در کتاب «مقتل» میخوانیم: عمرسعد {خطاب به سنان} گفت: گواهی میدهم که تو مجنونی و هرگز شفا نیافتی! و گفت: او را نزد من آورید. و چون وارد شد، چوب دستش را به سوی او پرتاب کرد و گفت: دیوانه! این چه سخنی است که از تو سر میزند؟!
کد خبر: ۳۶۴۴ تاریخ انتشار : ۱۳۹۱/۱۰/۱۲