عقیق |‌ aghigh.ir

عقیق به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت منتشر می کند
به مناسبت ماه محرم الحرام فرا رسیدن ماه عزای حضرت سیدالشهدا (ع) عقیق هر روز تعدادی از اشعار شاعران آیینی را به منظور استفاده ذاکرین وشاعران اهل بیت (ع) منتشر می کند

سرویس شعر آیینی عقیق: به مناسبت ماه محرم الحرام فرا رسیدن ماه عزای حضرت سیدالشهدا (ع) عقیق هر روز تعدادی از اشعار شاعران آیینی را به منظور استفاده ذاکرین وشاعران اهل بیت (ع) منتشر می کند:

 

اشعار خروج کاروان از کربلا

 

حسین دارند:
تا تو بودی، نفسِ آینه دلگیر نبود
در دلم هیچ، به جز نقش تو تصویر نبود

بی‌تو اما، نتوان گفت که بر من چه گذشت
از دلم پرس که این‌گونه زمین‌گیر نبود

آه از درد اسیری که به همراهی اشک
جز صدای جرس و نالۀ زنجیر نبود

با تو می‌خواستم از کرببلا برگردم
با تو بودن، چه کنم، آه، که تقدیر نبود

گرچه با اشک مرا از تو جدا می‌کردند
رفتنم را تو ببخشای، که تقصیر نبود

خواستم جای گلو، بر بدنت بوسه زنم
به تنت جز اثر بوسۀ شمشیر نبود...

مردمی عهد شکستند که گوش دلشان
آن‌قَدَر سنگ، که امید به تأثیر نبود

لحظه‌ای کاش! پس از داغ مرا می‌دیدی
تا ببینی که چنین، خواهر تو پیر نبود

محمد حسین انصاری نژاد:
با خودش می‌برد این قافله را سر به کجاها
و به دنبال خودش این همه لشکر به کجاها

کوفه و شام و حلب یکسره تسخیر نگاهش
دارد از نیزه اشارات مکرّر به کجاها

سورۀ کهف گل انداخته این بار و زمین را
می‌برد غمزۀ قرآنی دیگر به کجاها

بر سر نیزه تجلّیِ سر کیست؟ خدایا!
پر زد از بام افق نیز فراتر به کجاها

بین خون‌گریه، پیام‌آور خورشید صدا زد:
«می‌روی با جرس شوق، برادر! به کجاها؟»...

چه زبون است یزید و چه حقیر ابن زیادش
شهر را می‌کشد این خطبۀ محشر به کجاها...

قربان ولیئی:
وادی به وادی می‌روم دنبال محمل
آهسته‌تر ای ساربان! دل می‌بری، دل

اشک ملائک می‌چکد از کهکشان‌ها
پیچیده در هفت آسمان بانگ سلاسل

ای آسمان! پایین بیا منظومه اینجاست
هم اختران بر گِـرد او، هم ماه کامل

گاهی به زانوی پیمبر، گه به نیزه
عشق است و او را می‌برد منزل به منزل

صوفی! بِهِل این اربعین در اربعین را
با ذکر او یک‌روزه طی گردد مراحل

صوفی! سماع راستین در کربلا بود
در خون خود چرخیدنِ مردانِ بِسمِل

او محشر است، او رستخیز ناگهان است
می‌افکنَد در سینه‌ها ذکرش زلازل

ای روضه‌خوان! تنها بگو نامش حسین است
دیگر چه حاجت خواندن از روی مقاتل؟

عباس شاهزیدی:
خزان پژمرد باغ آرزو را
«گلی گم کرده‌ام می‌جویم او را»
چه می‌شد بار دیگر هم ببوسم
به جای مادرم زیر گلو را

به جای آه آمد از دلش دود
به جای اشک خون آمد از این رود
نگاهی پشت سر می‌کرد و می‌گفت
برادر می‌روم بدرود بدرود

جواد محقق:
شبی که بر سر نی آفتاب دیدن داشت
حدیث دربه‌دری‌های من شنیدن داشت

بسیط دشت، چنان لاله‌زار حسرت بود
که سبزه نیز سر سرخ بر دمیدن داشت

هدف چه بود در این کارزار خون‌آلود
که شعله شوقِ به هر خیمه سرکشیدن داشت

چه بود در سر گل‌های باغ سبز رسول
که دشت فتنه هنوز آرزوی چیدن داشت

به اوج آبی آن آسمانِ خونین‌رنگ
کبوترِ دل من شوق پرکشیدن داشت

ستارگان چمن پیش تیغ صف بستند
خدا دوباره مگر عزم گل گُزیدن داشت

ننالم از خط تقدیر خویش در زنجیر
که سرنوشت تو در خاک و خون تپیدن داشت

صبور ثانیه‌های غم و بلای تو بود
دلم که وعدهٔ بسیار داغ دیدن داشت

پیام پرپرِ گل‌های باغ را می‌برد
نسیم صبح که بر خاک و خون وزیدن داشت

محمد مهدی سیار:
ما را نمانده است دگر وقت گفتگو
تا درد خویش با تو بگوییم موبه‌مو

از خار گرچه گرد حرم پاک کرده‌ای
تا شام و کوفه راه درازی‌ست پیش رو

خون، گوشواره‌ها زده بر گوش‌هایمان
صد بغض مانده جای گلوبند در گلو

تنها گذاشتیم تنت را و می‌رویم
اما سر تو همسفر ماست کوبه‌کو

بی‌تاب نیستیم... خداحافظت پدر!
بی‌آب نیستیم... خداحافظت عمو!

پربازدیدترین اخبار
مطالب مرتبط
پنجره
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
تازه ها
پربحث ها
پرطرفدارترین عناوین