نیزه‌ها بر عطشش قهقهه سر می‌دادند
زخم‌ها لالۀ باغ بدنش را بردند

دشنه‌ها دور و بر پیکر او حلقه زدند
حلقه‌ها نقش عقیق یمنش را بردند...

بادها سینه‌زنان زودتر از خواهر او
تا مدینه خبر آمدنش را بردند

یوسف آهسته بگویید، نمیرد یعقوب
گرگ‌ها یوسف گل‌‏پیرهنش را بردند


قربان ولیی :

من در همین شروع غزل، مات مانده‌ام
حیران سرگذشت نفس‌هات مانده‌ام

خیمه، حریق، همهمه، شمشیر، دست، سر
مبهوت در هجوم اشارات مانده‌ام

«هَل مِن...» چه بر صحیفۀ سی‌پاره رفته است؟
در گردباد چرخش آیات مانده‌ام

من های‌های زخم تو را ضجّه می‌زنم
مجروح آن ترنّم «هیهات…» مانده‌ام...

باید شهید بود و تو را خون‌چکان سرود
شرمنده‌ام، اسیر عبارات مانده‌ام


یوسف رحیمی :


در هر مصیبت و محنی فَابکِ لِلحُسَین
در هر عزای دل‌شکنی فَابکِ لِلحُسَین

در خیمهٔ مراثی و اندوه اهل‌بیت
قبل از شروع هر سخنی فَابکِ لِلحُسَین

در مکتب ارادت اِبن‌شبیب‌ها
هم‌ناله با اَباالحسنی فَابکِ لِلحُسَین

إن کُنتَ باکیاً لِمُصابٍ کَأنبیاء
فِی الإبتلاءِ و الحَزنِ فابکِ لِلحُسَین

شب‌های جمعه مثل ملائک میان عرش
با بوی سیب پیرهنی فَابکِ لِلحُسَین

در تندباد حادثه‌ای گر کبود شد
بال نحیف یاسمنی فَابکِ لِلحُسَین

دیدی اگر میان هیاهوی تشنگی
طفلی و لب‌به‌هم‌زدنی! فَابکِ لِلحُسَین

لب‌تشنه جان سپرد اگر عاشقی غریب
یا روی خاک ماند تنی فَابکِ لِلحُسَین

گرم طواف، نیزه و شمشیر و تیرها
دور شهید بی‌کفنی فَابکِ لِلحُسَین...

با نعل تازه جای دگر غیر کربلا
تشییع شد مگر بدنی؟ فَابکِ لِلحُسَین

رحمی نکرده‌اند در آن غارت غریب
حتی به کهنه پیرهنی فَابکِ لِلحُسَین


حزین لاهیجی:

توفان خون ز چشم جهان جوش می‌زند
بر چرخ، نخل ماتمیان دوش می‌زند!

یا رب! شب مصیبت آرام‌سوز كیست
امشب كه برق آه، رهِ هوش می‌زند؟

روشن نشد كه روز سیاه عزای كیست
صبحی كه دَم ز شام سیه‌پوش می‌زند...

بی نوش‌داروی دل غم‌دیدگان بُوَد
آبی كه اشک بر رُخ مدهوش می‌زند

ساكن نمی‌شود نفس ناتوان من
زین دِشنه‌ها كه بر لب خاموش می‌زند

گویا به یاد تشنه‌لب كربلا، حسین
توفان شیونی ز لبم جوش می‌زند

تنها نه من، كه بر لب جبریل، نوحه‌هاست
گویا عزای شاه شهیدان كربلاست


شاهی که نور دیدۀ خَیرُالأنام بود
ماهی که بر سپهر مَعالی، تمام بود

شد روزگار در نظرش تیره از غبار
باد مخالف از همه‌سو بس‌‌که عام بود

آب از حسین گیرد و خنجر دهد به شمر
انصاف روزگار، ندانم کدام بود!

آبی که خار و خس، همه سیراب از آن شدند
آخر چرا بر آل پیمبر، حرام بود؟

خون، دیده‌ها چگونه نگرید بر آن شهید
کز خون به پیکرش کفنِ لعل‌فام بود...

آن خضرِ اهل‌بیت به صحرای کربلا
نوشید آب تیغ، ز بس تشنه‌کام بود

تفتند زآتش عطش آن لعلِ ناب را
سنگین‌دلان مضایقه کردند آب را


ای مرگ! زندگانی از این پس وبال شد
جایی که خون آل پیمبر حلال شد

مهر جهان‌فروز امامت به کربلا
از بار درد، بدرِ تمامش هلال شد

شاخ گلی ز باغ امامت به خاک ریخت
زین غم، زبان بلبل گوینده لال شد

افتاده بین به خاک امامت ز تشنگی
سَروی کزآب دیدۀ زهرا نهال شد

تن زد در این شکنج بلا تا قفس شکست
بر اوج عرش، طائر فرخنده‌بال شد...

از خون اهل‌بیت که شادند کوفیان
دل‌های قدسیان همه غرق ملال شد

آن ناکسان ز روی که دیگر حیا کنند
سبط رسول را چو سر از تن جدا کنند؟


خونین لوای معرکۀ کارزار کو؟
میدان پر از غبار بُوَد، شهسوار کو؟

واحسرتا که از نفس سرد روزگار
افسرده شد ریاض امامت، بهار کو؟

زآن موج‌ها که خون شهیدان به خاک زد
توفان غم گرفته جهان را، غبار کو؟...

