عقیق | پایگاه اطلاع رسانی هیئت ها و محافل مذهبی

عقیق به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت منتشر می کند
به مناسبت فرا رسیدن ۲۸ صفر سالروز رحلت جانگداز حضرت ختمی مرتبت پیامبر گرامی اسلام عقیق تعدادی از اشعار آیینی را به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت منتشر می کند

 

اشعار رحلت پیامبر اعظم صلوات الله علیه

 

حامد حجتی:

آن‌جا که دلتنگی برای شهر بی‌معناست
جایی شبیه آستان گنبد خضراست
جایی که سرسبز است با شوق کبوترهاش
جایی که تصویرش برای ذهن‌ها زیباست...
از شش جهت نور است در آیینه‎های آن
از شش جهت انگار تصویر خدا پیداست...
عاشق شدن حرف کمی از وسعت آن است
در هم گره خورده‌ست این دل‌ها که از بالاست
آن‌‌سوتر از این عرش، آبادی نمی‌بینم
این بارگاه نور، بی‌شک آخر دنیاست...
از باب جبرائیل تا منبر غزل‌خوان است
هر چشم بارانی که در این شهر پابرجاست
روزی هزاران آیه می‌بارد بر این مردم
این‌جا همان باغ بهشتی... جنة الماواست...
با لهجۀ خورشید می‌آید سروشی ناب
این جذبه از چشمان سبز سید بطحاست
این‌جا شبستان در شبستان روز در روز است
این‌جا حریم خاندان لیلة الاسراست
زیر عبای خویش می‌گیرد زمین را، او
پیغمبر امروزها... پیغمبر فرداست...
این‌جا هوا ابری‌ست باران در نفس دارد
این‌جا هوا بغض است... بغضی در گلوی ماست
از کوچه‌هایی که به جنت می‌زند پهلو
عطر غریبی می‌وزد... این عطر اعطیناست
بغضی گرفته جان من را خوب می‌دانم
بغض گلوگیر زمین در ماتم زهراست...
پژواک درد و داغ تو در شهر پیچیده‌ست
غربت پس از این روزگاران باز هم پیداست...

غلامرضا شکوهی:

رفتی تو و داد از دل دنیا برخاست
از پای نشست هرکه از جا برخاست
از داغ غم تو قلب آهن شد آب
آه از دل ذوالفقارِ مولا برخاست

محمد علی ریاضی یزدی:


ماه صفر رسید و افق رنگ دیگر است
عالم سیاه‌پوش به سوگ سه سرور است
ذرات غم نشسته به رخسار آفتاب
از داغ آن‌که بر دو جهان سایه‌گستر است
کعبه سیاه‌پوش و به تن جامۀ عزا
زمزم به حال زمزمه و چشم او تر است
ماه عزای سید و سالار انبیاست
کوثر ز اشک فاطمه لبریز گوهر است
بر کائنات گرد یتیمی نشسته است
رفت آن پدر که مظهر الله اکبر است...
ماه سقیفه آمد و افروخت آتشی
کز دود آن به چشم بشر تا به محشر است
دار سقیفه معجز شق القمر نمود
این معجزه ز شق قمر نیز برتر است
آن‌جا دو نیمه شد مه و پیوند یافت باز
اعجاز هم ز شخص شخیص پیمبر است
خود ماه چیست یک کرۀ کوچکی ز خاک
در پیش کائنات ز یک ذره کمتر است
این جا کتاب و عترت از هم جدا شدند
این ثقل اکبر آمد و آن ثقل اصغر است...
از پشت در طنین صدایی رسد به گوش
خاکم به سر که نالۀ زهرای اطهر است
آن هم دری که روح امین اذن می گرفت
والله، جای گفتن الله اکبر است...

پروانه نجاتی:

مصائب تو مگر از مسیح کمتر بود؟
چه قدر سهم دل آخرین پیمبر بود؟
چه زجر‌ها که کشیدی که سر بر آرد دین
درخت عمر تو با خون دل تنا‌ور بود
تو را چگونه گذشت آن کبود لحظاتی
که چشم شعب ابی‌طالب از غمت تر بود
حجاز حجم نفس‌گیر کینه بود و لجاج
نفاق قوم تو یک کار‌زار دیگر بود
تو با دو قاطبۀ شرک و جهل جنگیدی
و رنج‌های تو حتی از این فراتر بود...
امین! یتیم پر آوازۀ‌ بنی‌هاشم!
نگاه تو خود امان‌نامۀ معطر بود

قادر طراوت پور:

