عقیق |‌ aghigh.ir

عقیق به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت منتشر می کند
به مناسبت فرا رسیدن سالروز وفات حضرت معصومه سلام الله علیها عقیق تعدادی از اشعار آیینی را به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت منتشر می کند
سرویس شعر آیینی عقیق:به مناسبت فرا رسیدن سالروز وفات حضرت معصومه سلام الله علیها عقیق تعدادی از اشعار آیینی را به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت منتشر می کند:

امیر کیا شمشکی :

کویر تشنه که با خاک خود تیمم کرد
نماز خواند و خدا هم بر او ترحم کرد
به ابرهای مکرم،به ما تبسم کرد
کریمه را چه کریمانه راهی قم کرد
ترک ترک دل خاک از دم اش رفو میشد
و با قدم قدم اش غرق گفت و گو میشد

بیا که بر لب این سرزمین ترانه ی توست
کران کران ز پی لطف بی کرانه ی توست
رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست
تو آمدی به زمین من آسمان بدهی
به نعش این برهوت شکسته جان بدهی

بمان،بمان و برایم دلیل ایمان باش
به سینه ای که گشودم چو رحل قرآن باش
و نجم ثاقب شمس الشموس ایران باش
بمان و در شب تردید من چراغان باش
تویی،تو خواهر خورشید و جان به قربانت
که رنگ شب نپذیرد شب شبستانت

ازل تر از ازلی از قدم قدیم تری
ابدتر از ابدی از کرم کریم تری
ندیده هیچ کس از این حرم حریم تری
تو از معابد مشرق زمین عظیم تری
نگاه من به رواق تو اوج شیدایی است
کنون شکوه تو و بهت من تماشایی است

در این نگاه غریبانه بغض کنعانی است
به چشم تو غم یعقوبی فراوانی است
کجاست یوسف ات این لحظه های پایانی است 
هوای قلب تو و شعر من خراسانی است "
تو جان سپردن در عشق را نشان دادی
به دلبرت نرسیده ز شوق جان دادی

چه غم ز موج که همراه دخت زهرایم
در این کویر کنارت کنار دریایم 
اگر چه زرد ولی با امید می آیم 
تویی تو حاجت سبز سه شنبه شبهایم 
منی که سوی تو دستانی از دعا دارم.
فقط به روی لبم اشفعی لنا دارم.

چه خوب چشم تو از ما جز احترام ندید
غروب دلهره ی شهر شوم شام ندید
هزار بوسه ی نی بر تن امام ندید
شراب و طشت زر و مجلس حرام ندید
وقایع ته گودال را ندیدی تو
و پای زخمی اطفال را ندیدی تو

سید محمد جواد شرافت:

دل من باز گرفته به حرم می‌آید
درد دل‌هاست که از چشم ترم می‌آید

باز هم پیش ضریح تو نشستم با اشک
لطف تو باز فقط در نظرم می‌آید

در همه زندگی از بی‌تو شدن می‌ترسم
که اگر دست نگیری به سرم می‌آید

کاش آن لحظه‌ی پر غصه به دادم برسی
آه آن لحظه که وقت سفرم می‌آید...

زائری بود که هر روز حرم می‌آمد
چقدر پیش تو بوی پدرم می‌آید

می‌روم از حرمت حس من این است انگار
که کسی تا دم در پشت سرم می‌آید

شعر می‌خواند و می‌گرید و می‌گریاند
طبع من باز هم از سمت حرم می‌آید

سید حمید رضا برقعی:

ﺗﺎ ﮐﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺳﻼ‌ﻣﯽ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ
ﺍﺯ ﺗﻮ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺮﺍﺩﺭ، ﻧﮕﺮﺍﻧﻢ
جان بی‌تو به لب آمده‌، ﺍﯼ ﭘﺎﺭهٔ ﺟﺎﻧﻢ
دلگیرم از این شهر و روا نیست بمانم

ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﯾﻌﻘﻮﺏ ﺍﮔﺮ ﺟﺎﻣﻪ ﺭﺳﯿﺪﻩ
ﺣﺎﻻ‌ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﺭﺿﺎ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺳﯿﺪﻩ...
 
ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺧﺒﺮﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ
ﺩﺭ ﺁﺗﺶ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﭘﺮﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ ﺳﻔﺮﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ
ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﻪ ﻗﻢ ﻫﻢ ﻧﻈﺮﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ

ﺑﺎ ﺧﺎﻃﺮ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺑﻤﺎﻥ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﻢ
ﯾﮏ ﻗﺎﻓﻠﻪ ﻣﺤﺮﻡ به خدا ﻫﺴﺖ ﺳﭙﺎﻫﻢ!
 
ﺍﯾﻦ ﺟﺎﺩّﻩ‌ﻫﺎ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﻗﺪﻡ ﻣﺎﺳﺖ
ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻧﺮﺳﺪ ﻗﺎﻓﻠﻪ ﺗﺎ ﻃﻮﺱ، ﻏﻢ ﻣﺎﺳﺖ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮎ ﻋﺮﺍﻕ ﻋﺠﻢ ﻣﺎﺳﺖ
ﺣﺎﻻ‌ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﭘﺪﺭﻡ، ﻗﻢ ﺣﺮﻡ ﻣﺎﺳﺖ...

حاشا ﮐﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻢ ﺩﻟﺒﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﺴﺎﺯﻡ ﺣﺮﻡ ﻣﺎﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ
 
ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺮﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺭﺿﺎ ﺭﺍ ﺑﭙﺬﯾﺮﻡ
ﺣﺎﻻ‌ ﺑﻪ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺑﺮﺳﻢ ﯾﺎ ﮐﻪ ﺑﻤﯿﺮﻡ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﻢ ﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻭ ﺍﺳﯿﺮﻡ
ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺣﺠﺮهٔ ﺧﻮﺩ ﺭﻭﺿﻪ ﺑﮕﯿﺮﻡ

ﺑﺎ ﯾﺎﺩ ﻏﻢ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﻫﻖ ﻫﻖ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ
ﺑﺮ ﺣﺎشیهٔ ﺑﺮﮒ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ:
 
ﺑﺎ ﮔﺮیهٔ ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﮐﺴﯽ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﻗﻢ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﺩﺭﯼ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺴﻤﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﻣﻌﺼﻮمهٔ تو ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻧﺪﺍﺭﺩ

نامحرم اگر هست در این کوچه غمی نیست
اینجا زدن فاطمه‌ها حرف کمی نیست
 
ﺑﯿﻦ ﻧﻈﺮ ﺁﻥ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻓﺮﻕ ﺍﺳﺖ
ﺑﯿﻦ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﻭ ﻫﻤﻬﻤﻪ ﻓﺮﻕ ﺍﺳﺖ
ﺑﯿﻦ ﺍﺛﺮ ﻫﻠﻬﻠﻪ ﺑﺎ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻓﺮﻕ ﺍﺳﺖ
ﻣﺎﺑﯿﻦ ﻏﻢ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺑﺎ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﻓﺮﻕ ﺍﺳﺖ

از مردم نامرد در اینجا اثری نیست
در شهر قم از ضربه سیلی خبری نیست

پربازدیدترین اخبار
پنجره
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
تازه ها
پربحث ها