عقیق |‌ aghigh.ir

عقیق به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت (ع) منتشر می کند
به مناسبت فرا رسیدن سی ام صفر سالروز شهادت حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا (ع) عقیق جدیدترین اشعار آیینی را به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت (ع) می کند.
سرویس شعر آیینی عقیق : به مناسبت فرا رسیدن سی ام صفر سالروز شهادت حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا (ع) عقیق جدیدترین اشعار آیینی را به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت (ع) منتشر می کند.





مسعود اصلانی :

ساکت و بی صدا زمین خوردن

زپر پا یک عبا، زمین خوردن

بی تعادل شدن شکسته شدن

وسط کوچه ها زمین خوردن

ارثی از مادر است که حالا

می رسد به شما زمین خوردن

ناله های تو را در آوردند

آتش زهر با زمین خوردن

صورتت را چقدر خاکی کرد

یا اما رضا زمین خوردن

سوزش زهر سینه کافی بود

حال دیگر چرا زمین خوردن؟

پشت درهای حجره می گفتی

ای جوادم بیا زمین خوردن.....

....بال من را شکست و زخمی کرد

خسته کرده مرا زمین خوردن

آخرین لحظه بود در نظرت

داغ کرب و بلا  زمین خوردن

یا امام رضا چه می بینی

سر بردن و یا زمین خوردن؟

دست بسته به افتادن

یا که از نیزه ها زمین خوردن

روی پیراهنی نشانده ببین

چقدر در پا زمین خوردن

 

محمد رضا ناصری :

 

آهو برو کناری و جای مرا بده

 

ته مانده ی غذای سرای مرا بده

 

« سهمیه ی امام رضای مرا بده »

 

مشهد، بیا و کرب و بلای مرا بده

 

با زعفران و شاخه نباتت چه بی عدد

 

چای دو رنگ کرب و بلا مزه می دهد

 

من کشته از اشاره ی ابرو شدم دگر

 

شیرم، اسیر غمزه ی آهو شدم دگر

 

کافر منم که مست هو الهو شدم دگر

 

زین بوسه های صحن تو« جارو» شدم دگر

 

وقتی کنار حوض تو آب از سرم گذشت

 

یعنی تمام کودکی ام در حرم گذشت

 

سلطان تویی و آمده ام رعیتی کنم

 

آقا اجازه هست که من صحبتی کنم؟

 

آقا اجازه هست تو را رؤیتی کنم؟

 

آقا اجازه هست تو را دعوتی کنم؟

 

بر من قدم گذار که فیروزه ای شوم

 

از خادمان رسمی و هر روزه ای شوم

 

شیرین روزگار چو فرهادتان شدم

 

مبهوت لحظه لحظه ی امدادتان شدم

 

از گوهر نگاه گهر شادتان شدم

 

امشب دخیل پنجره فولادتان شدم

 

با کوه غصه ها به تفاهم رسیده ام

 

حالا که من به قله ی هشتم رسیده ام

 

وقتی سوار واگن اهواز- مشهدم

 

وقتی در آرزوی رسیدن به گنبدم

 

وقتی که جبرئیل بگوید خوش آمدم

 

سلطان مرا غلام خودش کرده گر« بدم »

 

با جوش و با خروش و تلاطم رسیده ام

 

از جاده ی سه شنبه شب قم رسیده ام

 

زائر در ازدحام، پشیمان نمی شود

 

شرمنده از کرامت سلطان نمی شود

 

آتش برای اهل خراسان، نمی شود

 

وقتی خمیر پیرزنی نان نمی شود

 

زائر در ازدحام، دلش زیر پای توست

 

آتش اثر کند به دلی که برای توست؟

 

کودک کنار پنجره ای مست مست خواب

 

مادر کنار کودک خود در پی جواب

 

لطفی رسیده است پی حسن انتخاب

 

نقاره می زنند، ولی «صحن انقلاب »

 

کودک نشسته پیرهنش مختصر شده

 

مادر به خنده گفت شفا درد سر شده !!!

 

آهو برو کناری و جای مرا بده

 

ته مانده ی غذای سرای مرا بده

 

« سهمیه ی امام رضای مرا بده »

 

مشهد، بیا و کرب و بلای مرا بده

 

با زعفران و شاخه نباتت چه بی عدد

 

چای دو رنگ کرب و بلا مزه می دهد

 


سید هاشم وفایی:

