
بنده خدایی بود که آدم خوبی بود. اما زن و فرزندانش در مکه بودند و او هجرت کرده بود و به مدینه آمده بود. زمانی که پیغمبر (ص) می خواستند از شهر مدینه برای فتح شهر مکه بروند او پیش خود خیال می کرد که زن و فرزندانش که در آن شهرند، توسط مشرکان مکه، گروگان گرفته می شوند.
بنابراین فکر کرده بود که خبر حمله پیغمبر (ص) به شهر مکه را به آنها برساند و یک حقی نسبت به آنها پیدا کند و آنها زن و بچه او را نگیرند. خب کار بسیار بدی کرده بود.
بعد هم یک زن سیاه پوستی را اجیر کرد و به او پول داد و گفت این نامه را به روسای شهر مکه برسان. بعد هم او را گرفتند و نامه اش را پس گرفتند. او خبردار شد که لو رفته است. با زنجیر خودش را به ستون مسجد بست.
خودش را زنجیر کرد و گفت من فهمیده ام که اشتباه کردم. من خودم را باز نمی کنم تا پیغمبر (ص) بیاید. در قرآن یک آیه در رابطه با او آمده است. می فرماید اینها کارهای خوب و بدشان را قاطی کردند.
بابا مگر چند کار بد کرده بود؟ یک کار بد. اگر بخواهند انسان را بازخواست کنند، با یک گناه هم انسان را به جهنم می فرستند. ببینید بحث اینکه خدا می بخشد هم هست. اگر انسان توبه کند خدا می بخشد. درست است. اینها درست است. اما نمی خواهیم اینها را مطرح کنیم.
می خواهیم عرض کنیم یک گناه هم تا این حد قابل بازخواست است. حالا ممکن است من ده جور گناه کرده باشم و راحت و آسوده باشم. نه. نباید اینگونه باشد. یک دانه گناه هم ممکن است انسان را گیر بیندازد...
منبع: پایگاه اطلاع رسانی استاد جاودان
212113