aghigh.ir

عقیق به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت (ع) منتشر می کند
به مناسبت فرا رسیدن سالروز ولادت بانوی دوعالم حضرت زهرا (س) عقیق تعدادی از اشعار آیینی را به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت (ع) منتشر می کند
سرویس شعر آیینی عقیق: به مناسبت فرا رسیدن سالروز ولادت بانوی دوعالم حضرت زهرا (س) عقیق تعدادی از اشعار آیینی را به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت (ع) منتشر می کند: 



محمد بیابانی:

نسیم می وزد و باده خوشگوار شده
گلی شکفته که سرچشمه ی بهار شده
حضور خاکی رب است در مدار زمین
که با تولد یک زن ادامه دار شده
کسی که از تبعات وصال و هجرانش
خوش است فرش ولی عرش سوگوار شده
کسی که شرط وجود پیامبر حتی
به شرط بودن او صاحب اعتبار شده
به گرد قامتش امواج نور خیمه زده
به زیر هر قدمش کهکشان غبار شده

عیان شده است که سرّ نهان خلقت کیست
پس از تو گفت خدا داستان خلقت چیست

نوشت اوّل دفتر از ابتدا زهرا
از ابتدای ازل تا به انتها زهرا
از آن زمان که ندانیم تا نمی دانیم
همیشه و همه اوقات و هر کجا زهرا
و خواست تا بنویسد نبی، علی، حسنین
خلاصه شد همه در یک کلام، با زهرا
و حرف تا که به اینجا رسید فهمیدم
که بود و هست همه کاره ی خدا زهرا
چرا که منحصراً خلقت چنین نوری
فقط برای خودش بوده است تا زهرا ...

میان عرصه ی میقات پای بگذارد
و حق ز آینه ی خویش پرده بردارد

که رو کند سند افتخار خلقت را
نشان دهد به همه شاهکار خلقت را
به مهر و ماه و سپهر و فلک بفهماند
دلیل گردششان بر مدار خلقت را
کسی که جز خودش و احمد و علی نشناخت
کنیز عرشی پروردگار خلقت را
در آن زمان که زمان زمان به سرآید
و بین حشر ببندند بار خلقت را
خدا ندا کند: ای فاطمه حبیبه ی من
بیا به سر برسان انتظار خلقت را
بیا که عرصه ی محشر برایت آماده است
بگیر دست خودت اختیار خلقت را

که جن و انس بفهمند کار ما با توست
تمام هستی مایی فقط خدا با تو است

به اوج شأن و مقامت سری نمی آید
کسی نیامده و دیگری نمی آید
دلیل ختم نبوّت نبوده بابایت
پس از ظهور تو پیغمبری نمی آید
شنیده ایم که در صورت نبودت هم
برای همسر تو همسری نمی آید
به قامت تو فقط مادری برازنده است
به مهربانی تو مادری نمی آید
قدم گذار به محشر که تا نیایی تو
برای خلق شفاعتگری نمی آید

نگات مور وجود مرا سلیمان کرد
یهود را نَفَس چادرت مسلمان کرد

تو و صفات تو را هر چقدر سنجیدیم
و هر چه در دل این بیکرانه چرخیدیم
به انتهای تو راهی نیافتیم اصلاً
در ابتدای تو مانده تو را نفهمیدیم
نبی نبود، علی هم نبود، تو بودی
و ما کنار خدا جلوه ی خدا دیدیم
حضور گرم تو یک روز هم زیادی بود
برای ما که کنارت دمی نتابیدیم
همین که سایه ی تو سایه سار این دنیاست
همیشه گرم نگاه زلال خورشیدیم

بهشت می شود آنجا که تو نگاه کنی
نگاه کن که مرا باز رو به راه کنی

ز کنه ذات تو این عقل کم چه می فهمد
شب سیاه دل از صبحدم چه می فهمد
توان گفت وصف تو در توان خداست
شکوه وصف تو را این قلم چه می فهمد
به بندگی تو بیخود نکرده فخر،  خدا
نماز از قدم پر ورم چه می فهمد
سه روز نان خودت را به دیگران دادی
بپرس از کرم از این کرم چه می فهمد
بپرس دختر پیغمبر خدا امّا
چنین غریب چنین بی حرم؛ چه می فهمد؟!

فقط مپرس که عمرش چرا کم است چرا
فقط مپرس که قدش چرا خم است چرا


محسن عرب خالقی:

اين بانوان كه دست به زانو گرفته اند 
از هر چه جز محبت تو رو گرفته اند
.
ماه شب چهارده اند از نگاه حُسن
وقتي حجاب تا سر ابرو گرفته اند
.
از كور رو گرفتي و زنهاي پارسا
درس عفاف از تو چه نيكو گرفته اند
.
در امتداد راه تو در عصر پهلوي
يك عمر جا به گوشه پستو گرفته اند
.
زخمي شدند با تبر طعنه ها ولي
نام تو برده اند كه نيرو گرفته اند
.
از موج فتنه هاي زمانه گذشته اند 
در ساحل حجاب تو پهلو گرفته اند
.
فرموده اي كه چادر من تاج بندگي ست
اين تاج را بدون هياهو گرفته اند
.
اين مادران كه كودكشان كربلايي است 
از سبك زندگي تو الگو گرفته اند
.
خرج طلاي گنبد يك بي حرم شود
در عمر خويش هرچه النگو گرفته اند

سید حمید رضا برقعی:

