سيد بحر العلوم فرمودند که طبق معمول هر شب، یک شب از خانه بیرون آمدم داشتم می رفتم به طرف مسجد کوفه. فاصله بین نجف و کوفه هم هفت، هشت، ده کیلومتر است. این راه را چه طور میرفته نمیدانم؟ پیاده میرفتند؟ ماشین نبود که. حالا در هر صورت.
فلان شب داشتم از طرف نجف به طرف کوفه میرفتم، در دلم میلی افتاد که بروم مسجد سهله. مقاومت کردم. من باید بروم مسجد کوفه دیگر. هر شب میرفتم. امشب هم باید بروم ادامه دهم راه را باید ادامه دهم. راه را باید ادامه داد. یک کار خوبی که میکنید گفتند حداقل یک سال بکنید.
گفتم نمیشود باید امشب هم بروم مسجد کوفه. اما مدام میل و شوق نسبت به مسجد سهله زیاد میشد. باز هم من مقاومت می کنم و می روم طرف کوفه.
طوفان شد، خاک و شن یک طوری از طرف روبرو می آمد که اصلا امکان نداشت من جلویم را ببینم. ناگزیر راه را کج کردم به طرف مسجد سهله. از بیچارگی رفتم طرف مسجد سهله.
باران میآمد. خیلی به زحمت خودم را رساندم. در این شب هیچ کس در بیابان پیدا نمیشود. رفتم داخل. مسجد سهله یک حیاط مقدماتی، مثلا بیرونی دارد. از آنجا رفتم، داخل مسجد که شدم اینجا دیگر هوا آرام شد.
دیدم مقام صاحب الزمان روشن است. یک آقایی در مقام نشسته مشغول دعاست. من دیگر نرفتم جلو. نمیتوانستم بروم. همانجا دم در ایستادم. ایشان رو به قبله نشسته و مشغول دعاست. زاری و تضرع و... دعا هم دعایی است که خودش دارد انشاء میکند. دعا نمیخواند. اینطور نیست، دعای حفظ کرده نیست. از این دعاهای معمولی نیست. یک کاری، یک دعایی را خودش میگوید. تا تمام شد.
تمام كه شد رویشان را گرداندند به این طرف به طرف من. ایشان اصالتش بروجردی بود. ایرانی بود و بروجردی بود. آن آقا به لهجه بروجردی فرمود مهدی(بحرالعلوم) بیا. رفتم جلو. یک مقدار رفتم از هیبت و از حرمت ایستادم. باز رویش را فرمود این طرف و فرمود مهدی بیا. باز یک مقدار هفت هشت قدم رفتم مثلا. باز از هیبت و حرمت ایستادم. این بار فرمود که ادب در حرف گوش کردن است. حرف گوش کردن بیشتر ، ادب است. ما در این لنگیم.
چشم. رفتم جلو، آغوشش را باز کرد...
ایشان(سید بحرالعلوم) فرمودند هرچه شد آنجا شد. ثمره هجده سال زحمت، یک آن ، داده شد. اگر بعد از هجده سال زحمت که واقعا زحمت کشیده بود. تمام روزش هم زحمت بود. نه اینکه نبود. روزش را به بطالت نمیگذراند.
اگر مزدت را دادند میفهمی ای وای من هیچ کاری نکرده بودم. اگر هجده سال بگو صد سال، بگو هزار سال، بعد از هزار سال اگر مزدت را دادند، می فهمی هزار سال کاری نبود.
یک شعری دارد: گریه شام و سحر شکر که ضایع نشد...
منبع : پایگاه آیت الله جاودان
212113