عقیق |‌ aghigh.ir

عقیق به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت (ع)منتشر می کند
به مناسبت فرا رسیدن سالروز ولادت حضرت زینب سلام الله علیها عقیق تعدادی از اشعار آیینی را به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت (ع) منتشر می کند
سرویس شعر آیینی عقیق: به مناسبت فرا رسیدن سالروز ولادت حضرت زینب سلام الله علیها عقیق تعدادی از اشعار آیینی را به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت (ع) منتشر می کند:



رضا رسول زاده:

با درد آمَدیم و به دُنبالِ مَرهَمیم
کیسه به دوشِ کوچه ی این نَسلِ آدَمنیم
ما را نوشته اند گِدایانِ اَهلِ بِیت
پس بی دلیل نیست که سُلطانِ عالَمیم
از لُطفِ مادری ست به ما راه داده اند
صَدشُکر دورِ سُفره ی مِهری فَراهَمیم
شیرینیِ مُحَبَّتِشان را چِشیده ایم
با اِذنِ فاطمه شُده سَلمان و مَحرَمیم
اینجا به یک نَفَس همه عیسی شَوَند و ما
عُمری نَفَس نَفَس زَده مُحتاجِ آن دَمیم
 
بِیتِ عَلی ست چِشمه ی تَسبیحِ داوَری
با این سَرا بِهِشت نَدارد بَرابَری
 
با جِلوه ی مُحَوِّلَ الاَحوالِ دیگری
امروز داشت بِیتِ عَلی حالِ دیگری
حالِ فِرِشته های خُداوند دیدنی ست
مَستانه می زنند پَر و بالِ دیگری
زَهرا؟ عَلی؟ نَبی؟ نه... خُدا نامِ او نَهاد
زِینب گرفت نام، به اِجلالِ دیگری
حَتّی به دیدنِ حَسَن اَشکَش اِدامه داشت
اِنگار چَشمِ اوست به دُنبالِ دیگری
تا گودیِ گَلوی حُسین را نِگاه کرد
پَر زَد دِلَش به مَنظرِ گودالِ دیگری
 
آیاتِ عاشقی ست که اِلهام می شود
با دیدنِ حُسینِ خود آرام می شود
 
مَعشوق و عاشِقند کُنون روبروی هم
هر دو شُدند مَستِ شَراب از سبوی هم
گنجینه های عَرش، سرازیر شد به خاک
تا وا شدند چَشمِ دو دلبر به روی هم
از دو بدن عُروج به یک روح می کنند
وقتی که می کِشند نَفَس از گَلوی هم
لَبخند می زنند، ولی گِریه می کنند
از حال می روند دَمادَم زِ بوی هم
باشند زیرِ سایه ی هَم تا که زِنده اند
دارند هَر دو دَر سَرِشان آرزوی هم
 
ما اِبتدا زِ کوثر و زَمزَم وُضو کنیم
از زِینب و حُسین، سِپَس گُفتگو کنیم
 
طوفان، ظهورِ زُلفِ پریشانِ زینب است
دریا، نَمادِ قَلبِ خُروشانِ زینب است
تاریخ و صَفحه های طَلاکوبِ آن هنوز
بَرجسته از دِرخششِ دورانِ زینب است
امروز اگر قیامِ حسینی نتیجه داد
مدیونِ خُطبه های درخشانِ زینب است
با صَبرِ او سِپاهِ مُخالف اَسیر شد
اَیّوب نیز واله و حِیرانِ زینب است
نامَش به دستِ مالکِ دوزَخ نِمی رسد
آن کَس که جُزوِ خِیلِ مُحِبّانِ زینب است
 