آمد از راه و کشیده است عبا را به سرش

وای از سینۀ سوزان و دل شعله ورش

همچو شمعی که بسوزد ز شرر آب شود

آب کرد آتش آن زهر ز پا تا به سرش

حجره اش بسکه غم انگیز و ملال آور بود

گرد غم بود که می ریخت ز دیوار و درش

گاه در زیر لبش ذکر خدا می گوید

گاه سوی در حجره ست خدایا نظرش

هم جواد آمده بالین رضا هم زهرا

هم پسر سوخته هم مادر خونین جگرش

پیش مادر نبود طاقت برخاستنش

زیر بار غم و اندوه خمیده کمرش

پسرش دست به سر دارد و  مادر به  کمر

او نظر می کند و خون رود از چشم ترش

دست ظلمی که زده بر رخ زهرا سیلی

پاره کرده ست کنون رشتۀ عمر پسرش

ای «وفائی» ز فلک پیک شهادت آمد

گشت تا گلشن سرسبز جنان همسفرش

 

یوسف رحیمی :

آمد از راه و کشیده است عبا را به سرش

وای از سینۀ سوزان و دل شعله ورش

همچو شمعی که بسوزد ز شرر آب شود

آب کرد آتش آن زهر ز پا تا به سرش

حجره اش بسکه غم انگیز و ملال آور بود

گرد غم بود که می ریخت ز دیوار و درش

گاه در زیر لبش ذکر خدا می گوید

گاه سوی در حجره ست خدایا نظرش

هم جواد آمده بالین رضا هم زهرا

هم پسر سوخته هم مادر خونین جگرش

پیش مادر نبود طاقت برخاستنش

زیر بار غم و اندوه خمیده کمرش

پسرش دست به سر دارد و  مادر به  کمر

او نظر می کند و خون رود از چشم ترش

دست ظلمی که زده بر رخ زهرا سیلی

پاره کرده ست کنون رشتۀ عمر پسرش

ای «وفائی» ز فلک پیک شهادت آمد

گشت تا گلشن سرسبز جنان همسفرش

 


محمد بیابانی :

یک سلام از ما جواب از سمت مرقد با شما

فطرس نامه‌بر تهران به مشهد با شما

باز هم میل زیارت کرده‌ایم از راه دور

نیّت از ما، قصد از ما، رفت و آمد با شما

ما کبوترهای بی‌بالیم اما آمدیم

لذت پرواز در اطراف گنبد با شما

نمره‌ی ما صفر شد از بیست؛ اما در عوض

زندگی ما همه از صفر تا صد با شما

خطّه‌ی ما تشنه‌ی آب حیات و نور بود

خشکسال خاکمان اما سرآمد با شما

این دیار، این سرزمین، این زادگاه، این مرز و بوم

برکتش از توست «یا من‌یکشفُ کلَّ الهُموم»

سرپناه ناامیدان؛ مأمن مأیوس‌ها

ایستگاه آخرِ ای کاش‌ها، افسوس‌ها

گرم در رویای صحن و گنبد و گلدسته‌هاست

زائر دلخسته و بی‌خواب از کابوس‌ها

نور گیرد ماه، تا شب‌های جمعه در حرم

می‌طراود نغمۀ یا نور و یا قدّوس‌ها

می‌رسند از راه زائرها، ملائک گردشان

فرش زیر پایشان هم شه‌پر طاووس‌ها

در ازای قطره‌هایی اشک با خود می‌برند

از اجابت، از کرم، از لطف... اقیانوس‌ها

هرکه صید توست دیگر در قفس محبوس نیست

در گِلِ ایرانیان خاکی به غیر از طوس نیست

من اگر از دست خود آزاد باشم بهتر است

طائر پر بسته‌ی صیّاد باشم بهتر است

زاده‌ی هر جای این دنیا که باشم خوب نیست

از اهالیِ رضا آباد باشم بهتر است

هرکه کنج دنج خود را در حرم دارد ولی

من اگر در صحن گوهرشاد باشم بهتر است

راستی با خود مریضی لاعلاج آورده‌ام

پس کنار پنجره فولاد باشم بهتر است

عقده‌ی کورم به لبخند ملیحت باز شد

دست‌های بسته‌ام پای ضریحت باز شد

عاقبت یا ساکن خاک خراسان می‌شوم

یا شهید جاده‌ی مشهد به تهران می‌شوم

زاغکی زشتم ولی نزد تو چشمم روشن است

یا کبوتر یا که آهو یا که انسان می‌شوم

در زیارت‌ها سرم پایین‌تر از قبل است و من

پشت ابر گریه‌ها از شرم پنهان می‌شوم

بازدید هرکه هربار آمده پس می‌دهی

و من از کم آمدن‌هایم پشیمان می‌شوم

خواب دیدم در حریمت شعرخوانی می‌کنم

روزی آخر شاعر دربار سلطان می‌شوم

پاسخ این خواهشم در بند امضای شماست

الغرض یک حرف دارم با تو آن هم کربلاست

اشک در چشمت به شوق آشنایت جمع شد

بغض دیدار جوادت در صدایت جمع شد

از فشار زهر گاهی غلط خوردی بر زمین

گاه مانند جنینی دست و پایت جمع شد

روی خاک افتاده‌ای اما نه با اصرار خود

دست و پا از بس زدی فرش سرایت جمع شد

با لبان تشنه زیر لب صدا کردی حسین

در گلویت بغض‌های کربلایت جمع شد

روضه می‌خواندی که یا جدّاه! بعد از کشتنت

در حصیری پیکر از هم جدایت جمع شد

آه... یا جدّاه! ناموست پس از تو زار شد

وای از آن روزی که زینب راهی بازار شد

 

