عقیق |‌ aghigh.ir

عقیق به منظور استفاده ذاکرین و شاعران اهل بیت (ع) منتشر می کند
به مناسبت ماه محرم الحرام فرا رسیدن ماه عزای حضرت سیدالشهدا (ع) عقیق هر روز تعدادی از اشعار شاعران آیینی را به منظور استفاده ذاکرین وشاعران اهل بیت (ع) منتشر می کند

سرویس شعر آیینی عقیق: به مناسبت ماه محرم الحرام فرا رسیدن ماه عزای حضرت سیدالشهدا (ع) عقیق هر روز تعدادی از اشعار شاعران آیینی را به منظور استفاده ذاکرین وشاعران اهل بیت (ع) منتشر می کند:

 

اشعار شب تاسوعا (حضرت ابوالفضل العباس ع)

 

مجتبی احمدی:

در وصف تو کس، روشن و خوانا ننوشته‌ست
ای هر که نویسد ز تو، گویا ننوشته‌ست!

آن ماه بدیعی که کسی بهر بیانت
از معنی آن صورت زیبا ننوشته‌ست...

چون علقمه، کس در دل آن حسرت موّاج
با نثر روان از لب سقّا ننوشته‌ست

یا شعر تری خوش‌تر از آن مشک گُهربار
با قافیۀ خشکی لب‌ها ننوشته‌ست

خونی که چکید از قلم دست علمگیر
جز شرح غم و غربت مولا ننوشته‌ست

جز چشم تو چشمی به ورق پارۀ مقتل
با ذکر سند، روضۀ زهرا ننوشته‌ست

در کرببلا روح تو تلمیح علی بود
از شیعه کسی آن همه شیوا ننوشته‌ست...

می‌خواند کسی یک به یک آیات علق را...
زآن سجدۀ واجب، کسی اما ننوشته‌ست

فریاد زدی «اَدرک» و صد حیف که راوی
یک خط هم از آن شوق تماشا ننوشته‌ست

چون خون خدا ـ غم‌زده ـ با خط شکسته
سربسته، کسی مرثیه‌ات را ننوشته‌ست

گویی قلم ای اوج کرامات حسینی!
یک موج ز دریای تو حتی ننوشته‌ست...

علی انسانی:
ای بحر! ببین خشکی آن لب‌ها را
ای آب! در آتش منشان سقا را
ای تیر! خطا کن، ز هدف چشم بپوش!
ای مشک! مریز آبروی دریا را

محمد علی مجاهدی :

دیده‌‏ام در کربلای دست تو
عالمی را مبتلای دست تو

کربلا این‌قدر شیدایی نداشت
بی‌تو و بی‌ماجرای دست تو

می‏‌کُشد این حسرتم آخر که کاش
بود دست من‌ به جای دست تو...

چشم من با گریه می‌‏بندد دخیل
بر ضریح با صفای دست تو

هر که با دست تو دارد عالمی
من که می‌‏میرم برای دست تو

تا همیشه دست تو مشکل‏‌گشاست
ای خدا مشکل‏‌گشای دست تو

اوفتاد از پا امام عاشقان
تا که خالی دید جای دست تو

خم شد و برداشت و با احترام
بوسه زد بر پاره‌‏های دست تو

سایه هم، همسایۀ نامحرمی‌ست
گر چه می‏‌افتد به پای دست تو

ای به سودای تو اسماعیل‏‌ها
سر نهاده در منای دست تو

کعبه در سوگ تو می‏‌پوشد سیاه
تا نشیند در عزای دست تو

آب پاکی روی دست آب ریخت
ای به قربان صفای دست تو

 

سید رضا جعفری:

چشم‌هایت روضه خوانی می‌کند
اشک‌ها را ساربانی می‌کند

آن افق‌های نگاه زخمی‌ات
کربلا را دشتبانی می‌کند...

رفتی و در خیمه‌های تشنه‌لب
آب با آتش تبانی می‌کند

رفتی و در سرنوشت آب‌ها
شرمساری حکمرانی می‌کند

پشت پرچین بلند علقمه
کیست آن که روضه‌خوانی می‌کند

یک نفر دارد ز مشک و دست تو
با دو بوسه قدردانی می‌کند...


غلامرضا سازگار:

دریا کشید نعره، صدا زد: مرا بنوش
غیرت نهیب زد که به دریا بگو: خموش

وقتی که آب را به روی آب ریختی
آمد چو موج، در جگرِ بحر، خون به جوش

گفتی به آب، آب! چه بی‌غیرتی برو
بی‌آبرو به ریختن آبرو مکوش!