الا ای چشمۀ نور خدا در خاکِ ظلمانی
زمین با نور اخلاق تو می‌گردد چراغانی
به گرداگرد لبخند تو می‌چرخند شادی‌ها
از آن بهتر نمی‌دانی که طفلی را بخندانی
چو چشم آسمان منظومۀ نسل تو خورشیدی
چو باغ کهکشان دنبالۀ راه تو نورانی
تحیّر بهترین وصف است در شام تماشایت
«بحیرا» می‌برد هر صبح نامت را به حیرانی
به لبخندی مسیحا را دم روح‌القدس دادی
سلیمان را نشاندی بر سر تخت سلیمانی
فرود آمد فراز کاخ کسرا با قدوم تو
به خود لرزید از نام تو شاهنشاه ساسانی
دلم را مهربان من! به پابوس تو آوردم
که آرام‌اند در پای تو دریاهای طوفانی
ببخشا بر من ای آیینۀ رحمت! که می‌خواهم
بگویم حرف‌هایی را که خود ناگفته می‌دانی
پر از شوق تماشاییم و از دیدار محرومیم
حرامی‌ها سر راه و بیابان‌ها مغیلانی
چنان شام سیه، آغاز صبح ما سیه‌روزی
چنان خواب گران پایان شام ما پریشانی
«خلافت» شد چنان طوفان که دریا را به کف گیرد
«جماعت» شد چنان ساحل زمین‌گیر گران‌جانی
«یهودی‌ها» میان امتت سرگرم خونریزی
«سعودی‌ها» به جنگ کودکان گرم رجزخوانی
طواف کعبه را برعکس فهمیدند این امّت
ابوسفیان امیر است و علی در خانه زندانی
سر منبر ابوجهل است و بر مسند ابومروان
مدینه سر به زیر افکنده از شرم پشیمانی
به خون و اشک می‌گرییم «أشکو یا رسول‌الله»
که گردن می‌کشد تیغ خیانت سمت عریانی
حجاز است و بنی‌شدّاد؛ مصر است و بنی‌دجّال
عراق است و بنی‌صدام، شامات است و سفیانی
به مسجدها «خلافت» می‌کند بیعت به خونریزی
به منبرها «جهالت» می‌دهد فتوی به نادانی
«ملک حجّاج» سرمست از شراب تلخ صهیونی
سپاه فیل را در مکّه می‌خواند به مهمانی
«خلافت» با یزیدی‌ها «امامت» با ولیدی‌ها
کلیمی‌ می‌دهد تعلیم آداب مسلمانی
دمشق آوار آوار و حلب آواره آواره
فلسطین در «حضر موت» و یمن در مرگ و ویرانی
نشان از یورش تیمور دارد «جبهة ‌النصره»
شرف دارند بر «داعش» مغول‌های بیابانی
ملک گرگ و ملک خرس و ملک مار و ملک عقرب
سعودی‌های وهّابی، برادرهای شیطانی
مسلمان می‌کشند این ناجوانمردان به نام تو
مسیحی می‌برند این نامسلمان‌ها به قربانی
شکوه سرفرازی را به یغما برد خودبینی
برای بهترین امّت نه سر ماند و نه سامانی
در این عمری که در تکرار باطل رفت می‌مانم
که درمان پشت دردی بود و دردی پشت درمانی
چه می‌شد امّت افتاده در آتش به پا خیزند؟
میان شعله برخیزند از خواب زمستانی

امید مهدی نژاد:

پرواز آسمانی او را مَلک نداشت
ماهی که در اطاعت خورشید شک نداشت
سنگش زدند و دست ز افشای شب نَشُست
آن نور ناب واهمه‌ای از محک نداشت
مهتاب زیر سیلی شب بود و آفتاب
حتی دو دست باز برای کمک نداشت
این بود دستمزد رسالت؟ زمینیان!
ای خلق خیره! دست محمد نمک نداشت؟
می‌پرسد از شما که چه کردید؟ مردمان
گلدان یاس باغچهٔ من ترَک نداشت
خورشید و ماه را به زمینی فروختند
ای کاش خاک تیرهٔ یثرب فدک نداشت

انسیه سادات هاشمی:

سلام بر تو ای رسول! نه! علیکم السلام
که پیشتازِ هر سلامی و شروعِ هر کلام
تو می‌رسی و من نشسته‌ام که خوش نداشتی
کسی به پایت ای بزرگ! پا شود به احترام
به پای تو که ایستاده آسمان به حرمتت
تویی که پیشِ دخترت همیشه می‌کنی قیام!
تبسّمت جوابِ خشم‌ها و کینه‌های دهر
فقط نگاه کن!  سکوتِ تو پُر است از پیام
یتیم بودی و پدر شدی برای امّتی
مسیح هم نمی‌رسد در امتش به این مقام
نمازها به نامِ نامی‌ات عروج می‌کنند
فقط به عشقِ نام تو بلال می‌رود به بام
صراطِ مستقیم می‌شود مسیرِ کوچ تو
و روح زندهٔ تو می‌شود دوازده امام...

رضا اسماعیلی:


شبی که نور زلال تو در جهان گم شد
سپیده، جامه سیه کرد و ناگهان گُم شد
ستاره خون شد و از چشم آسمان افتاد
فلک ز جلوه فرو ماند و کهکشان گم شد
به باغ سبز فلک، مهر و ماه پژمردند
زمین به سر زد و لبخند آسمان گم شد
دوباره شب شد و در ازدحام تاریکی
صدای روشن خورشید مهربان گم شد
پس از تو، پرسش رفتن بدون پاسخ ماند
به ذهن جاده، تکاپوی کاروان گم شد
بهار، صید خزان گشت و باغ گل پژمرد
شبی که خندهٔ شیرین باغبان گم شد...
شکست قلب صبور فرشتگان از غم
شبی که قبلهٔ توحید عاشقان گم شد...
نشست بغض خدا در گلوی ابراهیم
شبی که کعبۀ جان، قبلۀ جهان گم شد...

میثم مومنی نژاد:

گرفته بوی شهادت شب وفاتش را
بیا مرور کن ای اشک خاطراتش را
مورخان بنوشتند با سرشک یتیم
هجوم درد به سرتاسر حیاتش را
سه‌سال شعب ابی‌طالب و شکنجه و بعد
چقدر مرگ خدیجه فسرد ذاتش را
چه سنگ‌ها که بر آیینهٔ وجودش خورد
چه طعنه‌ها که ابوجهل زد صفاتش را
برای غارت جانش قریش خنجر بست
ولی خدای علی خواسته نجاتش را
دلش چو ماه شکست و دو نیم شد اما
ندید سبزیِ باران معجزاتش را
حرا شروع رسالت، غدیر خم پایان
ادا نمود تمامیِ واجباتش را
و بعد غیر علی هر که رفت در محراب
شنید نعرهٔ لا تقربوا الصلاتش را


ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدیدترین اخبار
مطالب مرتبط
پنجره
تازه ها
پربحث ها
پرطرفدارترین عناوین