تا کِی خراش دیده و دل، خار و خس کند
آخر زبانۀ غضب کردگار کو؟

کو مصطفی که پرسد از این امّت عنود
کای جانیان! ودیعت پروردگار کو؟

کو مرتضی که پرسد از این صرصرِ ستم
بود آن گلی که از چمنم یادگار، کو؟

ای شور رستخیز قیامت! درنگ چیست؟
آگه مگر نه‌ای که به عالَم عزای کیست؟


احسان محسنی فر:
کنون که برق نگاه تو در نگاه من است

زبان خموش؛ ولیکن نظر پُر از سخن است

به من مگو که بسازم ز درد دوری تو

پس از تو حالت من لحظه‌لحظه سوختن است

من از شکایت تو از زمانه دانستم

که سرنوشت من و تو ز هم جدا شدن است

نمی‌شود که بسوی مدینه برگردیم؟!

دل غریب من اینجا هوایی وطن است

سپرده کهنه لباسی برای تو مادر

چقدر کرده سفارش: «حسین من بی‌کفن است»

چقدر نیزه برای تن تو ساخته‌اند

چقدر مرکب‌شان بیقرار تاختن است

چقدر چشم جسارت به خیمه می‌افتد

هراس من همه از «سایه‌سر» نداشتن است

مرا رها مکن اینجا که خصم بی‌پرواست

مرا رها مکن اینجا که شمر بددهن است


محمد مهدی سیار:

ای کاش تو را به دشت غربت نکُشند
لب‌تشنه، پس از دعوت و بیعت نکشند


لب‌تشنه اگر کُشند و تنها و غریب
ای کاش تو را به قصد قربت نکشند


مریم سقلاطونی:

باید به دنبال صدایی در خودم باشم
در جستجوی کربلایی در خودم باشم

حالم به‌هم‌خورده از این «ابن‌سیاهی»ها
باید به فکر روشنایی در خودم باشم

بعد از هزار و سیصد و خورشید عاشورا
باید به فکر جابه‌جایی در خودم باشم

زینب شوَم در سعی زنجیر و صفای خون
میراث‌دار کربلایی در خودم باشم

باید سراپا زخم باشم، بگذرم از خویش
تا صاحبِ خون خدایی در خودم باشم

غمگینم و از غم بساط گریه‌ام جور است
باید شب ماتم‌سرایی در خودم باشم

::

هر شب گرفتار بلایی در خودم هستم
چشم انتظار کربلایی در خودم هستم

حال غریبی دارم و از داغ لبریزم
محتاج تغییر هوایی در خودم هستم

گاهی ابوسفیانی‌ام... گاهی یزیدی... گاه،
در جستجوی نینوایی در خودم هستم

روز و شبم ویران‌تر از ویرانۀ شام‌ست
هر شب عزادار عزایی در خودم هستم

حسِّ غریبی دارم از خشکیدن لب‌ها
دنبال ردِّ چشمه‌هایی در خودم هستم

هر شب گلویم را به زیر نیزه می‌گیرم
هر شب به دنبال منایی در خودم هستم...


علی انسانی:

قلم به دست گرفتم که ماجرا بنویسم
غریب‌وار پیامی به آشنا بنویسم

نرفته یک غمم از دل، غمی دگر رسد از راه
ز خانۀ دل تنگ و برو بیا بنویسم

غریبی من و دل را کسی چه داند و بهتر
که مویه‌های غریبانه با رضا بنویسم

پی رضای امام رئوف بودم و گفتم
روم به توس ولیکن ز کربلا بنویسم

به یاد کودکی و درس و مشق و مدرسه افتم
دوباره مشق ز بابا و طفل و آب نویسم

چه کودکانه و خوش‌باورانه بود و فسانه
نه آبی آمد و نه باب، من چرا بنویسم؟

گهی ز پشت حسین و گهی ز فرق اباالفضل
یکی‌یکی که شنیدم، دو تا دو تا بنویسم

به یاد قامت عباس و دست و همت سقا
رسا اگر چه نگویم ولی رثا بنویسم...

به فرش خاک بیابان، به عرش نیزه دونان
تنی جدا بسرایم، سری جدا بنویسم

چه بر سر تنش آمد؟ ز من مپرس که باید
ز توتیا شده در چشم بوریا بنویسم

بنی‌اسد! بگذارید من به قبر شهیدان
غزل نه قطعه از آن قطعه‌قطعه‌ها بنویسم...


عباس شاهزیدی:

ظهر عاشورا زمان دست از جان شستنت
آب‌ها دیگر نیاوردند تاب دیدنت

چشمۀ نوش لبت می‌سوخت از هُرم عطش
هم لبانت خشک بود از تشنگی، هم گلشنت

آب می‌گرید برای لعل عطشانت هنوز
خاک می‌نالد برای جسم بی‌پیراهنت...

آسمان لرزید آن ساعت که طفلت حلقه کرد
دست‌های کوچک خود را به دور گردنت...

ای تماشایی‌ترین خورشید، عالم زنده شد
بر ستیغ نیزه از آوای قرآن خواندنت...


منبع: شعر هیات ، حسینیه

 

پربازدیدترین اخبار
مطالب مرتبط
پنجره
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
تازه ها
پربحث ها
پرطرفدارترین عناوین