زبان چگونه گشایم به مدح تو مادر
که بی‌وضو نتوان خواند سورۀ کوثر

زبان وحی، تو را پارۀ تن خود خواند
زبان ما چه بگوید به مدحتان دیگر؟

چه شاعرانه خداوند آفریده تو را
تو را به کوری چشمان آن «هو الأبتر»

خدا به خواجۀ لولاک داده بود ای کاش
هزار مرتبه دختر، اگر تویی دختر

چه عاشقانه، چه زیبا، چه دلنشین وقتی
تو را به دست خدا می‌سپرد پیغمبر

علی‌ست دست خدا و علی‌ست نفس نبی
علی قیام و قیامت، علی علی حیدر

عروسی پدر خاک بود و مادر آب
نشسته‌اند دو دریا کنار یکدیگر

شکوه عاطفه‌ات پیرهن به سائل داد
چنان که همسر تو در رکوع، انگشتر

همیشه فقر برای تو فخر بوده و هست
چنان که وصلۀ چادر برای تو زیور

یهودیان مسلمان ندیده‌اند آری
از این سیاهی چادر دلیل روشن‌تر

حجاب، روی زمین طفل بی‌پناهی بود
تو مادرانه گرفتیش تا ابد در بر

میان کوچه که افتاد دشمنت از پا
در آن جهاد نیفتاد چادرت از سر

کنون به تیرگی ابرها خبر برسد
که زیر سایۀ آن چادر است این کشور

به هوش باش و از این دست دوستی بگذر
به هوش باش که از پشت می‌زند خنجر

به این خیال که مرصاد تیغ آخر بود
مباد این که نشینیم گوشۀ سنگر

بدا به من که اگر ذوالفقار برگردد
در آن رکاب نباشم سیاهی لشکر

بدا به حال من و خوش به حال آن‌که شده‌ست
شهید امر به معروف و نهی از منکر

خدا گواه که چون فاطمه، نمی‌خواهیم،
حکومتی که نباشد در آن علی رهبر

رسیده است قصیده به بیت حسن ختام
امید فاطمه از راه می‌رسد آخر


جواد محمد زمانی :

شب بود و تاریکی طنین انداخت در دشت
سرما خروشی سهمگین انداخت در دشت

شب بود اما اختری سوسو نمی‌زد
دست ترحُّم شانه بر گیسو نمی‌زد

آن شب صبوری در سرشت مادران بود
زنده به گوری سرنوشت دختران بود

ناگاه فجری مژدۀ روشنگر آورد
از خاوران نور محمد سر برآورد...

آن مرد دل را شور محشر گونه‌ای داد
زن را کرامت‌های دیگرگونه‌ای داد

می‌گفت زن چون آسمانی بی‌کران است
آری بهشتی زیر پای مادران است

زیباترین فصل کتاب او تو بودی
والاترین زن در خطاب او تو بودی

ای نور تو شمع دل‌افروز پیمبر
مزد عبادات چهل روز پیمبر...

ای هم‌نشان با چاه در انبوه دردش
ای هم‌نشین ماه با گل‌های زردش

با آن جلالت پای پر آماس؟ آری
دستان پینه‌بسته و دستاس؟ آری

بانو! چقدر این سادگی را دوست داری!
پیش از سفر آمادگی را دوست داری!

بانو چقدر از حسرت دیدار گفتن؟
وقت دعا «اَلجّار ثُمَّ الدّار» گفتن؟...

ای روزه از صبر سه روزت طاقتش طاق
ای سفرۀ افطار تو سرشار انفاق

از بس پی انفاق‌ها لحظه شمردی
تا خانه‌ات رخت عروسی را نبردی...

پلکی بزن اردیبهشتی تو باشیم
سلمان خرمای بهشتی تو باشیم

ای هُرم صحرای عطش غالب به جانت!
ای سختی شعب ابی‌طالب به جانت!

شبنم بپاشان شاخه‌ساران سحر را
آغوش واکن بوسه باران پدر را

بعد از پدر صبر جمیل آرامتان کرد؟
یا گفتگو با جبرئیل آرامتان کرد؟!

ما در مدینه عطر گل‌ها را شنیدیم
اما نشانی از مزار تو ندیدیم...

ای خطبه‌ات مهر دهان یاوه‌گوها
ای ندبه‌ات بنیان کن بی چشم و روها

با خطبه‌ات مرز امید و بیم بودی
آنجا تبر بر دوش ابراهیم بودی

گفتی: مبادا کافری‌ها پا بگیرند
موسی نباشد سامری‌ها پا بگیرند

نگذاشتی که بیشه‌ها در گیر باشند
روباه‌ها فکر شکار شیر باشند...

ای چشمه‌ای که نبض هر دریا و رودی
از دامن خورشید ما تهمت زدودی

یعنی که گفتند ابتر است اما اینچنین نیست
انگشتر پیغمبر ما بی‌نگین نیست

اکنون خدا را شکر بی‌کوثر نماندیم
این انقلاب ماست؛ ما ابتر نماندیم

بانو! جوانانت خط شب را شکستند
با راه فرزندت خمینی عهد بستند

لب تر کنی در معرکه جان می‌سپارند
ای هاجر! اسماعیل‌هایت بی‌قرارند!

بار دگر دل مژده‌ای روشنگر آورد
از خاوران نور محمد سر بر آورد


پربازدیدترین اخبار
پنجره
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
تازه ها
پربحث ها