عقیق: در ایامى كه در قم بودیم، آمدیم به قصد مشهد سوار اتوبوس شدیم. بعد از مدتى من احساس كردم راننده ی اتوبوس نسبت به شخص من كه معمّم هستم، یك حالت بغض و نفرتى دارد.
در ورامین كه توقف كرد، وقتى خواستم از او بپرسم كه چقدر توقف مى كنید، با یك خشونتى مرا رد كرد كه دیگر تا مشهد جرأت نكنم یك كلمه با او حرف بزنم.
یادم هست آن طرف سمنان كه رسیدیم، بعدازظهر بود، من وقتى رفتم وضو بگیرم تا نماز بخوانم، همین راننده را دیدم كه دارد پاهایش را مى شوید. مراقب او بودم، دیدم بعد كه پاهایش را شست وضو گرفت و بعد نماز خواند. حیرت كردم: این كه مسلمان و نمازخوان است! ولى رابطه اش با من همان بود كه بود.
شب شد. پشت سر من دو تا دانشجوى تربتى بودند. او برعكس، هرچه كه نسبت به من اظهار تنفر و خشونت داشت، نسبت به آنها مهربانى مى كرد. شب كه معمولاً مسافرین مى خوابند، از یكى از آنها خواهش كرد كه بیاید كنارش با هم صحبت كنند تا خوابش نبرد، او هم رفت.
هنگامى كه همه خواب بودند، یك وقت من گوش كردم دیدم این راننده دارد سرگذشت خودش را براى آن دانشجو مى گوید. من هم به دقت گوش مى كردم كه بشنوم.
گفت: من سرگذشتى دارم. پدر من آدم مسلمان و بسیار متدینى بود. من بچه بودم، مرا به دبستان فرستاد. پیشنماز محلّه از این مطلب خبردار شد، آمد پیش پدرم گفت: تو بچه ات را به مدرسه فرستاده اى؟!
گفت: بله.
گفت: اى واى! مگر نمى دانى كه اگر بچه ات به مدرسه برود لامذهب مى شود؟
پدر من هم از بس آدم عوامى بود، این حرف را باور كرد. من هم كه بچه بودم. پدرم دیگر نگذاشت دنبال درس بروم. مرا دنبال كارهاى دیگر فرستاد. یك روز بعد از اینكه زن و بچه پیدا كردم فهمیدم كه اصلاً من سواد ندارم.
معمّا براى من حل شد كه این آدم، بیچاره خودش مسلمان است ولى خودش را بدبختِ صنفِ من مى داند.
این هم یك جور نهى از منكر است، یعنى راندن، بدبخت كردن مردم و دشمن ساختن مردم با دین و روحانیت!!
منبع: abna
212113