محمد فردوسی:

آسمان است و خسوف قمرش معلوم است

غربت بی حد او از سفرش معلوم است

کوله بار سفر آخرتش را بسته

از مناجات و نماز سحرش معلوم است

موی آشفته و اوضاع به هم ریخته اش

با عبایی که کشیده به سرش معلوم است

دو قدم راه نرفته چقدر می افتد

ناتوان بودنش از زخم پرش معلوم است

به زمین خوردن او ارثیه ی مادری است

درد پیچیده به پهلوش اثرش معلوم است

وسط حجره ی در بسته به خود می پیچد

اثر زهر به روی جگرش معلوم است

خواهرش نیست ببیند چه سرش آمده است

ولی از حالت بغض پسرش معلوم است

لب او سرخ شد اما به خدا چوب نخورد

مجلس شام به چشمان ترش معلوم است

روی خاک است ولی زیر سم اسب نرفت

روضه ی عصر دهم در نظرش معلوم است

نعل ها بود که محکم روی پیکر می رفت

یک نفر در طلب جایزه با سر می رفت

علی اکبر لطیفیان:

تو آن هفتمین قبله ی باوری

امام پس از موسی جعفری

تو در امتداد علی نازلی

تو رودی و دنباله ی کوثری

نیازی نداری به این چیزها

تو هشتم ولی عهد پیغمبری

غروب عزایت طلوع شرر

نسیم غریبیِ پشت دری

چگونه است حال پریشان تو

الا ای غریب خدا ؛ بهتری؟!

از این کوچه تا حجره ات می روی

به یاد زمین خوردن مادری

نفس می کشی ناتوان می شوی

نفس می کشی لاله می آوری

لبی پاره و استخوانی کبود

برای خدا با خودت می بری

کنار تن نقش بر حجره ات

نه یک دختری بود و نه خواهری

برای تو گیسو پریشان کند

برای تو پاره کند معجری

اگر چه شهید خدایی ولی

به دست شما هست انگشتری

از این شهر غم تا وطن می روی

غریبی ولی با کفن می روی

 

سید هاشم وفایی:

چه کس زد شراره به بال وپرش

عبا را کشیده به روی سرش

دلش مثل شمعی شده مشتعل

گهی دست خود را بگیرد به دل

بقا را نباشد اگر چه عدم

نشیند زمین او قدم در قدم

چه کرده شرار ستم با دلش

که آتش زده بر همه حاصلش

نماز غریبی به پا می کند

به جدش حسین اقتدا می کند

دو مهمان رسیده برایش ز در

یکی مادر او و دیگر پسر

جوادش به سر می زند در برش

فغان می کند از غمش مادرش

زمین و زمان غرق ماتم شده

مگر بار دیگر محّرم شده

غلامرضا سازگار :

