عقیق | پایگاه اطلاع رسانی هیئت ها و محافل مذهبی

عقیق به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت علیهم‌السلام‌ منتشر می کند
به مناسبت فرا رسیدن لیالی قدر و ایام شهادت مولای متقیان امیرمومنان علز علیه‌السلام عقیق تعدادی از اشعار آیینی را به منظو استفاده ذاکرین اهل بیت علیه السلام متشر می کند

 

اشعار شهادت امیرالمومنین علیه‌السلام

 

مبین اردستانی:

گریه کن لؤلؤ و مرجان، که هوا دم کرده
چاهِ کوفه عطشِ چشمۀ زمزم کرده
ذوالفقاری‌ست که سر خم نکند پیشِ کسی
پشتِ ابروی تو را خونِ جگر خم کرده
شانه‌ای محرمِ غم نیست که این ابرِ حزین
رو به چاه آورده، پشت به عالم کرده:
«آه! ای چاه، به این قومِ وفادار بگو
که علی خوبی در حقّ شما کم کرده؟»
صبر کن صبر، علی! کرب‌وبلا نزدیک است
مزدِ احسانِ تو را کوفه فراهم کرده
مصحف این‌بار به شمشیر ورق خورد و علی
ختمِ قرآنش را نذرِ محرّم کرده

سعید تاج محمدی:

"دوباره سهم زینب کرده غم، بیمارداری را
دل خون را، نگاه مضطرب را، بی‌قراری را

پدر از خانه بیرون رفته، اما دیر برگشته
دوباره خانه دارد می‌چشد چشم انتظاری را

بگو با ابن ملجم تیغ او شق القمر کرده
صدا پیچید در عالم که «دیدم رستگاری را»...

پدر پوشانده با عمامه و دست و عبا سر را
مبادا دیدۀ زینب ببیند زخم کاری را

مگو با گریۀ فرزندها: آهسته... آهسته...
که می‌دانند اهل خانه رسم سوگواری را
::
شب قدر است، با من ذکر یا الله و یا حیدر...
ببین آورده‌ام با خود هر آنچه دوست داری را"

سعید‌بیابانکی:


شب تا به سحر نماز می‌خواند علی
با دیدۀ تر، نماز می‌خواند علی
آن صبح که سجده‌گاه در خون غلتید
گفتند: «مگر نماز می‌خواند علی؟»

سید حسن حسینی:

چو بر آیینۀ خورشید می‌شد بغض شب پیدا
به نبض سینۀ مهتاب دیدم تاب و تب پیدا
دریغا! صبح فردا از «غم بدرود» خواهد شد
غمی سنگین به دل‌های یتیمان عرب پیدا...
طلوع سجده‌اش را آیه‌ای از خون تلاوت کرد
کسی که شد به قلب کعبه در ماه رجب پیدا
پس از کوچ تو از پس‌کوچه‌های شهر، می‌گردد
چراغ اشک روی سفره چون، نان و رطب پیدا...
علی! بعد از حضور خطبه‌‎های گرم و شیوایت!
زمان هرگز نخواهد کرد سطری از ادب پیدا

محمد جواد غفورزاده:

امشب از محراب خون، شوق سفر دارد علی
خلوتی خوش با خدا، شب تا سحر دارد علی
با خدا نجوای او «فُزْتُ و رَبِّ الکعبه» است
در شب قدری که فرصت تا سحر دارد علی...
نخل‌های کوفه را یک عمر در ماتم نشاند
داغ‌هایی کز مدینه بر جگر دارد علی
بازتاب خاطرات آشیانی سوخته‌ست
گوشۀ چشمی که بر دیوار و در دارد علی...
لاله‌زار سینۀ او چون نسوزد از فراق
وقتی از داغ دل زهرا خبر دارد علی...
بی‌نوایان عرب، صد کاسه شیر آورده‌اند
تا به دست مرحمت یک جرعه بردارد علی
با نگاهی می‌نوازد عاشقان خسته را
با کدامین اهل دل امشب نظر دارد علی

محمد علی مجاهدی:

دلم از شب‌نشینی‌های زلفش دیر می‌آید
مسیرش پیچ در پیچ است و با تأخیر می‌آید
غزل گل می‌کند در من اگر آیینه‌ام باشی
که طوطی در سخن از دیدن تصویر می‌آید
به بوی آن‌که جای من ز دامانت درآویزد
برون از تربت من خار دامنگیر می‌آید
ملول از عقل بی‌پیرم که سرمستی نمی‌داند
من و عشقی که از او کار صدها پیر می‌آید
به دور از نام و از ننگم، جدا از هر چه نیرنگم
مرید پیر یکرنگم که بی‌تزویر می‌آید
جنون هنگامه‌ای در این حوالی عشق می‌کارد
که از هر سو صدای شیون زنجیر می‌آید
سکوت تلخ نخلستان غریبی تازه می‌جوید
که امشب بر ملاقات علی شمشیر می‌آید
به هر ویرانه‌ای فانوس اشکی می‌کند روشن
که بزم باصفایی این‌چنین کم گیر می‌آید
خروشیدم که در این شهر آیا اهل دردی نیست؟
که دیدم کودکی با کاسه‌ای از شیر می‌آید!

