عقیق |‌ aghigh.ir

عقیق به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت منتشر می کند
به مناسبت ماه محرم الحرام فرا رسیدن ماه عزای حضرت سیدالشهدا (ع) عقیق هر روز تعدادی از اشعار شاعران آیینی را به منظور استفاده ذاکرین وشاعران اهل بیت (ع) منتشر می کند

سرویس شعرآیینی عقیق: به مناسبت ماه محرم الحرام فرا رسیدن ماه عزای حضرت سیدالشهدا (ع) عقیق هر روز تعدادی از اشعار شاعران آیینی را به منظور استفاده ذاکرین وشاعران اهل بیت (ع) منتشر می کند:

 

اشعار شب هشتم محرم (حضرت علی اکبر علیه السلام)

 

فائزه زرافشان:

چگونه جمع کند پاره‌های جانش را؟

به خیمه‌ها برساند تن جوانش را

 

شکفت روی لبانش: علی عَلَی الدنیا...

همین که غرق به خون دید پهلوانش را

 

علی، همان که جهان محو در شمایل اوست

ندیده هیچ‌کجا، هیچ‌کس نشانش را

 

همان که در شب میلاد او پدر فهمید

پیمبر آمده زیبا کند جهانش را

 

به آن‌که تشنۀ معنای «قاب قوسَین» است

بگو نظاره کند ابروی کمانش را

 

میان سجده خدا را فقط صدا می‌زد،

جهان کفر، اگر می‌شنید اذانش را

::

چقدر زخم مصور، چقدر مصرع سرخ

خبر دهید جوانان نوحه‌خوانش را

 

به هر طرف که نظر کرد اکبرش را دید

خبر دهید ندارد دگر توانش را...

 

به خیمه آمدن او دوباره ممکن نیست

نگیرد عمه اگر زیر بازوانش را

 

محمد جواد غفورزاده :

هر دل که سوز عشق تکانش نمی‌دهد

حق در حریم قرب، مکانش نمی‌دهد

 

تا نشکند دلی به حقیقت، خدای عشق

نور و صفا به جوهر جانش نمی‌دهد

 

چون شمع هر که دعوی روشنگری کند

تقدیر غیر اشک روانش نمی‌دهد...

 

«هر گل که بیشتر به چمن می‌دهد صفا

گلچین روزگار، امانش نمی‌دهد»

 

آلاله‌ای که داغ ندیده‌ست، دست غیب

جا در صف شکسته‌دلانش نمی‌دهد

 

هر دل که نیست تشنۀ جام بلا، خدای

سودای عشق و سوز نهانش نمی‌دهد

 

وآن‌کس که دل به آل علی بست، جبرئیل

جز حرف عاشقی به زبانش نمی‌دهد...

::

در نینوای عشق کسی بهتر از حسین

از جان، رضا به مرگ جوانش نمی‌دهد...

 

آن‌قدر تشنه است که یک بوسۀ وداع

پایان به آتش هیجانش نمی‌دهد

 

صد چشمِ انتظار به ره مانده است و اشک

مهلت به دیدۀ نگرانش نمی‌دهد

 

پشت سر مسافرش از خیمه آب ریخت

وقتی که دید گریه امانش نمی‌دهد

 

زیباتر از علی کسی از اهل‌بیت وحی

جان در ره امام زمانش نمی‌دهد

 

غلامرضا سازگار:

ی خداجلوه و نبی‌مرآت

مرتضی‌خصلت و حسین‌صفات

 

انبیا در جلال تو شده محو

اولیا بر جمال تو همه مات...

 

ز تو نازد همیشه حلم و رضا

به تو بالد هماره صوم و صلات

 

نام حق را ز عزم توست بقا

باغ دین را ز خون توست حیات

 

جان اهل صلات قربانت

اَشهَدُ اَنّ قَد اَقَمتَ صلات...

 

از تو آنی دلم جدا نشود

با توام با تو، در حیات و ممات

 

مدح تو در زبان آل رسول

بهترین سوره، خوش‌ترین آیات...

 

دین حق را بقا، ز مکتب توست

اَوَلَسنا عَلَی الحق از لب توست...

 

 

به جلال نبی به ذات خدا

که تویی آفتاب برج هُدی...

 

نعت تو بر زبان دشمن و دوست

مدح تو ذکر اهل ارض و سما

 

ناخلف‌زادۀ ابوسفیان

که دلش بود پر ز بغض شما

 

کرد روزی سؤال از یاران

که خلافت که را بود اولی

 

همه از بیم جان خود گفتند:

کاین جلال و شرف تو راست سزا

 

گفت نه، باللّه این مقام بُوَد

حق فرزند یوسف زهرا...

 

همچو ختم رُسُل به خلق حَسَن

همچو آل ثقف به رخ زیبا

 

هم سخاوت ز دست او جاری

هم شجاعت ز تیغ او پیدا

 

گفت فضل تو دشمنت؛ «اَلفَضل،

هِیَ ما تَشهَدُ بِهِ الاَعدا»...

 

دین حق را بقا، ز مکتب توست

اَوَلَسنا عَلَی الحق از لب توست...

 

 

ای به نام خوش تو، احیا دل

ای که دل با تو و تویی با دل

 

همچو زندان ز مقدم یوسف

با صفای تو شد مصفا دل...

 

دل ز دست پدر بری آن‌سان

که برد از رسول، زهرا، دل...

 

با چنین حُسن احمدی زیبد

که بری از علی اعلا، دل

 

حرم خاص توست از رفعت

چون خداوند حق تعالی، دل

 

جُسته بر درگهت توسّل، جان

یافته از رخت تجلّا، دل...

