عقیق |‌ aghigh.ir

عقیق به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت (ع) منتشر می کند
به مناسبت فرا رسیدن سالروز شهادت حضرت امام محمد تقی، جواد الائمه (ع) عقیق تعدادی از اشعار آیینی را به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت منتشر می کند

سرویس شعر آیینی عقیق: به مناسبت فرا رسیدن سالروز شهادت حضرت امام محمد تقی، جواد الائمه (ع) عقیق تعدادی از اشعار آیینی به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت منتشر می کند :

 

اشعار شهادت امام جواد (ع)

 

محمد علی صاعد اصفهانی:

بُرونِ در بنه این‌جا هوای دنیا را

درآ به محفل و برگیر زاد عقبا را

 

بگیر ساغر پُر از میِ ولایت را

گذار بر دگران خوان «منّ و سلوی» را

 

به زیر سایۀ نخلی نشین که پرتو آن

به زیر سایه گرفته‌ست نخل طوبا را...

 

درآ به وادی ایمن که نخل طور این‌جاست

بیار دیدۀ پاک و نگر تجلّا را

 

بیا در آینۀ طلعتِ امام جواد

ببین هرآینه انوار حق‌تعالی را

 

بخواه هر چه که خواهی مراد خود ز جواد

بخواه حاجت و بشنو ندای بُشری را

 

شفیع ساز به درگاه حق، امام نُهُم

جواد، نوگُلِ باغ علیِ موسی را

 

«تقی» که دوخته خیاط لم‌یزل از لطف

به قد سرو رسایش لباس تقوا را...

 

به غیر نخلِ امامت به بوستانِ وجود

نیاورد بَرِ آرامش و تسلّا را

 

غلامرضا شکوهی:

جلوۀ روی تو در آینه تا پیدا شد

عشق، بی‌حُسن تو در خاطره، ناپیدا شد

 

چون «یدالله» که شد جلوه‌گر از آیۀ عشق

باز در دست خدا، دست خدا پیدا شد

 

ای دل خلق به زنجیرِ ضریح تو دخیل!

نورِ چشمانِ تو چون شمسِ ضُحی پیدا شد

 

مثلِ پروازِ بهار از نفسش گل می‌ریخت

آن ‌که چون غنچه در آغوش رضا پیدا شد...

 

ذرّه شد همسفر شوق، که در بزم وجود

آفتاب رخ تو در همه‌جا پیدا شد

 

در دل، ای روشنیِ عاطفه‌های ابدی!

آنچه گم بود، ز انوار شما پیدا شد

 

در کلام دل ما رایحۀ عشق نبود

عشق با نامِ تو در دفتر ما پیدا شد...

 

سجده بردیم چو مشرق به سراپردۀ نور

آفتابِ رخت از پنجره تا پیدا شد

 

غلامرضا سازگار:

تا آه سینه سوزی، از قلب من برآید

هر دم هزار نوبت، جانم ز تن برآید

 

بس کوه غصه بردم، بس خون دل که خوردم

پیوسته از لبم جان جای سخن برآید...

 

از بی‌وفایی یار، این بود قسمت من

من گریه‌کن بمیرم، او خنده‌زن برآید

 

دیگر نمانده هیچم تا کی به خود بپیچم

ای مرگ همتی کن تا جان ز تن برآید

 

امروز بین حجره، فردا کنار کوچه

فریاد غربت من از این بدن برآید

 

نیکوست زهر دشمن در راه دوست کز من

هم ساختن به آتش، هم سوختن برآید

 

از بس‌که رفتم از تاب، از بس‌که گشته‌ام آب

فریاد آه آهم از پیرهن برآید

 

جا دارد از غم من هنگام دفن این تن

خون در لحد بجوشد اشک از کفن برآید

 

سید محمد جواد میرصفی:

و جنس درد تو از جنس روضهٔ حسن است

غریب خانهٔ خود! غربت تو در وطن است

 

چگونه و به چه قیدی؟ چه نام باید داد؟

به ام فضل و به جعده اگر رباب زن است

 

زبان به شکوه گشوده‌ست زهر و می‌داند

که این دو روح و دو تن نیست، بلکه یک بدن است...