امید‌مهدی‌نژاد:


"در شور و شر حجاز تنهاست علی
در نیمه‌شبِ نماز تنهاست علی
ما نیز نمی‌فهمیم اندوهش را
با این همه شیعه باز تنهاست علی

فرسنگ به فرسنگ علی ماند و علی
ای مرگ به نیرنگ، علی ماند و علی
در عرصۀ لاف کوفیان سردارند
در معرکۀ جنگ علی ماند و علی

سنگین شد بار عهد بر دوش علی
در چاه افتاد آهِ خاموش علی
دنیا باشد برای اهلش، باشد
ای مرگ! بیا بیا در آغوش علی"

سیدعلی نقیب:

آه، کوفه چقدر تاریک است
ماه دیگر کنار چاه نرفت
لبِ خاک از عطش ترک برداشت
چشمه در بینِ کوچه راه نرفت

دستِ طفل یتیم نان نرسید
جرعه‌ای طعم آسمان نرسید
دیگر امشب صدای نالۀ مرد
تا حوالی بی‌کران نرسید

نخل‌ها بی‌قرار و منتظرند
طعم خرمای بی علی تلخ است
روز خوش بی تو نیست در عالم
طعم دنیا بی علی تلخ است

این ابوجهل‌ها نفهمیدند
که تو با خود عدالت آوردی
شهر از کوره‌راه پر شده بود
که تو راه سعادت آوردی

رفتنت هم حکایتی دارد
روی محراب، رد خون مانده
بعد از آن روز جاهلان گفتند
مگر او هم نماز می‌خوانده؟!

خار در چشم خویش داری، مَرد!
استخوان در گلوی تو مانده
درد تنهایی تو را حس کرد
هر که نهج البلاغه را خوانده

فاطمه عارف‌نژاد:

"به مسجد می‌رود یا سمت قربانگاه می‌آید؟
چرا از هر طرف امشب نسیم آه می‌آید؟

قدم‌هایش چقدر از خانه تا مسجد شتابان است
به سختی عرش دارد پا به پایش راه می‌آید

چه شوقی می‌چکد از صورتش وقت وضو امشب
برایش عاقبت آن لحظۀ دلخواه می‌آید

برای بار آخر کوچه‌کوچه، کوفه می‌بیند
سراغ سایه‌های تیره، نور ماه می‌آید

هلا ای شهر! شام آخر است آماده‌ای آیا؟
چه بر روز تو در این فرصت کوتاه می‌آید؟

نمی‌بینند مردم حجم تنهایی مولا را
غریبی علی تنها به چشم چاه می‌آید"

علی‌اصغر شیری:

مگر اندوه شب‌های علی را چاه می‌فهمد؟
کجا درد دل آیینه‌ها را آه می‌فهمد؟
شب تاریک کوفه، کوچه‌ها در خواب خاموشی
فقط حال یتیمان را نگاه ماه می‌فهمد
به دام خویش افتادند بوجهلان صفینی
فریب کفر را کی لشکر گمراه می‌فهمد؟
خوارج چیزی از پند علی هرگز نفهمیدند
کجا آفاق را اندیشۀ کوتاه می‌فهمد؟
مسیر کهکشان‌ها با نگاهش می‌شود روشن
ولی این قوم آیا راه را از چاه می‌فهمد؟
علی درد دلی انبوه دارد، بغض دارد، آه...
مگر درد دل آیینه‌ها را آه می‌فهمد؟

حسین عباس پور:

لهیب ذوالفقارت بر تن گردن‌کشان مانده‌ست
طنین خطبه‌هایت در گلوگاه زمان مانده‌ست
یداللهی و گشته دست عقل از وصف تو کوتاه
گواه عجز ما انگشت‌های بر دهان مانده‌ست..
«سَلُونی» گفتی و با ریشخندی جهل پاسخ داد
تو را که رد پایت ماورای آسمان مانده‌ست
مُزیّن شد اذانم با تمسک بر ولای تو
شهادت می‌دهم از برکت نامت اذان مانده‌ست
شب تنهایی کوفه چه بر روز دلت آورد
که بغضی استخوانی در گلویت همچنان مانده‌ست
یقین دارم که نزدیک است رستاخیز عشاقت
همانا فصل شورانگیزی از این داستان مانده‌ست


ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدیدترین اخبار
مطالب مرتبط
پنجره
تازه ها
پربحث ها
پرطرفدارترین عناوین