ما دوستدارِ زینبِ کُبرایِ حیدریم
ما خاکِ پایِ دُخترِ زَهرایِ حیدریم
 
بالَش شکست اگر، پَرِ خود را نگاه داشت
بالاتر از همه سَرِ خود را نگاه داشت
او هرچه غَم کشید نیُفتاد بَر زمین
تا نهضتِ بَرادرِ خود را نگاه داشت
چادُر به سَر، نِقاب به رُخ، تا زمانِ مَرگ
اِرثیه های مادَرِ خود را نگاه داشت
نامَحرمی نگاه به سویَش نِمی کند
هر بانویی که سَنگرِ خود را نگاه داشت
زینب همان کَسی ست که مانندِ فاطمه
آتش گرفت و مَعجرِ خود را نگاه داشت
 
بر دستِ غیر، رشته ی مَعجر نداده است
تا سوختن به پای حِجاب ایستاده است
 
ذکرِ عَلَی الدَّوامِ تو غیر از حسین نیست
سَر رشته ی کَلامِ تو غیر از حسین نیست
پیوند خورده اند به هم "زینب و حسین"
پس هم ردیفِ نامِ تو غیر از حسین نیست
حَتّی بهشت هم به همین نور روشن است
خورشیدِ روی بامِ تو غیر از حسین نیست
با نامِ دلبرت سُخَن آغاز می کنی
هَر صُبح، اَلسَّلامِ تو غیر از حسین نیست
از کربلا به کوفه و از کوفه تا به شام
در خُطبه ها پیامِ تو غیر از حسین نیست
 
دین جان گرفته است، به ایمانِ تو فقط
تکمیل شد، به موی پریشانِ تو فقط
 
عصمت تَنیده اَست به تارِ نِقابِ تو
عِفَّت بَها گرفته است زِ پودِ حجابِ تو
برداشتی، گذاشت زَمین هَرچه فاطمه
مانندِ مادرت شُده رنگ و لِعابِ تو
حفظِ قیامِ کرب و بلا با تو بود و بَس
اسلام بیمه شُد به تو و اِنقلابِ تو
حَتّی خیالِ هَمسُخَنی با تو کَس نَداشت
با بودنِ بَرادرِ عالیجِنابِ تو
وقتِ سَفَر غُرورِ تو بی پاسِبان نبود
عَبّاس بوده تا که بِگیرَد رِکابِ تو
 
یک روز هم رِسید که تو باوَرَت نبود
مَحرَم نَبود دورِ تو، آب آوَرَت نبود

حسن لطفی:

آستان دیدیم و پیشانی شدیم
آسمان دیدیم و بارانی شدیم
عشق آمد باز طوفانی شدیم
بعد از این عمان سامانی شدیم
 
نوبتِ گنجینه الاسرار شد
حرفِ زینب شد علی تکرار شد
 
باز شورِ موجِ این دریا علیست
باز جانِ این مسمط‌ها علیست
تا تپیدن‌های دلها یا علیست
حرفِ اول حرفِ آخر با علیست
 
مرتضی امشب سلامش زینب است
فاطمه اینبار نامش زینب است
 
ناگهان جانِ جهان را دیده‌ای
رویِ دستی آسمان را دیده‌ای
بی کران در بی کران را دیده‌ای
چار دریا تو امان را دیده‌ای
 
گرچه این خانه پُر از نیلوفر است
دختر اما باز چیزِ دیگر است
 
 
در تنزل حق تعالی زینب است
این خدایم نیست اما زینب است
این حسین است این حسن یا زینب است
تا علی زهراست زهرا زینب است
 
آمد و جامِ خدا بر لب رسید
اولین و آخرین زینب رسید
 
 
کیست زینب کیست این مرد آفرین
کیست زینب یک تنه فتح المبین
"زن مگو خاکِ درش نقش جبین
زن مگو دست خدا در آستین"
 
زن اگر این است مردی چیست چیست
"فاطمه داند که زینب کیست کیست"
 
کیست این خورشیدِ فردای حسین
ما رات الّاجمیلای حسین
عین و شین و قاف در حایِ حسین
آمده تا پُر کند جای حسین
 