 

حق به خون تو تا ابد زنده‌ست

از محبّت چنان‌که احیا دل

 

دین حق را بقا، ز مکتب توست

اَوَلَسنا عَلَی الحق از لب توست

 

 

ای قدت سرو بوستان کمال

خوش خرامان روی به عزم قتال

 

زینبت پشت سر گلاب‌افشان

فاطمه پیش رو به استقبال

 

لختی آهسته رو که کرده غمت

الف قامت پدر را، دال

 

تو شتابان به جانب مقتل

او محاسن به دست از دنبال...

 

کرده دست دعا بلند پدر

کای خداوند قادر متعال

 

بارالها ببین که از بدنم

جان شیرین شود جدا به چه حال؟

 

مظهرالله می‌رود به نبرد

منطق وحی کرده عزم جدال

 

زنده می‌کرد یا احمد را

در وجود من این خجسته‌جمال...

 

ای تو تیر شهاب و من چو کمان

ای تو ماه بلند و من چو هِلال

 

تا کنم لحظه‌ای تماشایت

کاش می‌داد سیل اشک مجال...

 

حق به خون تو می‌شود پیروز

باطل از تیغ توست رو به زوال...

 

دین حق را بقا، ز مکتب توست

اَوَلَسنا عَلَی الحق از لب توست

 

عباس شاهزیدی:

رُخش چه صبح ملیحی، لبش چه آب حیاتی

علی اکبر لیلاست بَه چه شاخه نباتی

 

بدون چشمۀ لعلش نبود در همه هستی

نه چشمه‌ای نه قناتی، نه دجله‌ای نه فراتی

 

دمیده بر سر دنیا چه آفتاب بلندی

نشسته در شب لیلا چه ماه با برکاتی

 

قدش چه سرو بلندی، چه گیسویی چه کمندی

چه مرتضی سکناتی، چه مصطفی وجناتی

 

چه دلبری چه دلیری، چه بی‌مثال و نظیری

چه یوسفی چه عزیزی، «چه ماورای صفاتی»

 

حواس قافله رفته‌ست در صدای اذانش

هلا چه حیّ علایی، چه عجّلوا بصلاتی

 

حسین با پسرش ردّ شدند از غزل من

پسر چه ماه جمیلی، پدر چه باب نجاتی

 

چه روزها که به لیلا گذشت و رفتی و می‌گفت

 

«مضی الزمان و قلبی یقول انّک آتی»

 

 

علی اکبر لطیفیان:

پیغمبرانه بود ظهوری که داشتی

خورشید بود جلوۀ طوری که داشتی

 

هر شب نصیب سفرۀ شهر مدینه شد

در کنج خانه، نان تنوری که داشتی

 

شب‌زنده‌دار بودی و ذوب خدا شدی

در بندگی گذشت حضوری که داشتی...

 

خلقاً و منطقاً همه مثل رسول بود

در کوچه‌های شهر، عبوری که داشتی

 

این آفتاب توست که خورشیدمان شده!

یا که پیمبر است دوباره جوان شده؟

 

 

مردی رسیده تا که پر از دلبرش کنند

مانند خاک آمده تا که زَرَش کنند...

 

او خواب دیده بود مسلمان شده همین

او آمده مدینه مسلمان‌ترش کنند

 

در خانۀ حسین اگر اکبری نبود

امکان نداشت زائر پیغمبرش کنند

 

پیغمبر و زیارت او را بهانه کرد

تا که اسیر زلف علی اکبرش کنند

 

آن عده‌ای خوش‌اند که حیران تو شدند

مُسلم اگر شدند مسلمان تو شدند

 

 

چشم تو ماه و تابش ماهت پیمبری‌ست

روی سپید و خال سیاهت پیمبری‌ست

 

گفتار و آفرینش و خُلق عظیم تو

لحظه به لحظه، گاه به گاهت پیمبری‌ست...

 

باید دوید پشت سر ردّ پای تو

یعنی تویی همیشه که راهت پیمبری‌ست

 

نامت علی‌ست جلوه رویت محمدی‌ست

نامت علی‌ست طرز نگاهت پیمبری‌ست

 

تو صاحب جلال علی و پیمبری

آیینه جمال علی و پیمبری

 

 

ای آفتاب روشن شب‌های کربلا

پیغمبر دوبارۀ صحرای کربلا

 

ای از تمام عالمیان برگزیده‌تر

نوح و خلیل و آدم و موسای کربلا

 

آب فرات و علقمه و گنبد حسین

یا تل زینبیه و هر جای کربلا...

 

...هر چند دیدنی‌ست ولی دیدنی‌تر است

پایین پای مرقد آقای کربلا

 

نزدیک‌تر به محضر آقاست جای تو

پایین پایی و همه پایین پای تو

 

مجید تال:

از نسل حیدری و دلاورتر از تو نیست

یعنی پس از علی، علی‌اکبرتر از تو نیست

 

منطق قبول داشت که با خُلق و خوی تو

شخصی میان خَلق، پیمبرتر از تو نیست

 

آنان که در شجاعت تو شک نموده‌اند

خیبر بیاورند که حیدرتر از تو نیست

 

آخر خلیفه خسته شد و اعتراف کرد

از مردمان شهر کسی برتر از تو نیست

 

ساقی کنار حوض نشسته‌ست منتظر

حالا برو بهشت که کوثرتر از تو نیست

 

هر کس که بویی از تن تو برده گفته است

در دشت کربلا گل پرپرتر از تو نیست

 

 

پربازدیدترین اخبار
مطالب مرتبط
پنجره
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
تازه ها
پربحث ها
پرطرفدارترین عناوین