آوردَمت به نزد دهان تا بگویمت
بشنو که العطش رسد از خیمه‌ها به گوش...

تو موج می‌زنی و علی‌اصغر از عطش
گاهی به هوش آید و گاهی رود ز هوش

از بس که «آب، آب» شنیدم ز تشنگان
دیگر نفس به سینۀ تنگم شده خروش

در آب پا نهادم و بر خود زدم نهیب
گفتم بسوز از عطش و آب را ننوش

بالله بُوَد ز رشتۀ عمرم عزیزتر
این بند مشک را که گرفتم به روی دوش...

 

حسین علاءالدین:

رخصت بده از داغ شقایق بنویسم
از بغض گلوگیر دقایق بنویسم
می‌خواهم از آن ساقی عاشق بنویسم
نم‌نم به خروش آیم و هِق‌هِق بنویسم

دل خون شد و از معرکه دلدار نیامد
«ای اهل حرم میر و علمدار نیامد»
 
در هر قدمت هر نفست جلوۀ ذات است
وصف تو فراتر ز شعور کلمات است
در حسرت لب‌های تو لب‌های فرات است
عالم همه از این همه ایثار تو مات است

از علقمه با دیدۀ خونبار نیامد
«ای اهل حرم میر و علمدار نیامد»
 
سقا تویی و اهل حرم چشم به راهت
دل‌ها همه مست رجز گاه به گاهت
هر چند تو بودی و عطش بود و جراحت
دلواپس طفلان حرم بود نگاهت

سقای ادب جلوۀ ایثار نیامد
«ای اهل حرم میر و علمدار نیامد»
 
افتاد نگاه تو به مهتاب، دلش ریخت
وقتی به دل آب زدی آب، دلش ریخت
فرق تو شکوفا شد و ارباب، دلش ریخت
با سجدۀ خونین تو محراب، دلش ریخت

صد حیف که آن یار وفادار نیامد
«ای اهل حرم میر و علمدار نیامد»
 
انگار که در علقمه غوغا شده آری
خون‌بارترین واقعه برپا شده آری
در بزم جنون نوبت سقا شده آری
دیگر پسر فاطمه تنها شده آری

این قافله را قافله‌سالار نیامد
«ای اهل حرم میر و علمدار نیامد»
 
ای علقمه از عطر تو لبریز، برادر!
ای قصۀ دست تو غم‌انگیز، برادر!
بعد از تو بهارم شده پاییز، برادر!
برخیز! حسین آمده برخیز! برادر!

عباس‌ترین حیدر کرار نیامد
«ای اهل حرم میر و علمدار نیامد»

 

محسن عربخالقی:

عطش از خشکی لب‌های تو سیراب شده
آب از هُرم ترک‌های لبت آب شده

بعد از آنی که تو لب‌تشنه عطش را کشتی
تشنه لب ماندن ساقی همه‌جا باب شده

بعد افتادن عکس تو در آیینۀ آب
برکه از شوق رخت خانۀ مهتاب شده

این فرات است که از درد غمت ای دریا
بس که پیچیده به خود یکسره، گرداب شده

تب و تاب حرم از تشنگی و گرما نیست
دل اهل حرم از داغ تو بی‌تاب شده

تیرها رو به سوی چشم تو خواندند نماز
همه گفتند که ابروی تو محراب شده

صحنه‌ای که کمر کوه شکست از غم آن
عکس تیری‌ست که در دیدۀ تو قاب شده

 

عباس احمدی:

غم از دیار غم‌زده عزم سفر نداشت
شد آسمان یتیم که دیگر قمر نداشت

این سو درون خیمۀ سیراب از عطش
خواهر ز حال و روز برادر خبر نداشت

عبّاس اگر چه دست کشید از دو دست خویش
از یاری حسینِ علی دست بر‌‌نداشت

او جسم خویش را سپر آب کرده بود
جز مشک پاره‌پارۀ جانش سپر نداشت

درد و غمش تمامی از این بود که چرا
یک جان برای هدیه به او بیشتر نداشت...

او رفت و مادرش پس از آن روز خویش را
امّ‌البنین نخواند که دیگر پسر نداشت

 

 

پربازدیدترین اخبار
مطالب مرتبط
پنجره
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
تازه ها
پربحث ها
پرطرفدارترین عناوین