اینکه زیرِ شهپرش عباس بود
پله‌های منبرش عباس بود
 
کیست این روح شکوه ذوالفقار
کیست معنیِ علی در کارزار
کیست او "بِنتُ‌الجلال اُخت الوقار"
کیست او باید بگوید سازگار:
 
"ای که در تصویرِ انسان زیستی
کیستی تو کیستی تو کیستی"
 
از نجف گفتیم مدهوش تو بود
از عَلَم گفتیم بر دوش تو بود
از حرم گفتیم آغوشِ تو بود
از دلت گفتیم در جوشِ تو بود
 
گرچه در ابعاد عالم گفته‌ایم
هرچه گفتیم از شما کم گفته‌ایم
 
آفرید از دل تو را از جان تو را
ریخت حق در قالبِ انسان تو را
قبله وقتی هست سرگردان تو را
سجده باید کرد هر دوران تو را
 
تو خودت بِیتُ الحرامی کم که نیست
عمه جانِ نُه امامی کم که نیست
 
کعبه‌ی شش گوشه  شش در داشتی
خوش بحالت شش برادر داشتی
از محبت شش برابر داشتی
چار پَر اما دو شهپر داشتی
 
نوری و عالم نمی‌بیند تو را
چشم نامحرم نمی‌بیند تو را
 
هیچ کس اینگونه حیدر را ندید
در حجاب حق پیمبر را ندید
بر جحاز ناقه منبر را ندید
زیر پایی کاخِ کافر را ندید
 
هیچ کس اینگونه سرداری نکرد
هیچ کس اینسان جگرداری نکرد
 
کربلا برشانه‌هایت بود و دید
شاهد پروانه‌هایت بود و دید
خیمه‌ها گُلخانه‌هایت بود و دید
نوبتِ دُردانه‌هایت بود و دید
 
بی حسینت زود پیرت کرده‌اند
ریسمانها دست گیرت کرده‌اند
 
آه ای دل از پریشانی بخوان
روضه‌ای از آنچه می‌خوانی بخوان
از وداعی سخت بارانی بخون
اندکی عمان سامانی بخوان
 
گرچه عمان منزوی شد روضه شد
این مسمط مثنوی شد روضه شد
 
"خواهرش بر سینه و بر سر زنان
رفت تا گیرد برادر را عنان
 
سیلِ اشکش بست بر وِى راه را
دودِ آهش کرد حیران شاه را
 
در قفاى شاه رفتى هر زمان
بانگ مَهلاً مهلااش بر آسمان
 
کاى سوار سرگران کم کن شتاب
جان من لَختى سبک تر زن رکاب
 
تا ببوسم آن رخ دلجوى تو
تا بـبویم آن شکنج موى تو
 
شه سراپا گرمِ شوق و مست ناز
گوشه چشمى بدان سو کرد باز
 
دید مشکین مویى از جنس زنان
بر فلک دستى و دستى بر عنان
 
پس زِ جان بر خواهر استقبال کرد
تا رُخَش بوسد الف را دال کرد
 
همچو جانِ خود در آغوشش کشید
این سخن آهسته در گوشش کشید
 
کای عِنانگیرِ من آیا زینبی؟
یا که آهِ دردمندان در شبی؟
 
پیش پای شوق زنجیری مکن
راه عشق است این عِنان گیری مکن
 
با تو هستم جان خواهر همسفر
تو به پا این راه کوبی من به سر
 
خانه سوزان را تو صاحبخانه باش
 با زنان در همرهی مردانه باش
 
جان خواهر در غمم زاری مکن
 با صدا بهرم عزاداری مکن
 
معجر از سر پرده از رُخ وا مکن
 آفتاب و ماه را رسوا مکن"

قاسم صرافان:

هر چند، نامِ نیک، فراوان شنیده‌ایم
نامی، به باشکوهی زینب، ندیده‌ایم
ارث از دلِ شجاع تو برده ست، یا علی!
نامش گره به نام تو خورده ست، یا علی!
پیوندِ عقل روشن و بیداریِ دل است
شاگردیِ تو کرده، که استادِ کامل است 
مستی، همان حقیقت مستورِ زینب است
آباد، خانه‌‌ی که در آن نور زینب است
قانونِ عقل و عشقِ جهان را به هم زند
وقتی ﻋﻘﻴﻠﮥ العرب، از عشق، دم زند
زینب به بند، بندگی یار می‌کند
گیراست زلفِ یار و گرفتار می‌کند
از چشمِ یار، قامت دلدار، دیدنی است
نام حسین، از لب زینب، شنیدنی است...

حسن اسحاقی:

منظورِ بندگان خدایی هنوز هم
ای اسم خاص! بر لب مایی هنوز هم
آموزگار این همه شاگرد عاشقی
درگیر عشق آل عبایی هنوز هم
پرچم به روی گنبد تو روبه کربلاست
در بند سید الشهدایی هنوز هم
روز نخست قبله ی دلها حسین بود
با این حساب قبله نمایی هنوز هم
قلبید و بین سینه ی عالم نشسته اید
گرم تپیدنید دو تایی هنوز هم
کوه از غمت شنید و به زانوی خود نشست
با چشم دیدی و  سرِپایی هنوز هم
ای جاودان! مقرّب درگاه جز تو کیست؟
در جستجوی جام بلایی هنوز هم: 
نامت مدافعان حرم را به صف کشید
تعیین کننده ی شهدایی هنوز هم...
**
"آیا کسی نمانده که یاری کند مرا؟"
می آید از دمشق صدایی هنوز هم...
 

محمد جواد غفورزاده :

الا که مقدم تو مژدۀ سعادت داشت
به خاک‌بوسی راهت فرشته عادت داشت

سلام بر تو که ماه جمادی الاول
ز جلوۀ تو به رخ، هالۀ مسرّت داشت...

سلام بر تو و بر هر زنی که از آغاز
به پاس پیروی‌ات، از حجاب زینت داشت

تو از همان شجر پاک عصمت آمده‌ای
که ریشه در دل قرآن و جان عترت داشت

تو دست‌پرور آن مادر گران‌قدری
که قلب پاک پیمبر به او ارادت داشت

تو سر بر آینۀ سینه‌ای گذاشته‌ای
که بوسه‌گاه نبی بود و عطر جنت داشت

تو زیر سایۀ آن گلبُنی بزرگ شدی
که هر چه داشت شکوفایی از نبوت داشت

ندیده دیدۀ تاریخ چون تو بانویی
که حق به گردن آزادی و عدالت داشت

چه بانویی که پس از دختر رسول الله
به هر زنی که تصوّر کنی شرافت داشت

چه بانویی که ز فیض هدایت معصوم
مقام و منزلتی هم‌تراز عصمت داشت

چه بانویی که صبوری نمود چون زهرا
چه بانویی که به قدر علی شهامت داشت

چه بانویی که به حدّ کمال در همه حال
اراده داشت، وفا داشت، عزم و همّت داشت...

چه بانویی که همه عمر در نیایش شب
هزار بار ز خود تا خدای هجرت داشت

چه بانویی که به همراه یک مدینه صفا
گلاب گریه و یک کربلا مصیبت داشت

چه بانویی که به خورشید خون گرفتۀ عشق
به قدر وسعت هفت آسمان محبّت داشت

دل تو بود پر از التهاب شوق حسین
که لحظه لحظۀ عمرت از این حکایت داشت

حسین نیز به شایستگی نثار تو کرد
هر آنچه عاطفه و التفات و رأفت داشت

نبود حاجت بوسیدن گلوی حسین
حسین با تو هزاران هزار حجت داشت

حسین از تو جدایی نداشت در هر حال
مگر به خاطر اُنسی که با شهادت داشت...
 


پربازدیدترین اخبار
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
تازه ها
پرطرفدارترین عناوین