 

اگر چه با حسن افتاده روی درد دلت

ولی حسین هم این بین با تو هم‌سخن است

 

گریز روضه اگر ناگزیر از غم اوست

حدیث اشک و غم دیدهٔ اباالحسن است

 

شدند بر تن تو سایه‌بان کبوترها؟

هنوز روی زمین، آفتاب، بی‌کفن است

 

علی انسانی:

در کوچه بود جسم امام جوان، جواد؟

یا بام، شاخه بود و گُلش بر زمین فتاد

 

ملعون دهر، داد به معصوم عصر، زهر

بس اُمّ‌فَضل داشت به اِبن‌الرّضا عِناد

 

این جسم سبز بوی گل سرخ می‌دهد

دست که داد دسته‌گل فاطمی به باد؟

 

شد کوچه‌های شهر پر از عطر و بوی گل

گویی فتاده باغ گلی روی دوش باد

 

گه نام باب برد و گهی آب آب کرد

لب‌تشنه داد جان و جوابش کسی نداد

 

آن کس که اَنُفس از نَفس او نَفس گرفت

زد همچنان نفس نفس و از نفس فتاد

 

سید رضا موید:

شمیم عشق می‌رسد دوباره بر مشام ما

نسیم رحمت خدا وزد به خاص و عام ما

مگر بهشت آرزو گشوده شد به نام ما

مگر خدای خواسته جهان شود به کام ما

 

که بهر دل‌شکستگان در امید باز شد

هزار قفل غم ببین که بی‌کلید باز شد...

 

شمس ضحی که می‌دمد ماه ز هر نظاره‌اش

بود طلوع این قمر تجلّی دوباره‌اش

تا که نگاه می‌کند بر رُخ ماه‌پاره‌اش

غرق ستاره می‌شود کنار گاهواره‌اش

 

نهم امام را به‌ بر، امام هشتم آورد

بضعۀ دوم نبی، کوثر دوم آورد

 

خوی و خصال مصطفی، علم و کمال مرتضی

شرم و حیای فاطمه، حُسن و جمال مجتبی

زُهد امام چارمین، عزم شهید کربلا

حکمت باقرُ الحِکَم، دانش صادقُ الوَرا

 

کَظم امام کاظم و صبر رضا در او بُوَد

وجود او به ملک جان، کمال آرزو بود...

 

ای به سریر عصمت از بعد رضا قدم زده

به هشت سالگی دم از امامت اُمَم زده

به قله‌های مکرمت، کرامتت علم زده

اساس واقفیّه را ظهور تو به هم زده

 

تویی که شد ز نور تو طلوع صاحب الزمان

پُر برکت‌ترین کسی که آمده‌ست در جهان

 

فروغ بزم قدسیان، چراغ آسمان تویی

مُدوّر زمین تویی مُدبّر زمان تویی

خدای را امین تویی جهات را امان تویی

تجسم یقین تویی فراتر از گمان تویی

 

تو وارث پیمبری شافع روز محشری

قسم به کوثر خدا خیر کثیر کوثری

 

حسین منزوی:

ای ریخته نسیم تو گل‌های یاد را

سرمست کرده نفحهٔ یاد تو باد را

 

افراشته ولای تو در هشت سالگی

بر بام آسمان، عَلَم دین و داد را

 

خورشید، فخر از آن بفروشد که هر سحر

بوسیده آستان امام جواد را

 

خورشیدِ بی‌غروب امامت که جود او

آراسته‌ست کوکبهٔ بامداد را

 

جود و سخا جواز تداوم از او ستاند

تقوا از او گرفت ره امتداد را

 

آن سر خط سخا که به جود و کرم زده

بر لوح آسمان رقم اعتماد را

 

بی‌رنگ کرده بددلی دشمنان او

افسانهٔ سیاه‌دلی‌های «عاد» را

 

تنگ است دل به یاد امام زمان، مگر

بوییم از امام نُهم عطر یاد را

 

وقتی که نیست گل ز که جوییم جز نسیم

عطر بهارِ وحدت و باغِ وِداد را؟

 

جز آستان جود و سخایت کجا برم

این نامهٔ سیاهِ گناه، این سواد را؟

 

بی یاری شفاعت تو چون کشم به دوش

بار ثواب اندک و جرم زیاد را؟

 

خط امان خویش به ما ده که بشکنیم

دیوارِ امتحانِ غلاظ و شداد را

 

ای آنکه هرگز از درِ جودت نرانده‌ای

دلدادگان خسته دلِ نامُراد را

 

بگذار تا به نزد تو سازم شفیع خود

جدت امام ساجد، زین العباد را

 

تا روز حشر یار غریبی شوی که بست

از توشهٔ ولای تو زادالمعاد را

 

منبع: شعر هیات

 

پربازدیدترین اخبار
پنجره
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
تازه ها
پربحث ها
پرطرفدارترین عناوین