سزد جاری شود از دیده ام خون

که در خون غرق گردد قصر مأمون

چه رخ داده که مأمون ستمکار

شرار فتنه اش ریزد ز رخسار

در افکار پلیدش نقشه ای شوم

به دستش خوشة انگور مسموم

نشانده در محیط غم فضا را

کشیده نقشة قتل رضا را

رضا مانند شمع انجمن ها

سراپا سوخته تنهای تنها

نه یاران را ز حال او خبر بود

نه خواهر، نه برادر، نه پسر بود

تعارف کرد مأمون ستمگر

از آن انگور بر نجل پیمبر

امام هشتم آن مولای مظلوم

نگه بودش بر آن انگور مسموم

نفس ها آه می شد در نهادش

نه خواهر بود بر سر نه جوادش

سرشک غربتش زد حلقه در چشم

که مأمون گشت از سر تا به پا خشم

پی تهدید مولا آن ستمکار

به یک سو پرده زد با خشم بسیار

غلامان پشت پرده تیغ در دست

ستاده مست تر از زنگی مست

همه آمادة جنگ و ستیزند

که خون نجل زهرا را بریزند

عزیز فاطمه گردید ناچار

گرفت انگور را از آن ستمکار

ز دل می خواند حی داورش را

صدا زد جد و باب مادرش را

تناول کرد از آن خوشه سه دانه

که از جانش کشید آتش زبانه

ز جا برخاست با رنگ پریده

در آن حالت عبا بر سر کشیده

غریب و بی کس و تنها روانه

نهان از چشم مردم شد به خانه

چو شمع سوخته پیوسته می سوخت

کنار حجرة در بسته می سوخت

چراغ نور بخش انجمن ها

به خود چون شعله می پیچید تنها

نفس در سینه اش گشته شراره

جوادش را صدا می زد هماره

که ای فرزند دلبندم کجایی

فروغ دیده ام داد از جدایی

بیا تا توشه از رویت بگیرم

تو را گیرم در آغوش و بمیرم

دلم تنگ تو و معصومه باشد

به قلبم داغ آن مظلومه باشد

هنوزش بود مرغ جان به سینه

جوادش آمد از شهر مدینه

به لب لبیک و در دل بود آهش

به ماه عارض بابا نگاهش

پریده رنگ، خونین دل سیه پوش

چو جان بگرفت بابا را در آغوش

سرشکش ریخت بر سیمای بابا

دو لب بگذاشت بر لب های بابا

پدر یک لحظه چشم خویش بگشاد

جوادش را تماشا کرد و جان داد

 

حبیب نیازی:

مرید بال زدم تا مراد گریه کنم

به شوق بام تو تا بامداد گریه کنم

و در خیال خودم رفته ام امام رضا

نشسته ام دم باب الجواد گریه کنم

به (التماس دعاهای) کوله بار خودم

به رسم معرفت و رسم یاد گریه کنم

مرور می کنم عمرم چقدر زود گذشت

زیاد وقت ندارم زیاد گریه کنم!!

چه خوب اگر بدهد کربلا به من، من هم

چه داد گریه کنم چه نداد گریه کنم!!

نشسته ام که به یاد یتیم این آقا...

و کارِ یک زنِ رقاصِ شاد گریه کنم!!

ابالجواد، جوادت چه بد تنش افتاد

به، جان پاک جگر گوشه ات زنش افتاد!!

به خاک تیره چرا آفتاب افتاده

نگاه بی رمقش فکر خواب افتاده

جوان تشنه لبی مثل شمع آب شده

لبش به زمزمۀ (آب آب) افتاده!!

به زحمتی طرف درب بسته آمد و حیف...

صدای محتضرش بی جواب افتاده!!

کنیز ها همه با طشت هلهله کردند

تنش به مرحلۀ پیچ و تاب افتاده!!

به دست و پا زدنش بین حجره خندیدند

که احترام امام از حساب افتاده!!

در آخرین نفسش زائر کبودی شد

ز روی صورت مادر نقاب افتاده!!

رسید فاطمه زد شانه گیسوانش را

نشان نداد ولی زخم استخوانش را

شکسته بال و پرش را به آسمان دادند

کنیزها بدنش را تکان تکان دادند

قرار شد که تنش را کشان کشان بکشند

به هم ، مسافتِ تا بام را نشان دادند!!

برای اینکه برایش نما درست کنند

به تیزی لبۀ پله ها زمان دادند!!

همین که شکل لبش فرق کرده یعنی که:

به اشک ما خبر چوب خیزران دادند!!

و اینکه نیز سرش ضربه خورده یعنی که:

دوباره تا دل گودال راهمان دادند!!

هزار شکر که دیگر تنش نمی سوزد

کبوتران که رسیدند و سایبان دادند!!

چقدر خوب همینکه تنی برایش ماند

چقدر خوب که پیراهنی برایش ماند...

 

حسن لطفی :

امان نداد مرا این غم و به جان افتاد

میان سینه ام این درد بی امان افتاد

به راه روی زمین می نشینم و خیزم

نمانده چاره که آتش به استخوان افتاد

چنان به سینه ی خود چنگ می زنم از آه

که شعله بر پر و بال کبوتران افتاد

کشیده ام به سر خود عبا و می گویم

بیا جواد که بابایت از توان افتاد

بیا جواد که از زخمِ زهر می پیچد

شبیه عمه اش از پا نفس زنان افتاد

شبیه دخترکی که پس از پدر کارش

به خارهای بیابان به خیزران افتاد

به روی ناقه ی عریان نشسته ، خوابیده

وغرق خواب پدر بود ناگهان افتاد

گرفت پهلوی خود را میان شب ناگاه

نگاه او به رخ مادری کمان افتاد

دوید بر سر دامان نشست خوابش برد

که زجر آمد و چشمش به نیمه جان افتاد

رسید زجر دوباره عزای کوچه شد و

به هر دو گونه ی زهرا ترین نشان افتاد

رسید زجر و پی خود دوان دوانش بُرد

که کار پنجه ی زبری به گیسوان افتاد

به کاروان نرسیده نفس نفس می زد

به خارهای شکسته کشان کشان افتاد

دوباره ناله ای آمد عمو به دادم رس

دوباره رأس اباالفضل از سنان افتاد 

 

 


پربازدیدترین اخبار
مطالب مرتبط
پنجره
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: